نگاهی به تاریخ و نحوه ساخت حرم امام حسین (ع)‌

پیدایش سرزمین كربلا به دوران بابلی‌ها بازمی‌گردد. در آن زمان این سرزمین مجموعه‌ای از روستاها بوده است كه برای بابلی‌ها تقدس خاصی داشته است و آنها مردگانشان را در این ...

 

به گزارش سرویس قاب نقره برنا، یكی دیگر از نام‌های كربلا «كور بابل» بوده است و معنای آن به زبان عربی یعنی مجموعه‌ای از روستاهای بابلی. بسیاری از پژوهشگران معتقدند كه كربلا به سان مادر بسیاری از روستاهایی بود كه در حد فاصل شام و فرات قرار داشته‌اند و نیز مادر تمدن‌های بین‌النهرین بوده كه مركز عبادت در آن زمان نیز تلقی می‌شد.

این سرزمین به دلیل موقعیت آب و هوایی و حاصلخیز بودن خاكش شاهد بسیاری از اقوام مختلف در طول تاریخ بوده است كه ازجمله آنان می توان به كلدانی‌ها، تنوخیین و لخمیین و مناذره اشاره كرد.

نام‌های قدیمی

 

كربلا نام‌های متعددی در تاریخ داشته كه از آن جمله می‌توان به «الطف» اشاره كرد كه به معنی «لطیف‌ترین» است. این نام به این دلیل برای كربلا انتخاب شده كه این سرزمین در حاشیه‌ رودخانه‌ علقمی كه شعبه‌ای از فرات بوده است، مستقر بود و آب كربلا نیز از این شعبه تامین می‌شد.

از دیگر نام‌های ثبت شده‌ كربلا در تاریخ، نینوا، شفیه، عقر، نواویس، عین‌التمر و ام‌القری است. اما این سرزمین از زمانی شهرت تاریخی خود را به دست آورد كه امام حسین(ع) و خاندان و صحابه وی در سال 61 هجری قمری مصادف با 680 میلادی در این سرزمین به شهادت رسیدند.

 

تاریخ بارگاه امام حسین(ع)‌

 

اولین علامت بارگاه امام حسین(ع) از سوی قبیله‌ بنی اسد كه در نزدیكی كربلا سكنی گزیده بودند بنا نهاده شد. آنها مراسمی خاص برای به خاك سپردن سید الشهدا(ع) برگزار كردند و علامتی بر قبر شریف وی گذاشتند كه سایبانی كوچك بر قبر حضرتش بود. با بر سر كار آمدن مختار بن ابی عبیده ثقفی كه حكومتش را به نام خونخواهی از قاتلان حسین(ع) در كوفه برقرار كرده بود، این بارگاه پیش از پیش مورد توجه قرار گرفت.

از آن به بعد شیعیان رهسپار زیارت قبر شریف امام حسین(ع) و اهل بیت و صحابه آن حضرت شدند و این قبر به قبله‌گاهی برای شیعیان بخصوص در كوفه، مدائن و شهر بصره تبدیل شد و مختار در آن زمان بنایی در اطراف قبر شریف امام حسین(ع) ساخت و روستایی در آن منطقه تشكیل شد.

 

دشمنی خلفا و محبت مردم

 

حرم حسینی در طول تاریخ از یكسو همیشه مورد دشمنی خلفا و كژدینان و از طرف دیگر مورد علاقه مردم بوده است و در آغاز حكومت عباسی‌ها، زمینه برای زیارت قبر شریف امام حسین(ع) از سوی مسلمانان فراهم شد و این روال ادامه داشت تا زمان هارون‌الرشید، پنجمین خلیفه عباسی كه در سال 193 هجری قبر شریف امام حسین(ع) و تمامی خانه‌های اطراف آن را ویران كرد.

پس از هارون‌الرشید، بنایی دیگر بر آرامگاه امام سوم شیعیان ساخته شد كه تا سال 233 هجری قمری یعنی به خلافت رسیدن متوكل عباسی بر جای ماند، اما متوكل عباسی پای خود را در همان مسیری گذاشت كه هارون‌الرشید گذاشته بود و سیاست حكومت خود را، سیاست دشمنی با اهل بیت قرار داد. متوكل عباسی كه عشق و محبت به حسین(ع) را ریشه در حب اهل بیت می‌دانست و طاقت دیدن افزایش زائران گسترده‌ بارگاه امام حسین(ع) را نداشت، دستور منهدم ساختن قبر شریف امام حسین(ع) و تمامی خانه‌های اطراف آن را صادر كرد و زیارت امام حسین(ع) را ممنوع كرد.

متوكل عباسی تمام آن منطقه را زیر و رو كرد و سپس سراسر آن منطقه را پر از آب كرد. در تاریخ این واقعیت ثبت شده است كه شخصی به نام «دیزج» كه یهودی‌الاصل بود، مامور متوكل عباسی برای كشتن زائران امام حسین(ع) شده بود. این شخص ماموریت آن را داشت كه هر زائری را كه برای زیارت قبر امام حسین(ع) به آن مناطق پا می‌گذاشت، از دم تیغ بگذراند. بعد از آن كه متوكل عباسی در سال 247 هجری به هلاكت رسید، بار دیگر بنای بسیار بزرگی بر مزار امام حسین(ع) ساخته شد به گونه‌ای كه این بنا آنقدر ارتفاع داشت كه مردم از دور دست آن را تشخیص می‌دادند و برای زیارت به سوی آن رهسپار می‌شدند. از آن به بعد بسیاری از علویان توانستند خانه‌های خود را در نزدیكی قبر شریف امام حسین(ع) در كربلا بنا نهند كه در راس آنان «ابراهیم المجاب بن محمد العابد بن الامام موسی بن جعفر(ع)» قرار داشت و او اولین علوی بود كه در سرزمین كربلا سكنی گزید و این حادثه در سال 247 هجری اتفاق افتاد.

 

عشق ایرانیان

 

پس از تاسیس دولت آل بویه، عضدالدوله در سال 379 هجری قمری، ضریحی از عاج برای قبر شریف امام حسین(ع) ساخت و با بنا نهاده شدن بارگاهی جدید برای سیدالشهدا، بازارها و خانه‌های بیشتری در اطراف آن ساخته و شهر كربلا با دیوارهایی بزرگ احاطه شد. این شهر در زمان عضدالدوله بسیار پر رونق و از لحاظ دینی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و ادبی به شهری بسیار مشهور تبدیل شد.

بعد از انقراض حكومت آل بویه، سلجوقیان بر سر كار آمدند كه سیاست سلجوقیان نیز بر اهمیت گذاشتن نسبت به عتبات مقدسه قرار گرفت. در آن زمان سلطان ملك شاه سلجوقی و وزیر آن نظام‌الملك در سال 553 هجری قمری دیوارهای بنا نهاده شده و ساختمان‌های حرم شریف امام حسین(ع) را بازسازی كردند و خلیفه «مفتفی» خود شخصا به زیارت قبر امام حسین(ع) رهسپار شد و پس از آن دیگر خلفا نیز از این سیاست تبعیت كردند و به زیارت حرم حسینی رهسپار می‌شدند، به طوری كه خلیفه ناصرالدین‌الله و المستعصم و المستنصر نیز قبر شریف امام حسین(ع) را زیارت كردند.

زمانی كه شاه اسماعیل صفوی درسال 914 هجری بغداد را فتح كرد، خود شخصا برای زیارت قبر شریف امام حسین(ع) راهی كربلا شد و دستور داد كه ضریحی از طلا برای قبر شریف امام حسین(ع) ساخته شود. او همچنین 12 چلچراغ طلا به قبر شریف امام حسین(ع) هدیه و دستور ساخت صندوقی از نقره‌ خالص را برای بارگاه صادر كرد. وی همچنین بارگاه امام حسین(ع) را با فرش‌های بسیار گرانقیمت آراست. شاه اسماعیل صفوی به مدت یك شب در حرم امام حسین(ع) اعتكاف كرد و پس از آن راهی زیارت قبر امام علی(ع) در نجف اشرف شد. در عهد قاجار، 3 بار گنبد امام حسین(ع) طلاكاری شد و آغامحمدخان، موسس قاجاریه در ایران خود شخصا در سال 1207 هجری گنبد امام حسین(ع) را طلاكاری كرد. فتحعلی شاه قاجار نیز به دلیل آن كه طلای گنبد امام حسین(ع) سیاه شده بود، برای دومین بار مجددا به طلاكاری این گنبد اقدام كرد. در سال 1216 هجری كربلا و حرم امام حسین(ع) مورد هجوم وحشیانه‌ گروهی از وهابیون به رهبری سعود ابن عبدالعزیز قرار گرفت. وی در روز عید غدیر این شهر را به محاصره درآورد و اكثر اهالی آن را چه آنانی كه در بازار بودند و چه آنانی را كه به خانه‌های خود پناه بردند، از دم تیغ گذراند.

سعود ابن عبدالعزیز در آن زمان با بیش از 12 هزار سرباز وارد شهر كربلا شد و پس از كشتن بسیاری از ساكنان این شهر، صندوق‌های قبر شریف امام حسین(ع) را كه انبوهی از طلا و پول و اشیای گرانبهای هدیه شده بود، به تاراج برد.

كربلا از زبان مورخان

 

ابن بطوطه، تاریخدان بزرگ عرب اینچنین زیارت خود از كربلا را در سال 726 هجری یا 1307 میلادی توصیف می‌كند: من در زمان حاكمیت سلطان سعید بهادرخان بن خدابنده عازم زیارت كربلا شدم.

این شهر، شهر كوچكی بود كه اطراف آن را نخلستان‌های بسیار زیبا فرا گرفته بود و رودخانه فرات خاك این شهر را به حاصلخیزترین خاك تبدیل كرده بود. این شهر، شهر بسیار زیبایی بود كه بارگاه مقدس امام حسین(ع) به آن قداست و حرمتی دیگر می‌داد. هیچ كس وارد حرم امام حسین(ع) نمی‌شد، مگر آن كه از درگاه وی رخصت می‌خواست. بارگاه این قبر شریف مزین به نقره بود و پرده‌های آن از حریر.

پدرو تكسرا، مورخ اسپانیایی كه در سال 1604 میلادی و 1024 هجری از كربلا دیدن كرده بود، از این دیدار چنین می‌گوید: این شهر 4000 خانه دارد و ساكنان آن اكثرا عرب و نیز ایرانی و ترك هستند. بازارهای بسیار بزرگ و انبوهی دارد. در این شهر مكان‌هایی خاص ساخته شده است كه به صورت رایگان به زائران این شهر غذا توزیع می‌‌كنند. حرم امام حسین از مهم‌ترین مناطق كربلا به شمار می‌رود و مسلمانان از شهرهای مختلف راهی زیارت قبر امام حسین می‌شوند.

این مورخ اسپانیایی همچنین از ساقیان حرم امام حسین(ع) می‌نویسد كه برای كسب ثواب و اجر الهی به صورت رایگان آب به مردم می‌دادند و نیز شب‌های به شهادت رسیدن امام حسین(ع) را احیا می‌كردند؛ به گونه‌ای كه در این شب‌ها به دلیل انبوهی تعداد زائران خیمه‌هایی برای آنها در اطراف حرم بنا نهاده می‌شد.

 

نقشه ساختمان حرم امام حسین(ع)‌

 

محل دفن حضرت امام حسین(ع) یا همان گودال قتلگاه، اكنون دارای سقفی است كه روی آن صندوقی نهاده شده است. ضریح متبرك این بارگاه در میان روضه منوره قرار گرفته كه همان نیز در بین مسجد (مسجد بالا سر و مسجد پشت سر) و در طرف پایین پا در زاویه روضه قبور شهداست. این مجموعه هم‌اكنون حرم امام حسین(ع) را تشكیل می‏دهد و حرم نیز میان رواق و رواق در وسط صحن است. ضریح مقدس در وسط واقع است و از نقره خالص ساخته شده كه در پیش روی آن با طلا و به خط نسخ نوشته شده: «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» و در بالای سر، «آیه نور» نوشته شده است. صحن مطهر حسین(ع)‌ دارای هفت باب است كه عبارتند از: باب قبله كه ساعتی بر فراز آن نصب است، باب قاضی‌الحاجات، باب زینبیه كه در حدود تل زینبیه قرار دارد، باب سلطانی، باب بازار بزازها، باب سدره كه در شمال صحن بوده و به بازار و اطراف راه دارد و باب صافی كه به در بین‌الحرمین نیز معروف است.

حضرت امام جعفر صادق علیه‌السلام فرمود: «نماز در چهار مكان كامل خوانده می‏شود: مسجد‌الحرام (مكه)، مسجدالرسول(مدینه)، مسجد كوفه، و حرم امام حسین علیه‌السلام.»

 

ضریح شش گوشه

 

در میان اقوال مورخان درباره چگونگی دفن حضرت سیدالشهداء و یاران باوفای آن حضرت اندك تفاوتی، دیده می‌شود.

شیخ مفید پس از ذكر اسامی 17 نفر از شهیدان بنی‌هاشم كه همگی از برادران و برادرزادگان و عموزادگان امام حسین(ع)‌ بودند، می‌فرماید: آنان پایین پای آن حضرت در یك قبر (گودی بزرگ) دفن شدند كه هیچ اثری از آن نیست و فقط زائران با اشاره به زمین در طرف پای امام(ع)‌ آنان را زیارت می‌كنند و علی بن الحسین(ع)‌ (علی‌اكبر) از جمله آنان است، برخی گفته‌اند: محل دفن علی‌اكبر نسبت به قبر امام حسین(ع)‌ نزدیك‌ترین محل است.

شیخ همچنین می‌گوید: ‌پس از بازگشت عمر بن سعد از كربلا، جماعتی از بنی‌اسد كه در غاضریه سكونت داشتند، آمده و بر پیكر امام حسین(ع)‌ و یارانش نماز گذاردند و آن حضرت را همان جایی كه الان قبر اوست، دفن كردند و علی ابن الحسین (علی‌اكبر ع)‌ را در پایین پای پدر به خاك سپردند، سپس برای دیگر شهیدان از اهل بیت و اصحاب، حفیره‌ای كندند و همه آنان را در آن به صورت دسته جمعی دفن كردند و عباس بن علی(ع)‌ را در راه غاضریه، در همان محلی كه به شهادت رسید و اكنون قبر اوست به خاك سپردند.


اخبار مرتبط با این خبر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۰ساعت 11:41  توسط داود حمیدی  | 

 

امشب مفتخریم که اولین قسمت از جزوه طریق سلوک حضرت آیت الله استاد مهدی احدی مدظله را برای اولین بار در سایت قرار دهیم. این جزوه که نگارش آن به تازگی تمام شده است،  بعد از پیگیری های اعضای دفتر خصوصاً حضرت حجة الاسلام و المسلمین صرفه جو مدیر مرکز تخصصی تفسیر جوادالائمه علیه السلام  اجازه نشر آن از حضرت استاد گرفته شد.

علاقه مندان به معظم له مدت هاست که منتظر نشر چنین حزوه ای از طرف حضرت استاد هستند، از طرف کسی که « محــــرم سرّ » حضرت آقا فخر تهرانی بوده است و از خرمن معرفت جعفر آقا مجتهدی توشه ها چیده و از سال 1354 افتخار شاگردی قطب العارفین حضرت آیت الله العظمی بهجت را دارا می باشد.

ابتدا قرار نبود این مطالب در دسترس عموم قرار گیرد و تصمیم بر این بود که تنها برای اعضای سایت منتشر شود. امـّا هم اکنون این انتظار به پایان رسیده است و تمامی بازدیدکنندگان سایت بدون نیاز به عضویت می توانند با مراجعه به ادامه مطلب متن قدم اول؛ توبه جزوه شوق دیدار را مشاهده نمایند.

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

(1) اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ صَيِّرْنَا إِلَى مَحْبُوبِكَ مِنَ التَّوْبَةِ، و أَزِلْنَا عَنْ مَكْرُوهِكَ مِنَ الْإِصْرَارِ

بارالها بر محمد و آلش درود فرست و ما را به سر منزل توبه که محبوب توست برسان، و از پافشارى بر گناه كه نمى‏پسندى دور ساز.

(2) اللَّهُمَّ وَ مَتَى وَقَفْنَا بَيْنَ نَقْصَيْنِ فِي دِينٍ أَوْ دُنْيَا، فَأَوْقِعِ النَّقْصَ بِأَسْرَعِهِمَا فَنَاءً، وَ اجْعَلِ التَّوْبَةَ فِي أَطْوَلِهِمَا بَقَاءً

بار خدايا، هنگامى كه در وضعى قرار مى‏گيريم كه به ناچار مستحق خسارت در دين يا ضرر در دنيا مى‏شويم، پس كاهش را بر دنياى ما كه زود فانى مى‏شود وارد ساز، و عفو و بخششت را در دينمان كه بادوام‏تر است قرار بده.

(3) وَ إِذَا هَمَمْنَا بِهَمَّيْنِ يُرْضِيكَ أَحَدُهُمَا عَنَّا، وَ يُسْخِطُكَ الْآخَرُ عَلَيْنَا، فَمِلْ بِنَا إِلَى مَا يُرْضِيكَ عَنَّا، وَ أَوْهِنْ قُوَّتَنَا عَمَّا يُسْخِطُكَ عَلَيْنَا

و چون قصد دو كار كنيم كه يكى از آنها تو را از ما خشنود مى‏كند و آن ديگرى تو را بر ما خشمگين مى‏سازد پس به آنچه در معرض رضاى توست ما را متمايل كن، و از قدرتمان بر امرى كه سبب خشم توست بكاه.

(4) وَ لَا تُخَلِّ فِي ذَلِكَ بَيْنَ نُفُوسِنَا وَ اخْتِيَارِهَا، فَإِنَّهَا مُخْتَارَةٌ لِلْبَاطِلِ إِلَّا مَا وَفَّقْتَ، أَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمْتَ

و در اين امور ما را به خود و به اختيار خويش رها مساز، كه نفس، انتخاب كننده­ی باطل است مگر آن كه تواَش توفيق دهى، و پيوسته به بدى فرمان دهد مگر آن كه تواَش رحمت آورى.

(5) اللَّهُمَّ وَ إِنَّكَ مِنَ الضُّعْفِ خَلَقْتَنَا، وَ عَلَى الْوَهْنِ بَنَيْتَنَا، وَ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ ابْتَدَأْتَنَا، فَلَا حَوْلَ لَنَا إِلَّا بِقُوَّتِكَ، وَ لَا قُوَّةَ لَنَا إِلَّا بِعَوْنِكَ

الهی، ما را از مايه ضعف و ناتوانى به وجود آورده‏اى، و اساس آفرينش ما را بر سستى نهاده‏اى، وآغاز ما را از آبى ناچيز بنا گذاشته‏اى، پس ما را جز به نيروى تو حركتى و جز به يارى تو قوّتى نيست.

(6) فَأَيِّدْنَا بِتَوْفِيقِكَ، وَ سَدِّدْنَا بِتَسْدِيدِكَ، وَ أَعْمِ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا عَمَّا خَالَفَ مَحَبَّتَكَ، وَ لَا تَجْعَلْ لِشَيْ‏ءٍ مِنْ جَوَارِحِنَا نُفُوذاً فِي مَعْصِيَتِكَ‏

پس به توفيق خود نيرومان بخش، و با هدايتت به راه صواب استوارمان دار، و چشم دلمان را از آنچه در مسير غير عشق توست كور ساز، و هيچ كدام از اعضاى ما را در معصيت خود پيشرفت مده.

(7) اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْ هَمَسَاتِ قُلُوبِنَا، وَ حَرَكَاتِ أَعْضَائِنَا وَ لَمَحَاتِ أَعْيُنِنَا، وَ لَهَجَاتِ أَلْسِنَتِنَا فِي مُوجِبَاتِ ثَوَابِكَ حَتَّى لَا تَفُوتَنَا حَسَنَةٌ نَسْتَحِقُّ بِهَا جَزَاءَكَ، وَ لَا تَبْقَى لَنَا سَيِّئَةٌ نَسْتَوْجِبُ بِهَا عِقَابَكَ

بارالها، پس بر محمد و آلش درود فرست، و رازهاى دلمان، و حركات اعضايمان، و نگاههاى چشممان، و سخنان زبانمان را در برنامه‏هايى قرار ده كه موجب ثواب تو باشد تا كار نيكى كه موجب ثواب توست از دست ما نرود، و كار بدى كه موجب عقاب توست براى ما نماند.

 

- الصحيفةالسجادية (علیه­السلام)، ص(60-59).

بنده،[1] نامِ نهمین دعای امام سجّاد (علیه­السلام) در صحیفه­ی سجّادیه را «شوق دیدار» گذاشته­ ام. شوق دیدار یعنی اشتیاق به سوی طلب آمرزش از خداوند جلیل. زیرا عارف که همان واصلِ بالله است با این دعا می­خواهد صدای لبیک خدا را بشنود.

این امام همام، در جملات آسمانی و بلند خویش، تعبیرهایی را به کار برده­اند که حکایت از سیر درونی و وجود باطنی عارفانه­ و عاشقانه­ی سالک الی الله دارد. و در واقع، امام (علیه­السلام) با این بیان حکمت­آمیز خویش در صدد معرفی قدم­های سلوک است. یعنی اینکه یک سالک، از کجا شروع کند و به کجا برسد؟ آغاز برنامه­ی سلوکی­اش چه باشد و در نهایت به کجا ختم شود؟

قدم اول : «توبه»

امام سجّاد (علیه­السلام) به خداوند عرضه می­دارد:

«صَيِّرْنَا إِلَى مَحْبُوبِكَ مِنَ التَّوْبَةِ»؛ (و ما را به سر منزل توبه که محبوب توست برسان).

محبوب خداوند «توبه» است، از خداوند می­خواهیم که ما را به سوی محبوب خودت که همان توبه است، راهنماییمان کنی.

عارف جلیل القدر مرحوم «بهاری همدانی» می­نویسد: اولین طریق سالکین الی الله، «توبه» است.

توبه، سرمایه­ی رستگاران است، کلید استقامتِ مریدان و اهل نجات است، پس خداوند نیز آن را دوست می­دارد، همانجا که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابين‏»،[2] (همانا خداوند توبه­کنندگان را دوست می­دارد). و نیز پیامبر اکرم (صلی­الله­علیه­وآله) می­فرماید: «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَه»‏[3] (آن کس که از گناه توبه کند مانند کسی است که گناهی ندارد).

آنگاه آداب توبه را نوشت که برای آگاهی بیشتر کتاب ایشان مراجعه کنید.[4]

 . مقصود، نگارنده­ی این سطور است بقره/ 222.[2] المحجة البیضاء، ج7، ص9.[3] تذکرة المتقین، ص41.[4]

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:23  توسط داود حمیدی  | 

عرفان - شوق دیدار

در ادامه مرور کتابچه شوق دیدار یا همان جزوه طریق سلوک استاد مهدی احدی مدظله به مباحث دوم و سوم آن می پردازیم. حضرت استاد در این دو مبحث موضوعات «بستن راه اصرار بر گناه» و «جدا شدن از وابستگی مادی» را بیان می فرمایند که می توانید در همین پایگاه مورد مطالعه قرار دهید.

قدم دوّم : «بستن راه اصرار بر گناه

امام سجاد (علیه­السلام) در ادامه­ی بند اول این دعای شریف در قالب درخواست از خدای سبحان می­ فرماید:

 و أَزِلْنَا عَنْ مَكْرُوهِكَ مِنَ الْإِصْرَارِ»؛ و از پافشارى بر گناه كه نمی پسندى دور ساز

واژه­ی «أزِل» یعنی در تنگنا قرار گرفتن، این واژه به معنای حبس و منع و بستن می­آید. کلمه­ی «مکروه» بر گناه اطلاق می­شود، چون آنچه خداوند از آن متنفر باشد، گناه به حساب می­آید. در این راستا؛ برخی از افراد توبه می­کنند، ولی توبه ­ی خویش را می­شکنند، متاسفانه اینان انسان­هایی هستند که هرگز نمی­توانند توبه­اشان را نگه دارند. امام سجاد (علیه­السلام) به خداوند عرضه می­ دارد: خدایا، ما را از اصرار بر گناه و بدی­ها در تنگنا قرار بده، به طوری که نتوانیم توبه­ی خود را بشکنیم. پس چنان کن که بتوانیم راه اصرار بر گناه را بر خود ببندیم.

هواهای نفسانی دو قسم­اند:

 

الف) حرام، که مورد مبغوض خداست.

ب) مکروه، که مذموم خداست.

اصرار بر مکروهات باعث می­شود که نتوانیم از حرام کناره بگیریم! چون مکروهات همانند محرّماتند به این معنا که از یک منشأ صادر می­شوند؛ منشأ همه­ی آنها شهوات و تمایلات نفسانیست. به همین خاطر در روایات به صورت مطلق آمده است: «انّ راکبَ الشهواتِ لَا تُستَقال عثراتُه»،[1] (آن که بر خواسته­های نفسانی سوار است از لغزش­ها در امان نیست)

و در روایت دیگری آمده است: «لَا صَغِيرَةَ مَعَ الْإِصْرَارِ وَ لَا كَبِيرَةَ مَعَ الِاسْتِغْفَارِ»،[2] (با اصرار بر گناهان صغیره، آن گناه ، کبیره خواهد شد و با استغفار حتماً کبیره از بین می­رود).

امام باقر (علیه­السلام) در تفسیر آیه­ی «وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى‏ ما فَعَلُوا»[3] می­فرماید: «ألْإِصْرَارُ هُوَ أَنْ يُذْنِبَ الذَّنْبَ فَلَا يَسْتَغْفِرَ اللَّهَ وَ لَا يُحَدِّثَ نَفْسَهُ بِتَوْبَةٍ فَذَلِكَ الْإِصْرَارُ»،[4] (اصرار این است که گناه می­کند، اما استغفار و توبه ندارد).

قدم سوّم : «جدا شدن از وابستگی مادّی»

امام سجّاد (علیه­السلام) در بند دوّم دعا می­فرماید:

«اللَّهُمَّ وَ مَتَى وَقَفْنَا بَيْنَ نَقْصَيْنِ فِي دِينٍ أَوْ دُنْيَا، فَأَوْقِعِ النَّقْصَ بِأَسْرَعِهِمَا فَنَاءً، وَ اجْعَلِ التَّوْبَةَ فِي أَطْوَلِهِمَا بَقَاءً»؛ (بار خدايا، هنگامى كه در وضعى قرار مى‏گيريم كه به ناچار مستحق خسارت در دين يا ضرر در دنيا مى‏شويم، پس كاهش را بر دنياى ما كه زود فانى مى‏شود وارد ساز، و عفو و بخششت را در دينمان كه بادوام‏تر است قرار بده)

قرآن مجید درباره­ی کفّار می­فرماید: کفّار، دنیا را بر آخرت ترجیح می­دهند؛ «الَّذينَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَياةَ الدُّنْيا عَلَى الْآخِرَة».[5] ولی مؤمنان، خدا و عالم آخرت را بر هر چیزی برتری می­دهند، چون     می­دانند آنچه نزد خداست، باقی می­ماند؛ «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ»،[6]‏ امام سجاد (علیه­السلام) نیز به خداوند عرضه می­دارد: برطرف کردن نقص مادّی مهم نیست، چه اینکه نقص مادی مربوط با دنیا است و فناپذیر. امّا آنچه مهم است و نباید خدشه دار شود، امور مربوط به دین و عوالم آخرت است. پس اینکه نقص ما، نقص دینی باشد ضایعه و عیب بسیار بزرگی است چون آنچه باقی می­ماند عمر طولانی دین است. اگر امر دایر شود بین برطرف شدن نقص دینی و برطرف شدن نقص مادّی، آنچه را از خداوند می­خواهم این است که نقص دینی مرا از بین ببرد.

. بحارالانوار، ج70، ص78.[1]لکافی، ج2، ص288.[2]. آل عمران/135.[3] الکافی، ج2، ص456.[4] . ابراهیم/3.. نحل/96.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۰ساعت 13:20  توسط داود حمیدی  | 

چرا باید زیارت عاشورا بخوانیم؟

حضرت امام صادق(ع) فرموده: هرکس بوسيله خواندن زيارت عاشورا، جدم حسين(ع) را زيارت کند " چه از راه دور يا نزديک" به خدا قسم خداوند هر حاجت مادی و معنوی داشته باشد به او می دهد.

چند نکته در رابطه با اين حديث قابل ذکر می باشد:

اول اينکه گوينده مطلب يک امام معصوم است، بنابراين خيلی قابل اهميت می باشد.

 

دوم اينکه امام معصوم قسم می خورد که اين تأکيدی براينکه حتماٌ حاجت اين شخص را خداوند خواهد داد.

سوم اينکه می توان در صورتی که امکان نداشته باشد از نزديک امام حسين(ع) را بوسيله خواندن زيارت عاشورا زيارت کند، از راه دور اين کار را انجام دهد.

چهارم اينکه حاجات مادی و معنوی بوسيله اين زيارت توسط خداوند برآورده می گردد. 

برای رسيدن به مقام قرب الهی نيز وسائل گوناگون وجود دارد ولی وسيله مطمئن، راحت، سريع و ... برای رسيدن به خداوند عشق به امام حسين(ع) می باشد.با عشق و ارادت به سالار شهيدان کربلا می توان سريعتر و مطمئن به هدف رسيد.

   برای رسيدن به محبت و عشق و علاقه امام حسين(ع) نيز راههای گوناگون وجود دارد ولی راهی که سريعتر انسان می تواند بوسيله آن به بارگاه امام حسين(ع) راه يابد، و جزو شيفتگان و عشاق سيدالشهداء گردد، از طريق خواندن زيارت عاشورا و خصوصاٌ مداومت به خواندن اين زيارت شريف می باشد.   

دلايل مختلفی برای اثبات اين ادعا وجود دارد که عبارتند از :

1- زيارت عاشورا از احاديث قدسی می باشد. روايت صفوان در مورد زيارت عاشورا بيان کننده اين امر است که جبرئيل امين اين زيارت را از طريق خداوند متعال برای پيامبر(ص) قرائت نمود و اين زيارت از طريق معصومين به امام باقر(ع) رسيد و از طريق اين امام معصوم به دست شيعيان و دوستداران اهل بيت عصمت و طهارت(ع) رسيده است.

2- ائمه ما شيعيان خصوصاٌ امام زمان(ع) تأکيد به خواندن و مداومت به خواندن اين زيارت شريف داشته اند، چنانچه در ملاقاتی که سيد رشتی با امام زمان(ع) داشته اند، امام زمان به سيد رشتی می فرمايند: که چرا عاشورا نمی خوانيد و بعد سه بار می فرمايند عاشورا، عاشورا، عاشورا.(مفاتيح الجنان- شيخ عباس قمی)

3- علماء وبزرگان ما نيز برخواندن عاشورا و مداومت به آن تأکيدفراوان داشته اند و خود نيز اين کار را انجام می داده اند و يکی از علل موفقيت اکثر بزرگان و علماء خواندن زيارت عاشورا بوده است.

    چه بسيار زيبا است که انسان در هر زوز صبح 5 دقيقه از وقت خود را برای سالار شهيدان و زيارت عاشورا قرار دهد. چه صبح و روز زيبائی خواهد بود روزی که با نام و ياد عزيز زهرا(س) شروع شود.

   مطمئن باشيد که امام حسين(ع) جواب سلام شما را می دهد. فقط بايد دل را پاک کرد تا جواب سلام امام را شنید و يقين داشته باشيد که جواب سلام را امام حسين(ع) می دهد، چون جواب سلام واجب است و امام معصوم محال است ترک واجب نمايد. فقط بايد گوش ما شنوا و لايق شنيدن جواب سلام ايشان باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:53  توسط داود حمیدی  | 

تصاویر ویژه وفات حضرت زینب سلام الله علیها 

حاج محمود كریمی

پرپر زده ای ز روی دستم از پر زدنت ز پا نشستم Play Download
چه حیف شد كه نمردم كنار پیكر تو Play Download
در حریم قدس محرم زینب است Play Download
زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست Play Download




حاج مرتضی طاهری
شب وفات حضرت زینب - مهدیه تهران - قسمت اول Play Download
شب وفات حضرت زینب - مهدیه تهران - قسمت دوم Play Download
شب شهادت حضرت زینب- -مهدیه تهران - قسمت سوم Play Download

حاج حسین هوشیار
شب وفات حضرت زینب - مهدیه تهران - سال 85 Play Download
شب وفات حضرت زینب -مهدیه تهران -سال 85 Play Download

جواد مقدم
من گدای کوی یارم Play Download

درجات امام حسین ( ع )

علاقه جبرئيل به حسين

در روايـات آمـده اسـت روزى حـسـن و حـسـيـن , در كودكى , پيش روى پيامبر (ص ) با يكديگر كـشـتى مى گرفتند و پيامبر دائما حسن را تشويق مى كرد فاطمه رو به پدر كرد و عرض كرد: اى رسـول خـدا! شـمـاحـسـن را كـه بـرادر بزرگتر است در مقابل حسين كه كوچكتر است تشويق مى كنيد؟
پيامبر فرمود: زيراجبرئيل شاهد اين ماجرا بود و حسين را تشويق مى كرد و من حسن را.

مهرورزى پيامبر به حسين

مـهـر و مـحبت پيامبر به امام حسين و برادر بزرگوارش امام حسن زبانزد عام و خاص بوده است گـذشـتـه از گفتارى كه نقل شد, از رفتار حضرت با ايشان حكايات فراوانى نقل كرده اند كه اين نكته به خوبى معلوم مى شود.
نـقل شده است كه گاه در هنگام نماز جماعت , حسن و حسين , كه كودكانى خردسال بودند, نزد جـدبـزرگـوارشـان مـى رفـتند و در سجده بر دوش آن حضرت سوار مى شدند برخى از اصحاب پـيش دستى مى كردند تا كودكان را از رسول خدا دور كنند, ولى آن حضرت اشاره مى فرمودند كه آنـهـا را بـه حـال خـودواگذاريد سپس به آرامى دست آنها را مى گرفتند و پايين مى آوردند و بر زانوان خويش مى نشاندند
((15)) .
روزى پـيامبر سجده نماز را, بر خلاف معمول , طولانى كرد نماز كه تمام شد, نمازگزاران عرض كـردنـد:امـروز سـجـده را طولانى تر به جاى آوريد, آيا وحى نازل شده و دستورى رسيده است ؟
فـرمود: خير,فرزندم حسين بر شانه ام سوار بود, خواستم صبر كنم تا او كار خويش را انجام دهد و لذتش را از بين نبرده باشم
((16)) .
عـمـر بـن خـطـاب نـقل مى كند كه روزى رسول خدا را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خـويـش سـوار كرده بود رو به آن دو كردم و گفتم : چه اسب خوبى داريد!! پيامبر (ص ) فرمود: و اينها چه سواركاران خوبى هستند!
((17)) .
ابـى بـريده نقل مى كند كه روزى رسول خدا(ص ) در مسجد براى ما خطبه مى خواند كه ناگهان حسن وحسين به مجلس وارد شدند و پيراهن قرمز رنگ به تن داشتند, به طورى كه در هنگام راه يـافتن بر زمين مى كشيد پيامبر از منبر پايين آمدند و آن دو را بغل كردند و جلوى خويش نشاندند سـپـس فرمودند: خداو رسولش راست گفتند كه : انما اموالكم و اولادكم فتنه اين دو فرزندم كه چنين راه مى روند آن چنان مشعوف شدم كه نتوانستم به سخنانم ادامه دهم
((18)) .

گريه امام حسين (ع )

پـيـامـبـر اكـرم (ص ) از در خانه فاطمه (س ) مى گذشت صداى گريه امام حسين (ص ) را شنيد فـرمـود:دخـترم ! فرزندم حسين را ساكت كن , مگر نمى دانى كه صداى گريه اين كودك مرا آزار مى دهد ((19)) .

حسين بهترين است

حـذيـفـه يمان مى گويد: روزى پيامبر اكرم (ص ) وارد مسجد شد امام حسين (ص ) را روى دوش گـرفـتـه بادست هاى مباركش پاهاى او را به سينه مى فشرد فرمود: اى مردم مى دانم درباره چه مـوضوعى اختلاف داريد (منظورش بهترين هاى بعد از خودش بود اين حسين بن على (ص ) كسى اسـت كـه بـهـتـريـن جده (مادر بزرگ ) را دارد, جدش محمد, رسول خدا(ص ), سالار پيامبران و جده اش خديجه , دختر خويلد,اولين زنى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد اين حسين بن على بـهـتـرين پدر و مادر را دارد, پدرش على بن ابيطالب برادر, وزير و پسر عموى رسول خدا و اولين مردى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد و مادرش فاطمه دختر محمد بانوى زنان جهان است ايـن حـسين بن على بهترين عمو و عمه رادارد, عمويش جعفر بن ابيطالب است كه خدايش با دو بـال زيـنت داده تا در بهشت به هر جا كه خواهدپرواز كند و عمه اش , ام هانى دختر ابيطالب است ايـن حـسـيـن بن على (ص ) بهترين دايى و خاله را دارد,دايى اش قاسم پسر رسول خدا و خاله اش زينب , دختر رسول خداست , آن گاه كودك را از شانه خود برزمين نهاد تا در پيش رويش به بازى بـپـردازد و فـرمـود: مردم اين حسين , جد و جده اش در بهشت اند, دايى و خاله اش در بهشت اند و خودش و برادرش نيز در بهشت اند ((20)) .

اگر مردم مى دانستند

از تـشـيـيـع جـنـازه بر مى گشتيم در بين راه امام حسين (ص ) خسته شد و كنار راه نشست ابو هـريره (پيرمرد مورد احترام زمان خود) در كنارش نشست و با لباس خود خاك از پاى آن حضرت مى ستردحضرت فرمود: ابوهريره ! چرا تو اين كار را مى كنى ؟ .
.
عـرض كـرد: بـگـذار مـن ايـن كـار را بكنم , به خدا اگر آنچه را من درباره تو مى دانم , اين مردم مى دانستندتو را برگردن هاى خود حمل مى كردند
((21)) .
مدرك بن عماره نقل مى كند كه روزى ابن عباس را ديدم كه ركاب حسن و حسين را گرفته بود و راه مـى بـرد بـه او اعـتراض كرده گفتند: تو ركاب آنها را گرفته اى , در حالى كه از آنها مسن تر هستى ؟
! گفت : اين دو فرزندان رسول خداو جگرگوشه او هستند, آيا سعادتى از اين بالاتر است كه من ركاب آنها را بگيرم
((22)) .

فضايل و مناقب

در فـضايل امام حسين (ع ) آن قدر گفته اند كه همه آنها در يك يا چند دفتر نمى گنجد از اين رو در اينجا,همچون مباحث گذشته , به نمونه هايى چند اكتفا مى كنيم لازم به يادآورى است كه در ذيل هر يك ازعناوين زير, گاه تا ده ها روايت نقل شده است .

آقاى جوانان بهشت

امـام عـلـى (ع ) از رسـول خـدا(ص ) روايـت كرده است كه فرمود: الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة , يعنى حسن و حسين آقاى جوانان اهل بهشت هستند ((23)) .
ابن عباس نيز از آن حضرت نقل كرده است : الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنة , من احبهما فقداحبنى و من ابغضهما فقد ابغضنى
((24)) .
هـمـيـن روايـات را عـمـر بـن خـطـاب و فـرزندش عبداللّه بن عمر نيز از پيامبر اكرم (ص ) نقل كرده اند
((25)) .
از حـذيـفـة بـن يـمـان , صـحابى معروف پيامبر, نقل شده است كه شبى خدمت رسول خدا(ص ) رسـيدم و نماز مغرب را با ايشان خواندم حضرت برخاست و دائما نماز مى خواند تا هنگام نماز عشا رسـيـد نـمـازعشا را نيز با آن حضرت خواندم و منتظر ماندم پيامبر از مسجد خارج شد تا به خانه خـويـش رود پـشـت سر او راه افتادم , گويا با كسى سخن مى گفت كه من دقيقا ندانستم كه چه مى فرمايد ناگهان رو به عقب كرد و فرمود: كيستى ؟ .
گفتم : حذيفة .
گفت : فهميدى چه كسى با من بود؟ .
گفتم : خير.
گـفـت : جبرئيل امين بود كه سلام خداى را به من رساند و مرا بشارت داد كه فاطمه بانوى زنان بهشت وحسين و حسين آقاى جوانان بهشتى هستند.
عرض كردم : اى رسول خدا! براى من و مادرم استغفار كن .
فرمود: خداوند تو و مادرت را ببخشايد
((26)) .
جـابـربن عبداللّه انصارى از رسول خدا روايت كرده است كه روزى در مسجد در كنار آن حضرت بـااصحاب بزرگوارش نشسته بوديم حسين (ع ) وارد مسجد شد پيامبر رو به ما كرد و فرمود: من اراد ان يـنظرالى سيد شباب اهل الجنة , فلينظر الى الحسين بن على , يعنى : هر كس مى خواهد به آقاى جوانان بهشت نگاه كند, به چهره فرزندم حسين بنگرد
((27)) .

حسين بابى از بهشت

رسـول گرامى اسلام فرمود: به وسيله من آگاه شديد, با على راه يافتيد و هدايت شديد, نيكى ها به واسطه حسن به شما عطا شد, ولى سعادت و شقاوت شما با حسين است آگاه باشيد كه حسين يكى ازدرهاى بهشت است , هر كس به او دشمنى كند خدا بوى بهشت را بر او حرام مى كند ((28)) .

حسين و آيه تطهير

ام سـلـمـه , زن بـا وفـاى رسـول خـدا(ص ) نـقل مى كند كه روزى فاطمه (س ) غذايى براى پدر بـزرگوارش آورد آن روز پيامبر در خانه من بود رسول اللّه نسبت به دخترش احترام كرد و فرمود: برو و پسر عمويم على و فرزندانم حسن و حسين را نيز دعوت كن تا با هم غذا بخوريم پس از مدتى فـاطمه و على در حالى كه دستان حسن و حسين را در دست داشتند, بر پيامبر وارد شدند همان دم جبرئيل بر پيامبر نازل شد وآيه شريفه تطهير را نازل فرمود: انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهـل الـبـيت و يطهركم تطهيرا (احزاب / 33) يعنى : خداوند اراده كرده است تا هرگونه زشتى و پليدى را از شما اهل بيت دور گرداند و شما راپاك و پاكيزه گرداند.
حـضرت رو به من [ام سلمه ] كرد و فرمود: كساى خيبرى را, كه عبايى بزرگ بود, بياورم على (ع ) رادر طـرف راسـت و زهـرا را در طرف چپ و حسن و حسين را بر پاى مباركش نشاند و كسا را بر آنـهـاانداخت با دست چپ , عبا را سخت بر هم پيچيد و دست راست را به طرف آسمان بلند كرد و سه بارفرمود:.
اللهم هؤلا اهل بيتى و حامتى , اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا, انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم و عدو لمن عاداكم ,.
خداوندا! اينان اهل بيت و خاندان من هستند, [چنان كه وعده فرمودى ] پليدى را ازايشان دور دار و آنان را پاك و معصوم دار, من مى جنگم با كسى كه شما [اهل بيت ] با اوبجنگيد, و آشتى مى كنم با كسى كه شما آشتى كنيد و دشمن كسى هستم كه با شما دشمنى كند
((29)) .
از ايـن روايـت , كـه در مـنـابـع حديث از طرق مختلف نقل شده است و مورد اتفاق شيعه و سنى اسـت ,به دست مى آيد كه امام حسين (ع ) يكى از مصاديق آيه تطهير است از روايات و قراين بسيار مـى توان ثابت كرد كه در زمان نزول آيه تطهير, جز همين پنج تن كس ديگرى مشمول آيه تطهير نـبـوده اسـت و ازهمين روى ايشان را ((اصحاب كسا)) و امام حسين (ع ) را خامس اصحاب كسا, يعنى پنجمين شخصيت اصحاب كسا نام نهاده اند.
احمد حنبل و ترمذى , دو تن از محدثان بزرگ اهل سنت , در كتب ((مسند)) و ((سنن )) خود نقل كرده اندكه تا شش ماه پس از نزول آيه مذكور, پيامبر اكرم (ص ) هر روز هنگامى كه براى نماز صبح بـه مـسـجدمى رفتند در جلوى خانه على و فاطمه مى ايستادند و بلند مى فرمودند: الصلوة يا اهل بيت محمد, انمايريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا.

حسين و آيه مباهله

در بـيـن دانـشـمـنـدان اسـلامـى , از شيعه و سنى , اتفاق نظر است كه پيامبر در هنگام مباهله با عـالـمـان مـسـيـحـى بحران , تنها على , فاطمه , حسن و حسين را به همراه برد و آنان را مصداق ((ابنائنا)) و ((نسائنا)) و((انفسنا)) در آيه شريفه قرار داد اين مطلب آن چنان مشهور و مسلم است كه عالم بزرگ اهل سنت , حاكم نيشابورى , در كتاب ((معرفة علوم الحديث )) خود اين جريان را از مصاديق روايات متواتر مى شمارد ((30)).
مـاجـرا از ايـن قـرار است كه اسقف مسيحيان نجران همراه با گروهى از علماى مسيحى خدمت رسـول خـدا شـرفياب شدند حضرت دين اسلام را بر آنها عرضه كرد ولى سرباز زدند و نپذيرفتند سـرانجام وحى نازل شد و آنان را به مباهله با پيامبر دعوت كرد: فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة اللّه عـلى الكاذبين (آل عمران / 16)در روز موعود, رسول خدا دست اهل خويش را گرفت و براى مباهله حضور يافت مسيحيان كه دريافتندپيامبر با تمام سرمايه خويش به ميدان مباهله آمده است از اين كار تن زنند و به پرداختن جزيه رضايت دادند
((31)) .

وارث علم پيامبر

عـكـرمـه , شـاگـرد بـرجسته ابن عباس , نقل مى كند كه روزى ابن عباس در مسجد براى مردم حديث مى گفت كه نافع بن ازرق برخاست و گفت : اى ابن عباس ! از احكام مورچه و پشه براى من مـردم فتوامى دهى ؟
اگر علمى دارى خدايى را كه مى پرستى براى من توصيف كن ابن عباس سر بزير انداخت حسين به على در گوشه مسجد نشسته بود, رو به نافع كرد و فرمود: اى نافع به سوى من بيا تا پاسخت رابازگويم .
نافع گفت : من از تو پرسيدم ؟ .
ابن عباس گفت : يا ابن الازرق ! انه من اهل بيت النبوة و هم ورثة العلم .
نافع به سوى امام رفت و حضرت پاسخ او را ارايه فرمود.
نافع گفت : اى حسين ! سخنانت نيكو و پرمايه است .
فرمود: شنيده ام كه تو پدرم و برادرم و مرا به كفر متهم كرده اى ؟ .
گفت : قسم به خدا با آنچه از شما شنيدم بى ترديد شما سرچشمه نورانى اسلام و ستارگان احكام خداهستيد (لقد كنتم منار الاسلام و نجوم الاحكام ).
امام فرمود: يك سؤال از تو مى پرسم .
گفت : بپرس , يابن رسول اللّه .
فـرمود: آيه ((فاما الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينه )) (كهف / 81) را خوانده اى ؟
اى نافع ! چه كسى آن گنج گرانبها را براى آن دو يتيم در زير ديوار پنهان كرده بود تا به آنان ارث رسد.
گفت : پدر يتيمان .
فـرمـود: راسـتـى پدر آنها بهتر و دلسوزتر براى فرزندانش بود يا رسول خدا؟
آيا مى توان باور كرد كـه پيامبر علم گران بهاى خويش را براى فرزندانش به وديعت نگذاشته باشد و ما را از آن محروم كرده باشد؟
((32)) .

ريحانه پيامبر

پـيامبر اكرم (ص ) به ميهمانى در خانه يكى از اصحاب دعوت شده بود همراه با ياران به راه افتاد, درحالى كه جلوتر از ديگران راه مى رفت حسن و حسين با كودكانى چند در كوچه به بازى مشغول بـودرسـول خدا به سوى او رفت تا او را بگيرد و او به اين سو و آن سو مى گريخت پيامبر در حالى كـه مـى خـنديد او را دنبال كرد تا او را گرفت يك دست را در زير سر و دست ديگر را در زير چانه حسين گذاشت و لب مباركش را بر دهان حسين نهاد و بوسيد و فرمود:.
هذان ريحانتاى من الدنيا من احبنى فليحبهما,.
ايـن دو گـلـهـاى زيـباى من در دنيا هستند, هر كس مرا دوست بدارد بايد آنان را دوست بدارد
((33)) .
جـابـر بن عبداللّه انصارى مى گويد: روزى نزد رسول خدا نشسته بوديم كه على بن ابيطالب (ع ) واردشد حضرت رو به على كرد و فرمود:.
سـلام عليك ابا الريحانتين اوصيك بريحانتى من الدنيا خيرا, فعن قليل ينهد ركناك و اللّه عزوجل خليفتى عليك .
سـلام بـر تـو اى پـدر دو ريحانه [حسن و حسين ]! تو را به اين دو ريحانه زيبايم از دنيا سفارش به نيكويى مى كنم كه بزودى دو ركن تو فرو ريزند.
جابر مى گويد: هنگامى كه پيامبر رحلت كرد, على (ع ) فرمود: اين يكى از دو ركنى بود كه رسول خـداگـفت و هنگامى كه فاطمه وفات كرد, فرمود: اين هم ركن دومى بود كه رسول خدا گفت
((34)) .
در هـمـيـن راسـتـا روايـت جـالـبـى از عبداللّه بن عمر نقل شده است كه مربوط به امام , پس از واقعه عاشوراست ابن نعيم نقل مى كند كه نزد عبداللّه بن عمر نشسته بوديم , مردى پيش آمد و از حكم خون پشه سؤال كرد كه اگر در لباس نمازگزار باشد نمازش صحيح است يا خير؟ .
عبداللّه پرسيد: از كجا مى آيى و اهل كدام منطقه اى ؟ .
گفت : اهل عراق هستم .
عـبـداللّه گـفت : اين مرد را بنگريد كه از خون پشه مى پرسد, حال آن كه اينان پسر رسول خدا را كشتند وسكوت كردند از رسول خدا (ص ) شنيدم كه مى فرمود: حسن و حسين دو ريحانه من در اين دنيا هستند
((35)) .

سخاوت امام حسين (ع )

روزى عـربـى نـزد امام حسين (ص ) آمده عرض كرد: اى پسر رسول خدا من ضامن شده ام ديه اى رابـپردازم ولى توان پرداخت آن را ندارم با خود فكر كردم از كريم ترين مردم كمك مى گيرم و از آل محمد(ص ) كريم تر نيافتم .
فـرمـود: سه مسئله از تو مى پرسم , اگر يكى را پاسخ دهى يك سوم ديه را به تو مى دهم و اگر دو مسئله را جواب دهى دو سوم آن را مى پردازم و اگر همه را پاسخ دهى تمام آن را مى دهم .
عـرض كـرد: اى پـسـر رسول خدا(ص ) آيا چون تويى كه اهل علم و شرفى از كسى مثل من سؤال مى كندفرمود: آرى از جدم رسول خدا(ص ) شنيدم كه فرمود: بخشش بايد به اندازه معرفت باشد.
.
مرد عرب گفت : هر چه مى خواهى بپرس اگر بدانم جواب مى دهم وگرنه از شما ياد مى گيرم .
فرمود: چه كارى برتر از همه كارهاست ؟ .
گفت : ايمان به خدا.
فرمود: راه نجات از هلاكت چيست ؟ .
گفت : اعتما به خدا.
فرمود: زينت مرد چيست ؟ .
گفت : دانشى توام با بردبارى .
فرمود: اگر نداشت ؟ .
گفت : ثروتى همراه با جوانمردى .
فرمود: اگر نداشت ؟ .
گفت : فقرى توام با صبر.
فرمود: و اگر نداشت ؟ .
گفت : صاعقه اى كه از آسمان بيايد و او را بسوزاند كه سزاوار سوختن است .
حـضـرت خـنـديـد و كـيسه اى حاوى هزار دينار به سويش انداخت و انگشتر خود را كه نگينى به ارزش دويـسـت درهم داشت به او داد و فرمود: اين طلا را به طلبكاران بده و اين انگشتر را در امر زندگى خودصرف كن .
عرب مال را گرفت و مى گفت : ((اللّه اعلم حيث يجعل رسالته )) سوره انعام آيه 124.
يعنى خدا بهتر مى داند رسالت خويش را در كجا قرار دهد
((36)) .

سخاوت و تواضع

روزى امام حسين (ص ) چند كودك را ديد كه تكه نانى را با هم مى خوردند از حضرت خواستند از نـان آنها بخورد حضرت دعوت ايشان را پذيرفت و از تكه نانشان خورد آنگاه آنان را با خود به منزل آورد,غـذا داد و لـبـاس نـو پـوشـيد و فرمود: اينان از من سخاوتمندترند زيرا تمام آنچه را داشتند بخشيدند و من فقط مقدارى از آنچه داشتم به آنها بخشيدم ((37)) .

جود و شجاعت

زيـنب دختر ابو رافع نقل مى كند كه فاطمه (س ) پس از آن كه پدر بزگوار خويش را از دست داد سخت دلگير شد و دائما گريه و ناله مى كرد روزى دست حسن و حسين را گرفت و به نزديك قبر پـدر آمـد وسـخـت گريست و شكوه كرد در بين شكوايه هاى خويش عرض كرد: يا رسول اللّه ! آيا چيزى را براى اين دو فرزند به ارث مى گذارى ؟ .
صـداى رسـول خـدا آمـد كـه فرمود: اما الحسن فله هيبتى و شؤودى و اما الحسين فله جراتى و جـودى (امـا براى حسن هيبت و آقايى را به ارث مى گذارم و اما براى حسين جرات و جودم را به وديعت مى نهم ).
فاطمه زهرا عرض كرد: راضى و خشنود شدم اى رسول خدا
((38)) .

حج امام حسين (ع )

امـام حـسـيـن (ص ) در طـول عمر شريف خود بيست و پنج بار پياده به حج مشرف شد در حالى كه همراه او اسب هاى اصيل را بدون سوار مى بردند ((39)) .
آن حـضـرت در حـالـيـكـه از امكانات كافى برخوردار بود و مى توانست از وسايل موجود آن زمان بـسـيـاربالايى بهره مند شود به خاطر اظهار بندگى كامل و خضوع و خشوعى كه در پياده رفتن وجود دارد راه خانه خدا را پياده مى پيمود.
امـا ايـنـكـه در همان حال اسب هاى سوارى را بدون سوار همراه خود مى برد شايد به دو دليل زير بـود:يكى آن كه هنگام بازگشت از آنها استفاده كنند و ديگر آنكه حركت با خدم و حشم بيشتر بر بندگى واطاعت محض دلالت دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:42  توسط داود حمیدی  | 

١٥رجب؛ سالروز وفات مادر صبر و ايثار

صبر شرمنده توست! که دقيقه‌هاي سخت و جانسوز گودال، تاب آوردن تو را مي‌خواهد. صبر شرمنده توست! که کشتي نجات حسين(ع) را سکان‌دار بودي تا در گرداب‌هاي تحير و گردبادهاي روزگار، به داد انسانيت رسيدى. سلام و درود خدا بر بندگان برگزيده‌اش که تو نيز از آناني و به روح سرشار از عصمت و عفت و استقامت تو باد!

به گزارش ايسنا ماه رجب الحرام كه يكي از ماه‌هاي سرور و شادي مسلمانان و پيروان خاندان اهلبيت عصمت و طهارت(ع) است، نيمه اين ماه يعني ۱۵ رجب، حزن و اندوه و مصيبتي را در تقويم اسلامي مي‌بينيم كه دلها را به ياد كربلا، كوفه و شام مي‌اندازد؛ اين روز سالروز وفات مادر صبر، بانوي ايثار و فداكاري و علمدار صبح حضرت زينب كبري(س) در سال ۶۲ هجري است كه عمر شريفش قريب به يكسال و نيم پس از عاشورا از نظر ظاهر خاموش شد، ولي سخنانش مسير تاريخ را تغيير داد.

* مولودي كه اسمش در لوح محفوظ نوشته شده بود

حضرت زينب كبرى عليها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم يا ششم هجرى قمرى در شهر مدينه منوّره متولّد شدند. در آن زمان که صديقه کبري(س) به اين گوهر درياي عصمت و طهارت باردار بود، پيامبر اکرم(ص) در مدينه حضور نداشتند و به سفري رهسپار بودند. هنگامي که وجود مقدس زينب کبري(س) متولد گشت، صديقه طاهره(س) به اميرالمؤمنين(ع) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدينه حضور ندارد، شما اين دختر را نام بگذاريد. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمي گيرم، صبر نما که به اين زودي رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامي که صلاح داند بر اين کودک مي نهد. بعد از سه روز كه رسول خدا از سفر بازگشتند و همانگونه که رسم و سيره رسول اکرم(ص) بود، نخست، به منزل حضرت زهرا رفتند. علي(ع) خدمت آن حضرت عرض کرد: يا رسول الله! خداوند متعال دختري به دخترت عطا فرموده است، نامش را معين فرماييد. فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من مي‌باشند، لکن امر ايشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحي مي‌باشم. در اين حال جبرئيل نازل شد وعرض کرد: يا رسول الله! حق تو را سلام مي‌رساند و مي‌فرمايد: نام اين مولود را " زينب" بگذار، چراکه اين را در لوح محفوظ نوشته‌ايم. رسول اکرم(ص) قنداقه آن مولود گرامي را طلبيد و به سينه چسبانيد، ببوسيد و نامش را زينب نهاد و فرمود: به حاضرين و غايبين امت، وصيت مي نمايم که حرمت اين دختر را پاس بدارند. همانا که او به خديجه کبري(س) شبيه است.

* كنيه و القاب حضرت

نام مبارك آن بزرگوار زينب، ام الحسن و ام كلثوم، ام عبدالله، ام الحسن، ام المصائب، ام الرزايا، ام النوائب، و... کنيه‌هاي اين بانوي بزرگوار است و القاب مبارکش که بيش از ۶۰ مورد ذکر شده عبارتند از: عالمه غيرمعلمه، فهيمه غيرمفهمه، کعبة الرزايا، نائبة الزهرا، نائبة الحسين، مليکة النساء، عقيلة النساء، عديلة الخامس من اهل الکساء، شريکة الشهداء، ناموس رواق العظمة کفيلة السجاد، سيدة العقايل، سرابيها، سلالة الولاية، سقيقة الحسن، عقيلة خدر الرسالة، وليدة الفصاحة، رفيعة الولاية، البليغة، الفصيحة، الکاملة، عابدة آل علي، صديقة الصغري و...

* ازدواج با عبدالله بن جعفر

پس از شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام يگانه پناهگاه حضرت زينب، پدر بزرگوارش علي بن ابيطالب عليهماالسلام بود و در همين دوره بود که حضرت زينب ازدواج کرد. وقتي وي به سن بلوغ رسيد، بزرگان قبايل براي ازدواج با اين ستاره‌ي خاندان اهل بيت(ع) اعلام آمادگي مي کردند. يکي از کساني که به منزل حضرت رفت و آمد مي‌کرد، عبدالله بن جعفر بود که حيا مانع او از ابراز کلامي در زمينه ازدواج مي‌شد. بالاخره يک نفر از طرف او خدمت حضرت آمد و گفت: «يا اميرالمؤمنين! شما مي‌دانيد که رسول خدا به اولاد جعفر چقدر علاقه داشت و روزي نظر به آنها کرد و فرمود: دخترانمان براي پسرانمان و پسرانمان از آن دخترانمان هستند. بنابراين مناسب است زينب را به ازدواج عبدالله بن جعفر در آوريد. و صداق او را صداق مادرش فاطمه(س) چهارصد و هشتاد درهم معين فرماييد. حضرت پذيرفت و ازدواج در سال هفدهم هجري سرگرفت و به زودي جعفر بر اثر دعاي حضرت به مال زيادي دست يافت و به جواد بخشنده معروف شد.»

* شرط ازدواج

حضرت زينب با عبدالله شرط کرد که من به برادرم علاقه دارم و بايد همه روزه به من اجازه دهي، حسين را زيارت کنم و حضرت علي عليه السلام نيز شرط کرد که هرگاه حسين عليه السلام اراده ي سفر کرد و زينب خواست همراهش باشد، عبدالله مانع نشود. نتيجه اين ازدواج چهار فرزند پسر (علي، عون اکبر، محمد، عباس) و يک دختر به نام ام کلثوم بود. اميرمؤمنان هر روز به خانه دخترش سر مي زد و هرگاه که زينب عليهاالسلام قصد زيارت قبر پيامبر را مي کرد، امام حسن(ع) از يک طرف و امام حسين(ع) از طرف ديگر او مي رفتند و اميرمؤمنان کسي را مي فرستاد که چراغ‌هاي مسجد را خاموش کند تا کسي او را نبيند.

* مهر برادر

از همان کودکي علاقه‌اي عجيب به برادرش امام حسين(ع) داشت. چنان که زينب کوچک هنگامي که گريه مي‌کرد، تنها در آغوش برادرش آرام مي گرفت. اين رفتار فاطمه زهرا(س) را شگفت زده کرده بود. به رسول خدا(ص) عرض کرد: پدر من از چنين رفتاري تعجب مي کنم. اين گونه محبت بيش از حدّ معمول است. زينب بدون ديدن حسين شکيبايي ندارد و اگر بوي حسين را نشنود، جان از تنش بيرون مي رود. رسول خدا وقتي اين حکايت را شنيد، آه از سينه برکشيد و اشک بر چهره‌اش روان شد و فرمود: اي نور چشم من اين دختر با حسين(ع) به سفر کربلا خواهد رفت و رنج‌ها خواهد ديد...

* كرامات و استجابت دعا

به غير از انوار مقدسه چهارده معصوم(ع)، در ميان خاندان رسالت و اهل بيت گرامى پيامبر اكرم ، افرادى هستند كه در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفيع و والايى مي‌باشند و توسل به ايشان، موجب گشايش مشكلات و معضلات امور ديگران است. حضرت زينب(س) نيز بانويى بزرگوار از اين دودمان پاك است كه توسل به آن حضرت براى حل مشكلات بزرگ بسيار تجربه شده است و كرامات بسيارى از آن بانوى گرامى نقل شده است. هر چند هزاران کرامت از اين بانوي بزرگوار بروز کرده امّا فقط نمونه‌اي را نقل مي‌کنيم. مرحوم ثقة الاسلام نوري از سيدمحمدباقر سلطان آبادي نقل مي‌کند: «به چشم درد شديدي در چشم چپ مبتلا شدم. هرچه درمان کردم، اثري نداشت، به سلطان آباد آمدم و نزد پزشکان رفتم. آن جا هم فايده‌اي نکرد و بر عکس مريضي ام شديد شد. بعضي از دکترها مي گفتند قابل علاج نيست. برخي هم قول شش ماه بعد مي‌دادند و من هر روز از روز قبل نالان تر مي شدم تا اين که سياهي چشمم گرفته شد و ديگر نمي توانستم بخوابم. در آن اوقات يکي از دوستانم براي خداحافظي به ديدنم آمد. او مي خواست به کربلا برود. من هم با او راهي شدم. در منزل اول درد چشم شديدتر شد و همه، مرا شماتت مي‌کردند مگر يک نفر. بالاخره، به منزل دوم رسيديم درد شديدتر از قبل شد و ورم چشمم افزونتر. تا اينکه نزديک سحر آرامش پيدا شد. در عالم رؤيا عقيله بني هاشم زينب کبري را ديدم که گوشه‌ي مقنعه‌اش را به چشمم مي‌کشيد. از خواب بيدار شدم و چشمم خوب شد. دوستانم باور نمي‌کردند، سوار شديم، در بين راه درد و ناراحتي احساس نمي‌کردم. من که هميشه ناراحت و عاجز بودم، پيش خود گفتم: کاش بسته‌ي روي چشمم را باز مي کردم. تا باز کردم، ديدم همه چيز را مي بينم. صدا زدم که رفقا بياييد، همه آمدند و گفتند: کدام چشمت درد مي‌کرد؟ گفتم: چشم چپم بود، هرچه نگاه کردند تفاوتي بين چشم چپ و راستم نديدند.

* علم و دانش

بخشي از علم و دانش حضرت زينب(س) از نوع اکتساب نيست، بلکه همچو ساير اهل بيت عليهم السلام از منبع علوم غيبي است. از اين روست که امام زين العابدين به وي «عالمه غيرمعلمه» لقب مي دهد. آري، اين بانوي بزرگوار چنان مقام علمي والايي داشت که يک سال پس از ورود اميرمؤمنان عليه السلام به کوفه زنان آن شهر از وي خواستند اجازه کسب فيض دهد و او در ايامي که در کوفه بود، مجلسي تشکيل داد و در خانه خود به زنان تفسير قرآن درس مي‌داد.

* حضرت زينب(س)، اسوه صبر و ايثار

اما حضرت زينب(س) با تمام خصائص و كمالات و مراتب معنوي و علمي و اخلاقي كه داشتند وقتي اسم مبارك ايشان برده مي‌شود ناخودآگاه صبر، استقامت، ايثار، عاشورا، كربلا، حسين(ع) و... را به ذهن تداعي مي‌كند زندگي سراسر حادثه و مصيبت ايشان که با حادثه جانسوز کربلا گره خورده، تبيين کننده اهداف نهضت عظيم عاشورا و رسالت جدّ بزرگوار و امامان خويش است. زينب(س) پس از شهادت برادر عهده‌دار رسالتي بزرگ يعني سرپرستي زنان و کودکان و از همه مهمتر رساندن پيام عاشورا به گوش مردمان فريب خورده و غافل از حق و باطل مي‌شود.

آن بانوي بزرگوار در شجاعت و شهامت، سخنوري و نطق، عقل و تدبير و هدايت و رهبري هر آنچه را که از محضر پيامبر (ص) و علي و فاطمه و حسنين(ع) آموخته بود در مرحله عمل پياده کرد و ذره‌اي ضعف از خود نشان نداد. پيروزي نهضت عظيم حسيني(ع) مرهون زحمات و تلاش‌هاي بي‌وقفه زينب کبري(س) بوده و ويژگي‌هاي خاص اين بانوي بزرگوار در اسارت، موجب شد که اين نهضت جاويد و ماندگار مانده و به سرمنزل مقصود برسد و چه زيبا سروده شاعر: کربلا در کربلا مي‌ماند اگر زينب نبود، سِرّ ني در نينوا مي‌ماند اگر زينب نبود.

* وفات و مرقد حضرت

حضرت زينب(س) پس از برادرش امام حسين(ع) مدت زيادي زندگي نکرد، اما در همين مدت کوتاه توانست مسير تاريخ را تغيير دهد. ايشان در مدت حيات خود پس از عاشورا لحظه‌اي آرام ننشست و در امر پيام رساني با زبان حال و زبان قال فعاليت داشت. در تاريخ وفات و مدفن حضرت زينب(س) اختلاف است. همانطور که در تاريخ ولادت و وفات برخي از ائمه هم اختلاف است. در هر حال به احتمال قوي آن حضرت در پانزدهم رجب سال ۶۲ هجري رحلت نمود و به نقل از کتاب "اخبارالزينبيات" در مصر خانه مسلمة بن مخلد الانصاري دفن گرديد. و عده کثيري از مورخين اين خبر را قبول دارند و گروهي مي‌گويند: زينب مدفون در شام، زينب صغري است؛ چنانچه روي سنگ قبرش ترسيم شده است و زينب کبري در مصر از دنيا رفت.

پي نوشت:

- زندگاني زينب کبري، شهيد دستغيب

- سيماي حضرت زينب(س)، محمدمهدي تاج لنگرودي

- ويژگي‌هاي حضرت زينب(س)، ناصر باقري بيد هندي

- زينب(س) فروغ تابان کوثر، محمدمهدي اشتهاردي

- زينب کبري(س) عقيله بني هاشم، حسن الهي

برگرفته از سایت جهان نیوز

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:22  توسط داود حمیدی  | 

- برای شناخت پیامبر چه کاری باید انجام دهیم و سیره پیامبر را بشناسیم ؟ برای شناخت پیامبر، باید از کلی گویی بپرهیزیم ، پیامبر انسان خوبی بودند، خیلی انسان بزرگی بودند،خیلی انسان وارسته ای بودند ،خیلی نازنین بودند اینها حرفهایی است که همه می فهمند و هیچکس هم نمی تواند چیزی بگوید. اما مثل این آبی که لوله کشی شده داخل منزل ما شما میدانید پشت سد کرج و سد لتیان چند میلیون مترآب مکعب است ، اگر این آب یکسره به خانه ما بیاید ، خانه ما را آب می گیرد اگر لوله را دو اینچی بگیریم بازهم نمی توانیم استفاده بکنیم چون لوله های آب منزل نیم اینچ است که می تواند این لیوان را پر شود اگر دو اینچ باشد این لیوان را آب می برد یعنی پیامبر وجودش گاهی مثل آن آب پشت سد لتیان و کرج است ولی ما باید به اندازه هم توان و هم نیازمان استفاده کنیم. مثلا یک کسی مزرعه دو هزار هکتاری دارد و می خواهد مزرعه اش را سیراب کند نیاز به سه اینچ آب دارد. به نظر من توجه کنید نیاز خیلی مهم است یک کسی می گوید ای خدا چرا به من فلان چیز را ندادی خوب تو ظرفیت آن را ایجاد نکردی. که تویک دست آوردی گفتی خدایا دو کیلو گیلاس درون آن بریز خدا می گوید : من دو میلیون کیلو گیلاس دارم ولی داخل دست تو جا نمی شود تو یک ظرف بیاور ما آن را پرکنیم. می گویند یک گدایی رفت پیش خدا روز قیامت خدا به او گفت چه چیزی آوردی گفت چه چیزی آوردی چیست، ما توی دنیا که بودیم چیزی نداشتیم حالا هم که آمدیم پیش خودت میگویی چه چیزی آوردی، من چیزی نداشتم، گفت نه می گویم ظرف چی آوردی ما آن را پر کنیم، گفت: این کشکول ما ،گفت بگیر پرش کن، اگر ما بتوانیم ظرف و ظرفیت را در وجود خودمان ایجاد بکنیم، آنوقت این وجود خیلی آب حیات دارد که به ما بدهد. مهم این ظرف است، با کوشش است که کشش را هم می تواند متناسب با خودش جذب کند .این نکته را خیلی ها فراموش می کنند متاسفانه ! مدام می گویند : خدایا بده، خدا می گوید : من که دارم می دهم ، تونمی توانی بگیری. مثلا این امواج ماهواره وجود دارد ولی خیلی از تلویزیونها نمی توانند بگیرند، دیش میخواهد، ریسیور میخواهد ، ال ام بی میخواهد و خیلی چیزهای دیگر، یعنی گیرندگی باید اول مهم باشد امکانات وشرایط فراهم شود و بعد هم به اندازه ظرفیت داده میشود. من با فرزندم به یک صورت حرف میزنم با شما یک صورت صحبت می کنم با استادم یک صورت و با یک ادبیات و با یک احترام صحبت می کنم . یک کسی می خواهد به فرزندش ابراز محبت کند بغلش می کند شکلات به او می دهد ، اما به استادش که نمی تواند همین طور یک شکلات بدهد و بگوید استاد این دلیل بر اینکه من خیلی شما را دوست دارم . طبیعتا بی ادبی میشود . باید این ظرفیتها را شناخت و از آن به تعبیر بنده لوله کشی کرد و اونوقت سر سفره آورد ، یعنی اگر آن آب پشت سد کرج را به این صورت سر سفره بیاوریم خیلی برای ما گوارا می شود حالا با این مقدمه در اختیار شما هستم . 3 - راجع به بهداشت فردی پیامبر توضیح دهید . راجع به بهداشت بینندگان حتما توجه دارند که یک چیزهایی است که کهنه نمی شود ، مثل بهداشت ، مثل نیاز مرد به زن و زن به مرد ، اینها با تحولات عوض نمی شود نیاز ثابت ما است، اتفاقا پیشرفت هم می کند. یعنی روزی بود که بشر لوازم بهداشتی اش دوش گرفتن بود، گاهی هفته ای یکبار، دوش هم که معنایی نداشت یک شستشویی بود با آبهایی نه چندان تمیز و بهداشتی و از سر ناچاری و عدم تحمل، یعنی آدم خودش هم خودش را دیگرنمی توانست تحمل کند. تا رسیدیم به امروز که هر کسی صبح می خواهد بیاید بیرون باید یک دوش بگیرد حتی در فصل غیر گرم و از انواع ادکلن ها و از انواع شوینده ها استفاده بکند و مسواک زده و واکس زده تا بتواند در نظر مخاطب خود، حتی فرزندش و همسرش زیبا جلوه کند و پاکیزه باشد تعبیری که از امیرالمومنین نقل میشود که : به پیامبر پاک و پاکیزه خود اقتدا بکنید، یعنی حضرت علی (ع) توجه دارد که این پسوند برای پیامبر یک پسوند کهنه نشدنی است . حالا من این کتابی که دوست عزیزمان با تحقیق از پانصد منبع روایی و تاریخی شیعه و اهل سنت تحریر کردند و درانتهای هر فصلی منابع و مواخذ آنرا نیز آورده اند معرفی میکنم. من از این کتاب به نام همنام گلهای بهاری که چقدر هم اسم زیبایی برای این کتاب انتخاب کرده اند استفاده میکنم . نویسنده آن جناب آقای سیدی هستند که ادبیات آن نیز بسیار زیبا است. دراین کتاب یک مقدمه کوتاهی کنار حرم پیامبر نوشته شده که با یک بیت از مخلص کاشانی شروع میشود: چه احتیاج به عطر است آن پریرو را به گل ضرور نباشد گلاب پاشیدن قطره چگونه حکایت اقیانوس را بگوید ، شب چگونه سحر را نقاشی کند، دره چگونه چگاد آسمان سای را بسراید و خار سیاه چگونه داستان غنچه آتش رخ را باز گوید؟ من قطره دانش هستم و تو اقیانوس ، من شب خجلتم و تو سحر سرافرازی، من دره تهی هستم و تو چکاد سرشاری، من خار سیاهم و تو غنچه شکوفای انسانیت هستی ، چگونه ترا بسُرایم جز آنکه با زبان اشک احساس خویش را بیان کنم که کلیم کاشانی گفته است: دیده عزیز است از سرشک جگر گون، قیمت خاتم به اعتبار نگین است . نه ماه در لابلای پانصد کتاب بدنبال عطر وجودت دویده ام گاه از شوق شکفتم و گاه از دریغ شکستم و پس از آنهمه، امروز در برابر ضریح تو نشسته ام در پنج یا شش متری مزاری که آفتاب را در آغوش کشیده است . با هراس از گزمگان چفیه به سر، بی صدا اشک می ریزم و با هراس در این کاغذ سپید نقش احساس خویش را می زنم. دریغ و درد دلم را مچاله می کند وقتی همه وجودم چشم می شود و دزدانه از لابلای ضریح تو نگاه می کنم و انبوه خاک و غبار را می بینم که قبرت را فرا گرفته است. آیا روزی اجازه خواهند داد تا با مژگانمان آنرا بزداییم و چشممان غبار عشق را سرمه کشد ، اینک برابرم خفته ای، آه نه ، که تو بیداری و ما خفته در بستر غفلت ، چشمانت هنوز نگران جاهلیت قرن بیست و یکم است .عزیزا ما را از شب جهل به سپیده دانایی مهمان کن. دستان آلوده ما را بگیر و راه و رسم چگونه زیستن و چگونه مردن را به ما بیاموز. آفتاب وجودت را بر ما بتابان تا یخ های خودخواهی ما را ذوب کند. مرداد 1382 خورشیدی مدینه منوره مسجدالنبی حسین سیدی در این سه شنبه هایی که انشاءاله توفیق داشته باشیم خدمت بینندگان باشیم در برنامه سمت خدا، منبع و مأخذ ما این کتاب است و از سیره فردی و اجتماعی و اخلاقی پیامبر انشاءاله نکاتی را انتخاب کنیم و همچون تاج گلی به بینندگان هدیه کنیم. صحبت از بهداشت فردی است ، یکی از تأکیدات فراوان دین ما بهداشت است. یعنی کسی که می خواهد به مسجد برود، بیرون برود یا سرکار برود یا کنار همسرش قرار گیرد باید بهداشت داشته باشد . پیامبر به شدت تأکید می کردند باید تو نظیف و تمیز و خوش بو باشی، پیامبر بیشترین هزینه زندگی را خرج عطر می کردند. خیلی عجیب است و من یک گزیده ای را انتخاب کرده ام از مسواک زدن پیامبر، بهداشت دهان و دندان، چیزی که امروز اطبا میگویند بسیاری از بیماریها از دهان شروع میشود و از دندان آغاز میشود. بسیاری از دندان دردها باعث دردهای غیر دندان درد میشود، یعنی خیلی از سردردها به دندان مربوط است ،خیلی از مشکلات بینایی به دندان مربوط است و ارتباط ارگانیکی که خدا در همین یک محفظه کوچک قرار داده که گاهی مثلا شما حس می کنید دندان شش سمت راست فک پایین شما درد می کند بعد می روید پیش پزشک وقتی یک عکس می گیرد یک کارد و چاقو بر می دارد دندان چپ سمت چپ فک بالا را درست می کند و می گوید من می دانم که اینها چه ارتباطی با هم دارد تو فقط بشین و تماشا کن. حالا ببینید پیامبر چه می فرمود: هیچگاه جبرائیل نزدم نیامد جز آنکه مرا به مسواک سفارش می فرمود .اگر مردم از فوائد مسواک آگاه بودند آنرا با خویش به بستر می بردند . امروز خیلی ها می خوابند موبایلشان را زیر سرشان می گذارند ، پیامبر می گوید نه ، مسواکت را بگذار و موبایلت را خاموش کن . پیامبر فرمودند اگر سخت نبود برای امت من هر آینه مسواک را واجب می کردم . چون می دانید اگر واجب بود خیلی از ما تنبلی می کنیم و با نزدن مسواک یک گناهی را مرتکب می شویم. چون دل پیامبر مهربان است و نمی خواهد ما گرفتار بشویم تا همین حد گفته است . منتها یک نکته من همینجا عرض کنم، یک کسی می گوید خوب آقا دیگران هم مسواک می زنند ،غربیها و بی دینها و کمونیستها مگر این مال دین ما است؟ نکته لطیف آن اینجاست که پیامبر می گوید یا علی با هر وضویی که برای نماز می گیری مسواک بزن و در انتهای این فصل دارد دو رکعت نماز با مسواک ، برتر از هفتاد رکعت نماز بی مسواک است . من یک وقتی یک جایی گفتم نماز صبحهایی که ما ماه رمضان ها بعد از سحری می خوانیم هفتاد برابر صواب آن بیشتر هست از نماز صبح های دیگر. بصورت یک مسابقه ای برای مخاطبین گفتم که چه کسی می داند چرا ؟ یک کسی گفت چون اول وقت است ، چون نماز جماعت می خوانیم ، چون روزه داریم و ... گفتم نه اینها دلیل نیست یک انسان لطیفی گفت چون آقا سحری که می خوریم مسواک می زنیم. ببینید دیگران می گویند مسواک بزن دهانت خوش بو می شود بیماریها از بین میرود اینها همه است، اما وصل کردن یک حرکت زمینی به آسمان، کار پیامبر است. این مسواک را شما فقط برای بهداشت دهان و دندان نبینید، این پیش خدا شما را محبوب می کند. مثلا یک آقایی سر سفره عقد کت و شلوار می پوشد چه رنگی؟ می گوید من این رنگ را دوست دارم اما به عروس خانم می گوید ،من این رنگ را خودم دوست داشتم ولی چون فهمیدم شما هم این رنگ را دوست دارید بخاطر دل شما این رنگ را انتخاب کردم نه بخاطر دل خودم. تا برسد به یک جایی که بگوید راستش من از این رنگ خوشم هم نمی آمد فهمیدم شما رنگ صورتی دوست دارید کت و شلوارم را این رنگ انتخاب کردم خوب اینجا عروس می فهمد که خیلی به او احترام می گذارد . میگوید خدایا من برای بهداشت و نظافت و از اینجور چیزها مسواک نمی زنم ،چون تو دوست داری این کار را می کنم .این سمت خدایی که هست اینکه آدم هر کاری را برای خدا انجام دهد . بالاخره مثل یک قطب نمایی که توی این اقیانوس یک نفر دارد میرود از آن استفاده می کند. ما سوار یک لنج شده بودیم از بندرعباس برویم قشم یک جایی دیدیم همه طرفمان آب است هیچ خشکی نیست گفتم خدایاچه کار کنیم ، دیدم مقابل این آقا یک قطب نما است ،شمال و جنوب و شرق را نشان می دهد و این با استفاده از آن جلو می رود این فرد دیگر نمی گوید چشم من تیز است ، کجا را ببیند هر طرف را ببیند آب است ،اینجا فقط این قطب نما است که انسان را می برد به سمت درست . یک کسی می گفت من خدا را قبول ندارم یک عالمی به او گفت آقا اشکال ندارد انقدر مرد باش همینجور قبول نداشته باش وقتی هم از دنیا میروی روز قیامت در مقابل خدا می ایستی بگویی من که تورا قبول ندارم اگر تا آنروز بتوانی جلو بروی خیلی است و هنر کردی، ولی فکر نمی کنم یک روز یک جایی می رسی که می بینی جز خدا کسی نبوده دست تو را بگیرد. قبل از اینکه به آن درجه برسی بیا . یک وقتی یک عزیزی مریض شده بود رفتیم عیادت او ، در بستر دراز کشیده بود می گفت آی خدا، این فرد پایش بنده خدا شکسته بود (خدا انشاءاله همه بیماران شفا بدهد ) می گفت آی پایم آی خدا من یک دفعه خنده ام گرفت ،ما هم که آدم حسابی نیستیم از درد دیگران یک دفعه خنده مان می گیرد گفت: پسر عمو می خندی ،گفتم واله این خدا در بیست و چهار ساعتی که از ما می گذرد به هفت یا هشت بار ای خدا قانع است که ما او را صدا کنیم ولی گاهی نمی کنیم حالا انقدر دوستمان کاری کرده که هر ثانیه ده بار بگوییم ای خدا و ایشان هم خنده ا ش گرفت . وقتی به این صورت شد اصلا کار خدایی شد چهره دیگری پیدا می کند . بقول آن دوست ما مثل این اسانسی است که می زنند به مواد شوینده ، مواد شوینده بوی طبیعی خودش بوی مطبوعی نیست ولی آن اسانس خیلی آنرا خوش بو میکند، ما خودمان طبیعت خودمان خیلی خوش بو و معطر نیست، لجن هستیم ، خدا میگوید گل اصلی شما از یک لجن بوده است بعد هم نطفه ی گندیده شده اید و نجس و آلوده ، ولی آن اسانسی که از وجود من زدید شما را پاک می کند. تا به جایی میرسد که یک عده جسمشان هم مثل روحشان جاودان می شود. می گویند قبر فلان عالم را شکافتند پانصد سال پیش از دنیا رفته کفن او هم نپوسیده . مولوی این را تشبیه می کند به روح و گفته: که جسمشان را هم از نور سرشته اند تا زروح و از ملک بگذشته اند .یعنی چطور روح جاودان هست جسم هم جاودان می شود. اگر این جسم را ما با قوانین طبیعت سازگار بکنیم ، قوانین طبیعت قوانین بهداشتی است شما می بینید برگ درخت خودش خودش را پاک می کند. در شمال یک گیاهی است بنام گزنه که خیلی ها آشنا هستند ولی الحمداله به دستشان نخورده من بچه بودم گزنه به دستم خورده، سرخ می شود می خارد می سوزد، کناره گزنه یک گیاه دیگری می روید که ما به زبان محلی به آن چماز می گوییم یا پِلُم به زبان مازندرانی اگر گزنه به شما زد همان چماز یا پلم را می چینند می مالند روی آن ،خارش را خنثی می کند. می گویند اگر توت سرخ چیدی که دست تو سرخ شد ، با همان برگ توت دست خود را بشور سرخی اش گرفته می شود. این خدا در طبیعت اصلا بهداشت را همانجا کنارش گذاشته است، شوینده را گذاشته است . ما اگر توانستیم با این طبیعت همگام بشویم آنوقت دیگر رو به پوسیدگی نمی رویم و حتی جسم مان جاودان می شود .حالا دو یا سه نکته دیگر در این مسواک هست که در فراز بعدی عرض می کنم. راجع به بهداشت فردی صحبت می کردیم، علی الخصوص درخصوص مسواک ، چند تا حدیث را اینجا ترجمه کرده جناب آقای سیدی : یکی اینکه محبوبترین دهان نزد پروردگار خوشبو ترین دهان است ، یک چیزی اینجا بگویم، ماه رمضان نزدیک است شب احیاء یک شبی است که همه مهمان خدا هستند و خیلی از آدمهایی که در طول سال در مسجد و محراب پیدایشان نمی شود یا حالا نمی گوییم با خدا قهرند، وقت ندارند بیایند آن شب می آیند، چون شب آشتی کنان است و همه از آشتی خوششان می آید ،بخصوص که بقول مولوی هیچکس آن شب به سابقه خودش نگاه نمی کند همه می خواهند به سابقه خدا نگاه کنند چون سابقه خدا سابقه درخشانی است ولی سابقه ما سابقه خوبی نیست . آنوقت یک کسی می گوید خدایا من تا صبح دعا کردم الغوث گفتم چرا خبری نمی شود ؟ چرا دعا مستجاب نمی شود ؟ فرشته ها می آیند و می گویند : میدانی چرا نمی شود . بخاطر اینکه دهان تو بد بو بود ،این دهان تو مثل موبایلی که روشن باشد جلو یک ضبط و پخش نویز می اندازد و دیگر شما صدای این رادیو را نمی شنوید ، توی ماشین دیدید وقتی موبایل می خواهد زنگ بزد حتی قبل از زنگ نویز آن می افتد و دیگر شما صدای رادیو و صدای آن مجری و برنامه را نمی شنوید، خدا می گوید یک صدایی می آمد شب احیاء منتهی واضح نبود ،من نمی فهمیدم شما چه می گفتی ، آی خدا چطور شما متوجه نمی شدی . می گوید : چون توی این دو ساعت دهانت بو می داد و اوضاع بغل دستی شما خیلی ناجور بود . محبوبترین دهان نزد آفریدگار خوش بوترین دهان است. اما راجع به سیره پیامبر ، پیامبر هر شب سه بار مسواک می زد قبل از خواب بعد از بیدار شدن و پیش از رفتن به مسجد برای نماز صبح .تا مسواک نمی زد نمی خفت. بعد فوائد مسواک را آورده می فرمود: در مسواک زدن دوازده فایده است، اول خشنودی آفریدگار، پاکیزگی دهان ، سپیدی دندانها، نابودی کرم، کاستی بلغم ، اشتها آوری، افزون شدن نیکی ها، خیلی عجیب است ! همان چیزهایی است که ما گاهی نمی فهمیم ، من توی هواپیما نشستم از کجا می دانم با این موبایل که صحبت می کنم، چه نویزی دارد توی کابین خلبان می اندازد، نگویید : آقا ما یواش زیر عبایمان می گیریم یا زیر چادر و مانتوی خود، بحث این نیست که مهماندار می بیند ، آنجا پارازیت می اندازد و اثرش را می گذارد . سنت پذیری، اصلا ادا در آوردن خودش یک عالمی دارد ، گاهی دیده اید بچه ها ادای بابا بزرگها را در می آورند آدم از آن خوشش می آید دیدید بچه دارد نماز می خواند ، حالا دمر می افتد و سجده می کند برای اینکه ادای یک آدم بزرگ را در می آورد ،آدم خوشش می آید . تأثیر بعدی : حضور فرشتگان و استحکام لثه ها ، و حدیث ادامه دارد دندان هایتان را خلال کنید ، فرمودند برای فرشتگان چیزی منفور تر از آن نیست که در دندانهای کسی باقیمانده غذا را ببینند ، خوب چرا فرشتگان به خانه ما نمی آیند معلوم است دیگر ما اینجا یک آلودگی گذاشتیم ، شما وقتی یک میهمان می آید اتاقتان را آب و جارو می کنید ، تمیز می کنید ، اسپری می زنید که خوش بو باشد فرشتگان هم جایی که خوش است ،تمیز است ،نظیف است می آیند ، منتها فرشتگان چون یک موجوداتی هستند که باطن ها را هم می بینند ،ما فقط همین ظواهر را می بینیم ، می گوییم خوب الحمد اله صورت شما خوب تراشید و خیلی ادکلن زده اید، این خانم چکار کردن آرایش کردن ، ولی آنها متأسفانه یک مقدار باطن را هم می بینند، مثل اینکه یادتون است موقعی که بچه بودیم یک وقتی شکولاتی ، تخمه ای چیزی می خوردید یواشکی دور از چشم مادرمان می گذاشتیم زیر فرش،پشت پشتی و موقع اسباب کشی معلوم می شد ای وای چرا اینجا کثیف است ، مادرمان میگفت اینها چیست ؟ بعضی ها که بیچاره ها سیگارشان را هم آنجا خاموش می کنند آنها که هیچی . و آن زیبایی ها و آن ظرافت ها وآن نظافت ها میتواند فرشتگان را جلب کند، این است که می فرمود فرشتگان چیزی برایشان منفور تر از این نیست و بعد هم فرمودند دو رکعت نماز با مسوارک بر تر است از هفتاد رکعت نماز بی مسواک است . یک جمله ای هم نهی دارند که نمی دانم دلیلش را حتما اطبا باید اینجا بگویند با همه این سفارشی که در باره مسواک زدن می کرد ، می فرمود در حمام مسواک نزنید ، حالا علت آن چیست نمی دانم . و این دین ما است پیامبر ما است که اگر کسی او را ببیند شیفته این آدم می شود یعنی آنقدر همین چهره ، همین به تعبیر بی ادبانه من همین دکوراسیون همین چیزی که امروز به آن دیزاین می گویند، سرشار از جذابیت است کافی است کسی از بوییدن بوی خوش، بوی گل استعفا نداده باشد. آن آدمهایی که استعفا داده اند دیگر ما به آنها حرفی نمی توانینم بزنیم ، چون چاره نداریم قرآن می گوید که : از این یهودیان و مسیحیان غافل نشوید ، اینها درسته مسلمان نیستند ولی انقدر آدمهای خوب توی اینها است ، نگویید آقا چون تو مسلمان نیستی ، تو آن طرف جوب من این طرف جوب. تز قرآن این نیست ، می گوید یک کیسه پول بدهید به بعضی از اینها یک ریال درآن دخل و تصرف نمی کنند . همه را مثل یک امانت دار نگاه می دارند، راجع به یهودیان است این آیه ،ولی بعضی از آنها هم هستند یک قران هم به ایشان بدهید یک ناخنکی به آن می زنند. پس انسانهای خوب همه جا است، به قول حافظ : هرکجا آن شاخ نرگس بشکفد گلرخانش دیده نرگستان کنند هرکجا یک شاخه گلی شما دست یک کسی ببینید، هرکسی باشد هرچی باشد از بوی آن خوشتان می آید. ما چند روز پیش یک سفری داشتیم به جزیره زیبای کیش ، برای اولین بار بود ما تا حالا نرفته بودیم آنجا، احساس می کردیم اگر برویم کیش، مات می شیم و رفته بودیم یک سوغاتی بخریم برای بازماندگان ، یک کسی می گفت آقا صبح آدم شاد می آید بیرون و غروب شادروان بر می گردد، حالا ما داشتیم شاد روان بر می گشتیم ، گفتیم برای بازماندگان یک چیزی بخریم ، یک آقایی توی یکی از این فروشگاههای بزرگ کیش گفت آقا راستش را بگویم من خیلی دین ندارم ، ولی از بعضی از حرفهای شما توی تلویزیون خوشم می آید . این حرف من نیست ، این حرف دین است پس تو بدان که این دین جاذبه دارد ، تو هم اشتباه می کنی می گویی من دین ندارم ، دین داری ولی خود تو خبر نداری. فکر می کنم از این بحث بهداشت فردی چند نکته دیگر مانده که باید هفته آینده عرض بکنیم .راجع به نحوه لباس پوشیدن ، نحوه حتی گاهی استحمام ، استفاده از بوهای خوش ، برخورد با دیگرانی که با ما ارتباط دارند و بعد انشاء اله اخلاق اجتماعی را می گویم. 10 - سیره اخلاقی پیامبر در خانه و خانواده چگونه بود ؟ شما دیده اید خدای نکرده گاهی که انسان مریض می شود و دکتر می گوید باید از شما یک عکسبرداری شود ، آن صفحه عکسبرداری را روی یک صفحه نورانی می گذارد جایی که زیر آن یک لامپ مهتابی روشن است و آنجا نگاه می کند ، دقیقا این کاری است که ما باید با زندگی و سیره پیامبر انجام دهیم ، یعنی آن فیلم نقص ها و کمبود های خود را روی چهره نورانی پیامبر بگذاریم ، آنوقت بدی ها ، کاستی ها ، کمبودها ، زشتی ها و سلامت های ما معلوم می شود . بالاخره معمولا همه آدمها بخش سلامت ایشان بیشتر از کمبودها است البته هستند آدمهایی که بخش نقائص آنها بیشتر باشد . در آن صورت می توانیم تطبیق بدهیم وگرنه در تاریکی نمی توان دید. بعد هم باید دکتر ببیند ، یعنی اگر ما این فیلم را به یک شخص عادی نشان بدهیم و بگوییم بیماری ما چیست هر چقدر هم در نور بگیرد که نمی فهمد و می گوید الحمد اله همه چیز شما خوب و سالم است و شاید دو روز بعد هم ما بمیریم . پس هم باید در صفحه نور دید و هم یک متخصص ببیند ، پیامبر هم خودش نور بود و هم طبیب ، و واقعا اگر کسی بخواهد آن سلامت را پیدا کند هیچ چاره ای جز این ندارد . مپندار سعدی که راه وفا توان رفت جز در پی مصطفی اسم ما انسان است و انسان نیز از کلمه نسیان به معنی فراموشی می آید ، یکی از اسمهای قرآن ذکر است و ذکر یعنی یاد آوری یک چیزی را ما قبلا می دانستیم به ما یاد آوری می کند . این مجنون یک روزی عاشق لیلی بود و بعد از سالها سوز و گداز مجنون غریب دل شکسته دریای زجوش نانشسته آمد برود به خانه لیلی ، شتر چموشی کرد و او را از آن بالا به پایین انداخت ، ضربه مغزی شد و همه چیز را فراموش کرد . حالا با این مجنون چه کاری باید کرد ، بزرگترین خدمت به مجنونی که حافظه خود را از دست داده است و ضربه مغزی شده چیست ؟ آیا جاهای مختلف ببریم و رفاه در اختیار او بگذاریم یا نه یک نشانه هایی کم کم از لیلی به او بدهیم تا کم کم به یاد او بیاید . قرآن گفته است ما در این عالم ضربه مغزی شده ایم : شما من را که فراموش کنید ، ضربه مغزی می شوید و همه چیز را فراموش می کنید ، یعنی آن چیزهای اصلی خود را فراموش می کنید، وگرنه اینکه اسم من چی است ، خانه من کجا است ، زن من چه کسی است و ... اینها را که فراموش نمی کنم . یا فراموش نمی کنم صبح که می خواهم از خانه بیرون بروم جلوآینه بایستم و به خود نگاه کنم اینها را که یاد من است . آن مسئله اصلی یاد من رفته است ، برای چه آمده ایم یا چکار داریم می کنیم . این مهمترین سوال عرفانی همه هستی است من چه کسی هستم و این جا کجا است ، اگر کسی این سوال یاد او رفت ، همه ی زندگی او هم طلا و نقره باشد فایده ندارد. مثل آن مجنونی است که فراموش کرده است، خدا این پیامبر و قرآن و ائمه (ع) را فرستاده است که از عهد اول یاد ما بیاورد . 11- رسول اکرم (ص) در منزل چگونه بودند و با خانواده چگونه رفتار می کردند؟ قرار شد ما از همین کتاب همنام گلهای بهاری که جناب آقا سیدی با استفاده از پانصد منبع شیعه و سنی و با تحقیقی گسترده و عمیق یادداشتهای خود را اینجا تنظیم کرده اند استفاده کنیم . در صفحه سی و نه عنوانی دارند بنام در خانه ، در خانه اش خجول تر از دوشیزگان بود ، ما امروز یک چیزی به نام حیا را کنار گذاشته ایم و اسم آنرا جایگزین کردیم با شجاعت یا زیر بار ظلم نرفتن در حالیکه مرزهای اینها متفاوت است ، یک کسی می رقصد می گویند نه نمی رقصد حرکات موزون انجام می دهد، مثلا رشوه همان است ولی اسم آن را عوض کرده اند گذاشته اند هدیه ای برای جنابعالی و این یعنی گول زدن . انسان خوب است با حیا باشد ، نگاه او ، سخن او ، نجابت و زبان او . از اهل خانه نه غذایی می طلبید و نه علاقه اش به خوردنی ها را ابراز می کرد ، چون وقتی من می گویم این را دوست دارم یعنی همه خانواده دست به دست بدهند و این را برای من درست کنند . اگر گفتم من از غذای با نمک خوشم می آید حالا اگر یک روز خانم یادش رفت نمک استفاده کند آن روز باید از خجالت عرق بریزد. " اگر غذایش می دادند می خورد ، آنچه می دادند می پذیرفت و آنچه نوشیدنی می دادند می پذیرفت و چه بسا خود برای خوردن و نوشیدن بر می خواست " . در زندگی امام خمینی است حداکثر می گفت آب اینجا نیست ؟ نمی گفت بروید آب بیاورید حالا اگر کسی هم دلش سوخت و آب آورد ولی نمی گفت بروید آب بیاورید خودش بلند می شد. چون به منزل می آمد وقت خود را به سه قسمت تقسیم می کرد ، بخشی برای خدا ، بخشی برای خانواده و بخشی برای خود ، آن ساعت را که به خود اختصاص داده بود نیز بین خود و مردم تقسیم می کرد . البته کسی مثل پیامبر که ارتباطات بیرونی و اجتماعی او خیلی زیاد است ولی خیلی ها این ارتباط را ندارند آنها دیگر در خانه هستند نمی گوییم که دیگر وقت را به این همسایه یا آن همسایه بدهند . خیلی از خانم ها یا بعضی از آقایان به من زنگ می زنند و می گویند همسر ما وقتی را که باید در خانه باشد فقط جسم او در منزل است یکسره یا تلویزیون می بیند یا با تلفن صحبت می کند نه به ما توجه می کند و نه به بچه ها ، این خیلی سخت و بد است . البته این را هم بگویم خیلی از مردها اینگونه نیست که به زن و فرزند خود بی میل باشند ، گاهی اوقات خانم ها می گویند همسر ما دیگر به ما توجه ندارد روزهای اول او روزی پنج بار به ما زنگ می زد ، روزی هفت بار به خانه سر می زد ، یا روزی بیست بار من را می بوسید اما حالا هیچ ، این تصور در خانم ایجاد می شود که شاید توجه مرد به جای دیگر معطوف شده است ، نه اینگونه نیست . اینها بخشی به طبیعت مرد بستگی دارد یک مقداری هم به خود خانم بستگی دارد که در بخش خانم ها عرض خواهم کرد . یک بخش دیگری تحت همین عنوان در کتاب در صفحه صد و پنجا ه وپنج است به نام تشکیل خانواده، یک جمله ای آنجا دارد که من اجازه می خواهم آن را بخوانم " پیامبر (ص) هماره مردم را به تشکیل خانواده تشویق می کرد و مردمان را از بی همسری بیم می داد ، می فرمود بیشتر دوزخیان بی همسرانند. " دیروز یک خانمی به من زنگ زد گفت آقا پسر من بیست و سه چهار سال دارد پرخاشگر است ، بی منطق است ، عصبی است در خانه ساکت است گفتم خانم ایشان ازدواج کرده است ، گفت نه، پولی ندارد در آمدی ندارد خانه را چکار کنیم ، گفتم یعنی بیست و چهار سال دارد هیچ کاری نمی کند گفت چرا تازه سر یک کاری رفته است و ماهی صد یا صد وپنجاه تومان به او می دهند . ببینید اولا چرا حالا سر کار رفته است در سن بیست و چهار سالگی ایشان سر کار رفته اند خوب اگر کسی می خواهد درس بخواند که برود دانشگاه که یک رشته تخصصی یاد بگیرد و از کنار آن استفاده کند یک چیزی. اما اگر کسی استعداد ندارد خوب سیکل خود را که گرفت سر یک کاری برود تا در سن بیست و چهار سالگی استادکار شود. یک باطری ساز یک آشپز یا یک تعمیرکار خوب بشود این پنج یا شش سال او خیلی کارها می توانست یاد بگیرد . دسته عینک من شکست آن را چند عینک فروشی بردم گفتند ما انجام نمی دهیم برو میدان ولی عصر در یک پاساژ طبقه چندم مغازه سوم کسی است که آن را درست می کند ، رفتم آنجا فردی بود بسیار از او خواهش کردم که این عینک من را درست کند . ببینید حضرت آیت اله یا حجت الاسلام یا دکتر یا رئیس جمهور باشید اگر دسته عینک شما بشکند یک کسی باید باشد که دسته عینک شما را درست کند ، این یک هنر و فن است و اگر شما یاد می گرفتید من امروز محتاج شما بودم و هرچقدر هم می گفتید می دادم . ثانیا به این خانم عرض کردم خانه شما چقدر ارزش دارد گفت مثلا صد و پنجاه یا دویست میلیون گفتم خوب به این آقا زاده بگویید ما این خانه را می فروشیم و مستأجر می شویم ، بجای آن برای شما زن می گیریم و خانه اجاره می کنیم ، خود من تا دو سال پیش مستأجر بودم یک آقایی به من گفت شما مستأجر هستید گفتم بله مگر مستأجرها را تشییج جنازه نمی کنند چه اشکالی دارد . خوب مگر مستأجر صاحب خانه نیست ؟ است همه خانه ها متعلق به مستأجر است صاحب خانه یک خانه دارد و مستأجر صد خانه . شما اگر این کار را بکنید فرزندتان نیز وقتی ببیند که پدر و مادر تا این حد برای او ایثار می کنند آرام می شود ، البته به او بگویید یک شرط دارد شرط آن این است که تو هم این بی ادبی و پرخاشگری را کنار بگذاری . بچه ها گاهی فکر می کنند پدر و مادر به فکر آنها نیستند پدر خودش زن دارد و شب به اتاق خوابش می رود مادر هم شوهر دارد و کنار همسرش می نشیند من این وسط باید لحاف و تشک را بغل کنم و بخوابم . اگراین بچه حس کرد پدر او به فکر او است یک جایی برای او ایثار می کند ، یک جایی برای او هزینه می کند او هم درست می شود ، الانسان عبیدُ الاحسان . بعضی از مادران سفره را می اندازند آن قدیم ها که مواد غذایی کم بود غذا را مادر تقسیم می کرد آن گونه نبود که هرکس هر چقدر دل او می خواهد بخورد ، دو تکه گوشت برای این فرزند برای آن فرزند برای همسر و پنج تکه گوشت هم برای خودش می گذاشت همه می بینند که این مادر همه را برای خود بر می دارد. ببینید گاهی ما محبت می کنیم ولی کنار محبت نیش هم می زنیم آن نیش کار خود را می کند ، مثلا من پسرم عروسم یا دامادم صبح دیر از خواب بیدار شده است جوان است دیر از خواب بیدار شده است من می خواهم به او بگویم صبح بخیر اول یک نگاه به ساعتم می کنم و می گویم ساعت ده است خوب صبح به خیر این ساعت ده همان نیشی است که من زده ام ، خوب این داماد یا عروس وقتی در خانه خود بود دیگر مادر به او نمی گفت که ساعت ده است می گفت خوب خوابیدی دخترم یا پسرم نوش جون تو ، اما وقتی این ساعت ده را که گفتم مثل آن گاو نه من شیر است همه گاو ها سه من شیر می دهند اما این نه من می دهد بعد هم لگد می زند و همه خاک ها را درون ظرف شیر می ریزد یک استکان آن را هم نمی توان خورد فایده ندارد . ما یک وقت هایی اینگونه کار می کنیم و منت می گذاریم ، لا تبطلو صدقاتکم بالمن و ... اگر خدمت کردید دیگر منت نگذارید و آن کار روشن خود را تاریک نکنید و آن را خراب نکنید ، اما ما آن نیشی که زدیم، تندی که کردیم و آن کار بدی که در کنار آن کار خوب کردیم را نمی بینیم . مثلا این عمامه من سپید است اگر یک پر کاه روی آن باشد همه می گویند آقا عمامه شما کثیف است، به اندازه یک بال پشه اما به چشم می آید. شما اگر بیست نوع غذای خوشمزه زعفرانی و گلاب زده سر سفره میل می کنید ولی اگر دو تا پر پیاز بخورید همه می گویند آقا پیاز خورده اید ؟ این زشتی ها اینگونه است یعنی اگر شما هزار کار خوب بکنید ولی دو کار بد باشد آن را خراب می کند . شما یک قدح شربت درست کنید آن طرف آن یک مگس افتاده باشد این طرف آن را نیز حاضر نیستید بخورید. خانمهایی که سرویس ظرفهای چند پارچه می خرند اگر لب یکی از آنها پریده باشد کل آن را پس می دهند . آدم ها همینگونه هستند محبت کسی را من وقتی می پذیرم که در آن محبت سختی و ناخوشی نباشد آن زمان است که این محبت اثر می گذارد. اگر ما یک بار محبتی که می کنیم و سخنی را که می گوییم ضبط کنیم یا به کسی بگوییم که از دور نگاه کنید و قضاوت کنید اگر درست بود و باز هم آن شخص طلب کار بود بگوییم که شما خیلی قدر ناشناس هستید. ببینید من چقدر به شما محبت کردم آیا تا به حال به رخ شما کشیده ام و یا به شما گفته ام ، پیش دیگری گفته ام و آبروی شما را برده ام ، این بستگی به ظرافت برخورد ما دارد. می گفتم که یک بخش مربوط به اصل تشکیل خانواده است . پیامبر می فرمود دو رکعت نماز کسی که همسر دارد بهتر از هشتاد و دو رکعت نماز کسی است که بی همسر است و بعضی روایات گفته بهتر از هفتاد رکعت نماز بی همسر است . یعنی آدم بی همسر حتی اگر آدم خوبی هم باشد ارزش کارهای او پایین است . بیچاره است (سه بار گفته ) مردی که همسر ندارد . بر احوال این مرد باید گریست که دلدار او در کنارش نیست . گفتند : گرچه ثروت مند باشد فرمود گرچه ثروت مند باشد ، بیچاره است . بعد فرمود بیچاره است زن بی شوهر گرچه ثروت مند باشد . مثل اینکه آن روزگار نیز پول مثل روزگار ما بوده است که خیلی به چشم می آید اما به این صورت نیست که همه چیز با پول حل شود. وقتی مرد به همسر خود و زن به همسر خود می نگرد پروردگار مهربانانه به هردو می نگرد یعنی یک نگاه محبت آمیز باعث می شود نگاه محبت آمیز خدا نیز به انسان جلب شود ، آدمی پس از ایمان به خداوند به چیزی بر تر از همسری همدل دست نمی یابد . اله اکبر به این دین! چون خوب پیامبر می داند چه چیزی باعث آرامش دل ما است . ببینید شما وقتی به اصفهان می روید اصفهان یک میدانی دارد به اسم میدان حضرت امام دور تا دور این میدان که معمولا مسئولین سیاسی هم در این میدان برای مردم صحبت می کنند مغازه های قلم زنی دارد و صدای قلم زنی مثل یک موسیقی زیبا در آنجا شنیده می شود ، آنجا که شما می روید و یک سینی زیبا با یک نقش زیبا و دل انگیز به چشم شما می خورد می پرسید قیمت این سینی چقدر است چون اصفهانی ها خیلی زیرک و هوشمند هستند نگاه می کنند و به شما می گویند فروشی نیست. ما می گوییم چطور فروشی نیست فروشنده می فهمد که شما خریدار نیستید و همینطوری قیمت را می پرسید چون فوق العاده اصفهانی ها روان شناس هستند بعد که یک مقدار کلنجار می روید آخر می گوید پنجاه هزار تومان ، بعد می گویید آقا مگر مس اصفهان کیلویی چند است چقدر گران است فروشنده می گوید مگر این مس است نگفتم شما خریدار نیستید شما نمی فهمید نقشی که من در آن زدم چیست . ما یک صورت داریم و یک ماده ، بله ماده این سینی مس است که یک قیمتی دارد کیلویی دو هزار یا پنج هزار تومان و ... اما صورتی که به آن زده شده یک دفعه قیمت آن را صد میلیون بالا برده است . قرآن آیه ای دارد که مضمون آن این است: ما اول شما را از گل یا لجن خلق کردیم بعد یک صورتی بر آن زدیم ارزش پیدا کرد ، مسجود ملائک که شد آدم ز علی شد آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود وقتی چهره امیر المومنین را در آن آینه آدم زدند همه به سجده افتادند . این صورت مهم است که ما متأسفانه آن را فراموش کرده ایم . آن کسی که قلم زنی می کند این سینی یا مس را در مکان محکمی می بندد بعد روی آن قلم زنی می کند چون اگر تکان بخورد این همه نقش زیبا بر آن زده نمی شود ، دل ما نیز همین گونه است اگر ما بخواهیم نقش زیبایی بر دل خود بزنیم باید دل ما یک جایی آرام بگیرد و تنها چیزی که بعد از یاد خداوند دل ما را آرام می کند پیامبر فرمودند : یک همسر نازنین است . فرمودند : کسانی که بسان موریانه در کانون گرم خانواده ها رخنه می کنند و بنیان های آنان را با سخنان فتنه گرانه خود سست می کنند ، ( یک خانمی امروز به من زنگ زد گفت آقا من ازدواج کرده ام اما حس می کنم از همسرم خوشم نمی آید از تیپ او ، قیافه اش ، قد و بالاش و ... من چکار کنم وقتی او را دوست ندارم ؟ چگونه به او محبت کنم ؟ به او گفتم : خود تو انتخاب کردی و بله را گفتی ،چرا از اول فکرهایت را نکردی ؟ چرا آن موقع مشورت نکردی؟ ) اما یک اتفاقی که گاهی در بین خانواده ها می افتد فتنه انگیزان هستند که این جا گوش کنند و ببینند پیامبر چه گفته است ، ( گاهی یک خانم با همسرش بیرون می رود کسی او را می بیند و می گوید شوهر شما ایشان هستند یعنی مثلا غم آخر شما باشد ، تسلیت می گویم این چه شوهری است که شما دارید یعنی نگاه او و کلام او از هزار زهر افعی بدتر است ) پیامبر در این باره می فرماید : خشم و نفرین آفریدگار در این جهان و آن جهان بر کسی باد که میان مرد و زنی جدایی افکند و بر خداوند است که او را با هزار سنگ دوزخی بکوبد . یعنی سنگی که آتش است این سنگ چند هزار درجه باید داغ شود تا گداخته شود ؟ یعنی تو چرا این حرف را به آن آقا زدی چرا به او گفتی این چه زنی است که تو گرفته ای ، بعضی از مادر شوهر ها ی غیر عاقل مدام نیش می زنند : این قیافه که الحمد اله ندارد اصلا زن نیست ، استخوانهای او بیرون زده است بالاخره زن یک مقدار باید زنانگی داشته باشد مدام توی دل این پسر بیچاره را خالی می کنند که این فرد که روزی عاشق همسر خود بود کم کم نسبت به او بی میل می شود . این مادر ها بدانند روز قیامت جای ایشان در جهنم است بدون تعارف ، حتی اگر پیشانی ایشان جای مهر داشته باشد یا تسبیح بگردانند یا همیشه سر سجاده بنشینند . از طرف دیگر پیامبر فرمود : کسی که برای آشتی دادن زن و شوهری گام بردارد پروردگار به او پاداش هزار شهید می دهد که به راستی در راه خدا کشته شده اند . شما می دانید که پیامبر مبالغه آمیز حرف نمی زدند و برای بازار گرمی سخن نمی گفتند برای اینکه مثلا یک چیزی بگوید که مردم خوششان بیاید وقتی می گوید ثواب هزار شهید یعنی واقعا هزار شهید ، که روز قیامت معلوم می شود . در ادامه می فرماید : برای هر گام که بر می دارد و هر واژه ای که در این زمینه می گوید عبادت یک سال را به او عطا می کند . ( یعنی روز قیامت پرونده اعمال جناب عالی را می دهند شما می بینید چقدر اجر و پاداش به شما داده اند یک لحظه حس می کنید احتمالا اشتباه شده است بعد به شما می گویند نه پرونده خود تان است ، دو تا زن و شوهر داشتند از هم طلاق می گرفتند شما رفتید و بین ایشان آشتی ایجاد کردید یا خانمی از شوهرش بد گویی شنید ه بود ولی شما رفتید و گفتید نه خیلی مرد خوبی است اشتباه به شما گفته اند.) عبادت یک سال را به این فرد عطا می کنند سالی که روزهایش را روزه بوده وشب هایش را شب زنده داری کرده است . دوست داشتن همسران و آگاه کردن آنان از این محبت را مستحب اعلام کرده است . یعنی تنها ذکر گفتن مستحب نیست مستحب این است که ما به همسر خود بگوییم تو خیلی خانم خوبی هستی من خیلی تو را دوست دارم یا این لباس چقدر به تن تو برازنده است این گردنبند تو چقدر به گردن تو زیباست . امام حسین وقتی مثال می زند به گردنبند در گردن یک دختر جوان مثال می زند یعنی تشبیهات ایشان برای ما معنی دارد . می فرمود اگر مردی به زنش بگوید تو را دوست دارم هرگز از دل همسرش بیرون نمی رود . خدای نکرده اگر یک زندگی به طلاق بکشد ، پنج یا ده سال بعد که این زن کم کم پشیمان می شود فکر می کند اگر من صبر کرده بودم و یا این صبری را که با شوهر دوم می کنم با همان اولی کرده بودم خیلی بهتر بود چون به بدی های او فکر نمی کند می گوید او به من چند بار گفت دوستت دارم چون این کلمه هنوز یاد او است درست است یک جایی اخم کرد یا یک جایی دست روی من بلند کرد ولی گفت دوستت دارم . در ادامه می فرماید هرچه بر ایمان بنده ای افزوده شود بر محبت او به همسرش افزوده می شود . اگر دیدید هر چقدر سن شما بالا می رود بد اخلاق تر و بد خلق تر و بی ادب تر نسبت به همسر خود شدید بدانید که ایمان ندارید هر چند که هر سال سه بار مکه و کربلا بروید . اما اگر هر چقدر به همسر خود بیشتر ابراز علاقه کنید و از اموال خود مقداری را به نام او بکنید و بعد از مرگ همسر تو توانست با استفاده از آن راحت زندگی کند ایمان او افزوده می شود. اگر کسی مهریه همسر خود را ندهد پیامبر فرمود اگر کسی مهریه همسر خود را ندهد مانند کسی است که یک عمر زنا کرده است . 15 – پیامبر بیشتر به اخلاق اجتماعی اهمیت می دادند یا اخلاق فردی؟ اولا ما اخلاق فردی خیلی کم داریم اصلا اخلاق یعنی برخورد با دیگران، اخلاق فردی یک جاهایی داریم مثلا می گوییم شما نماز می خوانید لباس تمیزی پوشیده باشید ، عطر بزنید ، مسواک بزنید ، موهای خود را شانه بزنید ، با لباس نا مناسب نماز نخوانید ، یک آقایی می گفت من با زیر پیراهن رکابی نماز می خوانم اشکالی دارد گفتم آیا من به در خانه شما بیایم حاضر هستید با همان زیر پیراهن جلوی در بیایید گفت نه ، گفتم پس چطور می توانی پیش خدا با زیر پیراهن رکابی بروی ، نماز تو درست است ولی قبول نیست ، یک هدیه ای را یک کسی به خانه شما می آورد شما آن را در انباری می گذارید ، شما هدیه را پذیرفته اید ولی قبول نکرده اید . اما اینکه خدا هدیه را قبول کند مهم است . یک چنین جاهایی اخلاق فردی است . در حالات یکی از بزرگان دیدم که آمده بودند منزل ناهار بخورند خدمتکار ایشان گفت حاج آقا کسی نیست عبای خود را در آورید و راحت باشید ، فرمود کسی نیست یعنی چه خودم که هستم باید به احترام خودم هم که شده یک کارهایی را نکنم . بعضی ها برای خود احترام قائل نیستند و در خلوت خود کارهایی می کنند که واقعا زشت است . خدا روز قیامت کسی را به بهشت می برد که برای خود ارزش قائل بوده است . اخلاق اجتماعی یک پهنه وسیع و عریضی دارد که باید به تدریج به آن بپردازیم. 16 – امانتداری پیامبر را توضیح دهید . یک بخشی را از کتاب همنام گلهای بهاری برای شما می خوانم که نگاهی نو و تازه به زندگی پیامبر دارد ، ابتدا بگویم امانتداری بسیار وسعت دارد این نیست که من مثلا وسیله ای را منزل شما گذاشته ام شما هم خواهش می کنم بدون اجازه ما از این وسیله استفاده نکنید و آن را دوباره به ما برگردانید . در این روزگار ما خیلی در امانت ها خیانت می کنیم و درست عمل نمی کنیم . می فرمود : سه چیز است که آفریدگار اجازه شکستن آنها را به کسی نداده است یکی بازپس دادن امانت به صاحبش نیکوکار باشد یا گنه کار (هرکس پیش شما امانت گذاشت در امانت او خیانت نکنید)، دشمنانش در مکه حتی پس از اعلام پیامبری همچنان نفیس ترین اشیاء خود را نزد ایشان به امانت می گذاردند و تردیدی به خود راه نمی دادند که مبادا او اموال ایشان را مصادره و به نفع آئین خود خرج کند از همین روی پس از هجرت از امام علی (ع) خواست چند روز در مکه بماند و امانت ها را به صاحبانش پس بدهد و به مدینه برگردد . مریض در دست طبیب امانت است . ماشینی به تعمیرگاه می بریم نزد تعمیرکار امانت است . پارچه ای که نزد خیاط برده می شود امانت است گاهی خیاط لباس را خراب می کند تنگ یا گشاد می کند ولی می گوید نه خانم خیلی برازنده شما است این یعنی خیانت در امانت . حالا تا برسیم به حاکمان که مردم در دست ایشان امانت هستند . - چطور بفهمیم که خدا توبه ی ما را قبول کرده است ؟ ما نباید یقین بکنیم که توبه مان قبول شده است . زیرا حالت غرور به ما دست می دهد و مغرور می شویم . خدا می خواهد ما را بین خوف و رجا ء نگهدارد . کج دار و مریز نگهدارد که ما در دلمان شعله ای برپا باشد . در قرآن می گوید : عبادت کن تا به یقین برسی که یقین را مرگ معنی کرده اند . تازه به دوران رسیده ها میگویند : ما به یقین رسیده ایم ، پس عبادت دیگر تعطیل میشود . هرچیزی علامتی دارد . همین که با خدا آشتی کرده ای و یکسری کارها را کنار گذاشته ای ، دروغ می گفتم ، تصمیم می گیرم دروغ نگویم . غیبت میکردم ، تصمیم میگیرم غیبت نکنم . به پدر و مادرم تند نگاه می کردم ، بی احترامی میکردم ، حالا مهربان شده ام . خود این ، علامت پذیرش است . شما بذری را روی زمین می کاری ، بعد چند روز دیگر می بینی سبز شده است . میگویی : از کجا معلوم زمین بذر را قبول کرده است . بذر سبز شده است . باور کنید . شما شب قدر این بذر را کاشته ای و حالا دارد جوانه می زند . پس معلوم است توبه ات سبز شده است و غصه نخور . باید نگران شکستن توبه باشیم . 32- توبه می کنم و می دانم خدا می بخشد ولی دوباره گناه می کنم . دنبال راه نجات هستم . حافظ می گوید : به هوش باش که هنگام باد استغنا ، هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند . می گوید : مواظب باش غرور پیدا نکنی . یک وقت بادی می آید و باد استغنا است . گندم کاران و برنج کاران وقتی میخواهند برنج را از سبوسش جدا کنند ، به باد می دهند . حالا یک بادی می آید و همه چیزت را می برد . گریه های شب قدرت را از بین می برد . زیارت عاشورا و نماز شبهایت را از بین می برد . همه ی عبادات را به خودتان بر می گردانند . چون در آن کمی غرور بوده است . پس ما باید حالت خوف و رجاء را همیشه داشته باشیم . ما باید این را حفظ بکنیم . اینکه حالت ماه رمضان را بتوانیم نگه داریم ، کار سختی است . 33- چکار کنیم لذت شیرینی گناه از وجودمان برود ؟ اولا شیرینی باید باشد . اگر این شیرینی برود ، دیگر ترک گناه ثوابی ندارد . اگر یک خربزه تلخ و ترشیده باشد و بچه ای که این خربزه دوست دارد ، این را نخورد ، هنر نکرده است . یا بچه سرما خورده و خربزه را نمی خورد . خوب هنر کرده ؟ اگر خربزه شیرین بود و تو به دنبالش نرفتی و نخوردی خیلی مزه دارد . امیر المومنان در باب توبه می فرمایند : گوشتهایی که از گناه در تنت روییده ، باید آب بشود . یک نگاه نامشروع هم لذت دارد و گوشت تن من میشود . وقتی غیبت کسی را می کنم و آبروی او را می برم و دلم خنک میشود ، این هم گوشت تن شما میشود . اتفاقا غیبت هم نوعی خوردن است . یک دروغ و یک غیبت خوردنی میشود . منتهی این ها خوردنی کاذب است . این خوردنی ها مزه دارد و شکم را هم پُر میکند . خدا میگوید : این ها که خیلی مزه دارد ، رها کن . خدا با انسانهای عاقل صحبت میکند . چطور وقتی شما مریض میشوید به دکتر می روید و داروی تلخ دکتر را هم می خورید . چون سلامتی برایتان مهم است و در دوران پرهیز از چیزهایی که برایت بد است ، پرهیز میکنید . خیلی جاها ما از شیرینی های نامشروع دست بر می داریم . خدا میگوید : تو از این چشم بپوش ، ما چیزهای بهتری به تو میدهیم . بچه های خوب در میهمانی به حرف مادر گوش می دهند و با اشاره مادر چیزی می خورند . بعد که خانه می آیند ، مادر به او خوراکی بیشتری می دهد که آبرویش را در میهمانی حفظ کرده است . خدا می گوید : ما با انسانهای عاقل صحبت می کنیم . انسانهای بی عقل ، از حیوان بدتر هستند . سعدی حکایت شیرینی دارد . کسی آمد خربزه بخرد . قیمت را سوال کرد . فروشنده گفت : اینهایی که این طرف است ، دو تا یک دانگ و آنهایی که آن طرف هستند ، چهار تا یک دانگ میشود . گفت : فرقشان چیست ؟ فروشنده گفت : این ها که دو تا هستند ، از دسترنج خودم است ولی چهارتایی ها را بچه هایم دزدیده اند و آورده اند . طرف گفت : ازاین حرام تر و ارزان تر نداری ؟ حالا که من می خواهم حرام بخورم ، فرقی نمیکند چند تا باشد . یک فضله ی موش در یک لیوان شربت بیفتد ، همه را آلوده میکند . اگر ما بتوانیم با عقلمان به دین نگاه کنیم نه با احساساتمان و بتوانیم آن طرف تر را هم ببینیم ، قطعا گناه نمی کنیم . کسی به گوسفندی سبزی می داد و از آن طرف به او دست می زد که ببیند چاق شده است یا نه . من که شربت تلخ میخورم ، سریعا سلامتی نمی آید ، بعدا می آید ولی شربت تلخ نقد است و سلامتی اش نسیه است . کسی که می خواهد در دانشگاه قبول بشود ، یکسال همه ی تفریحات را بر خودش حرام می کند . او دارد نقد این شیرین را از دست می دهد به امید قبولی نسیه . چرا اینجا این کار را می کنیم ؟ در مورد دین هم ، باید همین کار را انجام بدهیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:52  توسط داود حمیدی  | 

- نحوه تعامل پدرها و مادرها با جوانان در بُعد عبادی و اخلاقی چگونه باید باشد ؟

نامه سی و یک نهج البلاغه که امام علی (ع) می فرماید : از پدری پیر به فرزندی جوان . حضرت علی به امام حسن (ع) که سی سال داشته می گوید : ای پسرَکم . ادبیات گفتار مادر و یا پدر با فرزند چگونه باید باشد ؟ مثلا مادری م خواهد بگوید : پسرم این سی دی که می بینی برای تو بد است . پسرم نماز بخوان این ها را چگون بیان کند ؟ پنج وظیفه مهم را به آنها میگویم . اول این که تکریم شخصیت است . یعنی اینکه با احترام به جوانش سخن بگوید. مقایسه نکند . الفاظ زشت بکار نبرد . نفرین و ناله نکند . پسر ابوجهل بعد از اینکه پدرش کسته شد و خودش هم در برابر اسلام سرسخت بود ولی تصمیم گرفت مسلمان بشود . تا بر پیامبر وارد شد و پیامبر او را دید ، گفت : آفرین بر کسی که از گناه هجرت کرده و به نیکی آمده است . هشام بن حکم امام صادق (ع) را قبول نداشت و دین او چیز دیگری بود . وقتی او را خدمت امام بردند ، این قدر امام او را خوب تحویل گرفت که مرید اما شد . جوانان بیشتر از اینکه از استدلالات ما تاثیر بگیرند ، از رفتار و برخورد ما تاثیر میگیرند . شما بیست حدیث با تندی و ناسزا در فضیلت نماز اول وقت برای جوان بخوانید این رویش اثر نمی کند ولی یک تکریم شخصیت ، روی او اثر را دارد . دوم استدلال و مجاب کردن جوانان است . باید به بچه فهماند این سی دی اثر تخریب دارد که می گویم نگاه نکن . جوانی پیش پیامبر آمد و گفت : من زنا و فحشا را دوست دارم . حضرت گفت : دوست داری کسی به خانواده تو چنین نظری داشته باشد ؟ گفت : خیر . پیامبر گفت : تو به هرکس که نظر داشته باشی بالاخره او هم خواهر ومادری دارد و او را مجاب کرد . یک جوانی که دوستی های ناشرعی دارد ، ممکن است وقتی بخواهد ازدواج کند ، دست روی هرکس بگذارد ممکن است او هم این دوستی ها را داشته باشد و جامعه ناامن میشود . جوان بگوید : برای اینکه جامعه وخانواده ناامن نشود ، من این دوستی را برقرار نکنم و اگر خواستگاری کسی رفتم این احساس به من دست ندهد . جوانی در مشهد به من گفت : من با کسی ازدواج میکنم که شش ماه او را زیر نظر داشته باشم چون اعتمادم سلب شده است . باید جوانان را با دلیل مجاب کرد . نکته سوم پرهیز از سرزنش و ملامت است . الان بچه شش ساله هم نمی پذیرد چه برسد به جوان . حدیث داریم : افراط درملامت لجاجت ایجاد میکند . حضرت یحیی فردی را نصیحت کرد و گفت : هیچ گاه کسی راملامت نکن . نکته چهارم بحث تقویت نقاط مثبت جوانان است . یک جوانی در مسجد دعا می خواند رسول خدا وقتی دعای او تمام شد ، فرمود : چه قدر قشنگ دعا میخوانی . مثلا الان جوان بلد نیست قرآن بخواند و حمد و سوره اشا هم درست نیست ولی جوان مودبی است . بگویید : باریک الله حیف نیست شما با این ادب و حافظه و رشته ای که در دانشگاه قبوا شده اید بلد نباشید قرآن بخوانید . تقویت جنبه های مثبت ، کم کم جنبه های منفی را از بین می برود . قرآن می فرماید : پیامبر بشیر و نذیر است . این تاکید روی نقاط مثبت دارد . نکته آخر مسئولیت بخشی جوان است . به جوانان خودتان مسئولیت بدهید هرچند که آنرا به خوبی انجام ندهند . اگر چیزی از بازار خرید و سر او را هم پنج هزار توان کلاه گذاشتند ، اشکالی ندارد مهم این است که ایشان به بازار برود و خودش خرید کند . نگویید : تو نمی توانی . این باعث افت در جوانان میشود .


17-
برای جذب نیکی به مردم باید چه کار کنیم ؟
یکی از راههای این است که زبان شما نباید زبان سرزنش باشد . زبان خیلی از پدرها و مادرها ، زبان سرزنش است . خجالت بکش مردم نماز شب می خوانند تو نماز صبح را هم نمی خوانی . یا اینکه پسر خاله ات دائم در مسجد است و تو نماز نمی خوانی . این مقایسه است . هرکس یک روحیه ای دارد . باید از زبان سرزنش و مقایسه پرهیز بشود . ویژگی که ائمه ما در بحث امر به معروف و نهی از منکر داشتند . فردی نمازش را اشتباه می خواند و در نماز صحبت می کرد . وقتی نمازش تمام شد ، پیامبر به او گفت : نماز از سه چیز تشکیل میشود : ذکر ، دعا ، قرآن . او خودش فهمید یعنی در نماز حرف نزن . مستقیم نگفت : در نماز حرف می زنی . این تذکر غیر مستقیم است . برنامه سازان می توانند بگونه ای فرهنگ نماز را القا کنند که نخواهند مستقیما روی آن دست بگذارند . گاهی ممکن است پسری بخاطر لجبازی با پدر و مادرش به حرفهای آنها گوش نکند . باید از اهرم دوست استفاده کرد . چون ممکن است از دوست تاثیر بپذیرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:50  توسط داود حمیدی  | 

- چه می شود که پاکدامنی در جوانی شیوه پیغمبری می شود ؟
حدیثی از پیامبرانداریم : خدا پیش فرشته ها به عبادت جوان مباهات می کند . می گوید : عبد مرا ببینید . بخاطر من ، غرایز و شهوتش را کنار گذاشته است . یعنی غرایز جنسی در جوانی به حدی است که جوان را به راه منفی میکشاند . یک جوان که خواب صبح را از دست میدهد و بلند میشود و نماز میخواند ، این جوان که الان رعایت می کند ، در آینده هم این کار را می کند وگرنه انسان پیر ممکن است تا صبح ده بار از خواب بیدار شود و نماز هم بخواند . اگر ماشینی در سربالایی صدو بیست تا برود ، در سرپایینی صدو هشتاد تا می رود . حدیث داریم : در روز قیامت خدا بر سه گروه سایه رحمت می اندازد . یکی از آنها جوانی است که در جوانی در بندگی خدا رشد کند . یکی از اشکالاتی که بر پیامبر میگرفتند این بود که جوانان ما را فاسد کرده است البته از نظر خودشان . عمده کسانی که به پیامبر می پیوستند جوانان بودند . جوان چند ویژگی دارد . یکی از ویژگی ها ، رقت قلب جوان است . روایت داریم : قلب جوان رقیق تر از انسانهای مسن است . این رقت قلب باعث میشود زودتر زیر بار برود . جوانی بنام سعدبن مالک در صدر اسلام مسلمان شده بود و پد ر و مادر ش کافر بودند . در اینجا نباید حرف پدر و مادر را گوش داد . ولی او چون می خواست آنها ناراحت نشوند ، جلوی آنها نماز نمی خواند و صدها متر دورتر می رفت تا او را نبینند و بعد نماز می خواند . جوانان ما برایشان سخت است که از رختخواب بلند شوند و در دو قدمی نماز بخوانند و یک وقت به مادرش خبر دادند که جوانت مسلمان شده است و مادرش هم اعتصاب غذا کرد . مادرش گفت : باید دست از اسلام برداری . او خیلی فکر کرد و گفت : نه مادر، من نمی توانم دست از اسلام بردارم . جوانهایی دور پیامبر را گرفتند . عبداله بن عبیر یک منافق بود و آیات قرآن هم درباره ایشان زیاد است . پیامبر را خیلی آزار می داد . پسر او خیلی مومن و متدین بود . روزی پیامبر داشت آب می خورد . پسر او گفت : میشود شما تمام آب را نخورید و من ته آب را برای پدرم ببرم چون تبرک است بلکه روی او اثر بگذارد . البته تا قابلیت در انسان نباشد ، قرآن هم روی انسان اثر نمی گذارد . هدیً للمتقین که در اول قرآن آمده یعنی انسانی که بپذیرد . ظرف آب را به پدرش داد . پدرش پرسید این چیست ؟ گفت : این آب تبرک پیامبر است بخورید بلکه نفاق شما از بین برود . ظرف را پرت کرد و ناسزایی هم به پیامبر گفت . این را به پیامبر گفت و پیامبر گفت : می دانستم روی او اثر نخواهد گذاشت . حنظله داماد یک شبه بود و به میدان رفت و شهید شد . پدرش کافر بود و او از این خانواده بود . این ها بخاطر رقت قلب جوان است که زودتر می پذیرد . یکی دیگر از ویژگی های جوان ، گذشت و عفو است . برادران یوسف پیش یوسف آمدند و گفتند : تو ما را ببخش . خدا تو را برما ترجیح داد . یوسف بلافاصله گفت : شما را بخشیدم . ولی وقتی این پسران پیش یعقوب می رفتند و طلب بخشش میکردند ، او میگفت : صبر کنید و بخشش آنها را به عقب می انداخت . در روایت داریم : چون یوسف جوان بود ، توانست حادثه را نادیده بگیرد . ولی یعقوب مسن بود و قدری تامل می کرد . با ا ینکه این بلا سر یوسف آمده بود ولی زود گذشت کرد . جوان نمیگذارد کینه در او بماند و زود خطا را نادیده میگیرد . یکی دیگر از ویژگی جوان ، حقیقت طلبی و فظیلت طلبی است . اگر در جایی ظلمی بشود ، اولین فریاد از جوان بلند میشود . فرد مسن به خودش می قبولاند که می تواند کوتاه بیاید و همه در جامعه رعایت نمی کنند . اما جوان بی عدالتی و ظلم را نمیتواند بپذیرد . فضیلت طلب است به دنبال خوبی است . خیلی از جوانان که جذب پیامبر می شدند این بود که می دیدند حقیقت را می گوید ، امین است ، صدیق است ولی خیلی ها معجره را از پیامبر می دیدند ولی مسخره می کردند . خصوصیات دیگر جوان تعارض عقل و احساسات است . ما معتقد هستیم سن احساسی جوان از سن عقلی جوان بیشتراست . در سن چهارده سالگی احساسات بالا می گیرد ولی عقل همان رشد خودش را دارد . بعضی از حرفها برخاسته از شور و احساس جوانی است ولی نمیشود آنرا تعمیم داد . ما کلیات را می گوییم . اگر بشود این احساس را نشکست و تحت سیطره عقل درآورد ، کار خوبی انجام داده ایم . در روایت داریم : جوانی شعبه ای از جنون است . در اینجا نمی خواهد مذمت کند . یعنی یک جوان در طوفانی از غرایز و حوادث و خواستها و امیال قرار دارد . جوانها تعاملشان با این مختلف است . بعضی ها گوشه گیری و عزلت را انتخاب میکنند . بعضی ها به راههایی کشیده میشوند . بعضی ها در جنبه مذهبی افراط می کنند . بعضی ها سوال می کنند چرا بعضی از جوانها در هیئت و حرم هستند ولی جوان ما این جوری نیست ؟ بازتاب این غرایز و تعارض در جوانها یکسان نیست . ممکن است تحت تربیت خانواده و دوست و رفیق باشد و نباید مقایسه کرد . باید اعتدالی ایجاد کرد . گاهی خودشان هم می توانند بهمدیگر کمک کنند . و آخرین صفت جوان ماجراجویی و هیجان طلبی جوان است . گاهی جنبه مثبت دارد و گاهی منفی . در جنگ جمل وقتی دو سپاه مقابل هم قرار گرفتند ، حضرت علی (ع) گفت : چه کسی است که قرآن را در دست بگیرد و با آنها صحبت کند ؟ بنای حضرت بر جنگ نبود . در جنگ صفین امام جنگ را شروع نمی کرد و تامل می کرد . نمی خواست آغاز کننده باشد. بعد از طرح این سوال ، جوانی بنام مسلم جلوی آمد و گفت : من و او قرآن را گرفت و در آخر هم بدنش با قرآن بهم با شمشیر آمیخته شد و شهید شد . در جنگ احزاب حضرت علی که خیلی جوان بود با عمربن عبدود جنگ تن به تن کرد . این از جنبه ای مثبت است . جبهه های ما را جوانان پر کرده بودند . یک جنیه منفی هم دارد . مثلا با موتو رتک چرخ بزنم که مردم من را ببینند و یا از کوه خودم را پرت کنم تا همه من را ببینند . ما کارهای عجیب و غریب که در جوانان می بینیم . باید هیجانات مثبت را تقویت کنیم و جلوی منفی را بگیریم . رسول خدا جوانی را برای فرمانده جنگی انتخاب کرد و پیامبر هم در آن جنگ نبود . او گفت : من باید شما را امتحان کنم . هرکس حرف مرا می خواهد گوش کند ، در آتش برود . اختلاف افتاد . از پیامبر سوال کردند کار این جوان درست است . پیامبر گفت : این اشتباه است . بی دلیل در آتش پریدن درست نیست . کار باید به اطاعت خدا باشد . اطاعت از خدا در جوانی صعب و سخت است . در جوانی احساس می کند میل به خواب و تفریح بیشتر دارد . ما برای ایجاد تعبد در جوان ، حداکثری فکر نکنیم . یعنی این جوان نباید حتما دعای جوشن کبیر را بخواند حتی اگر معنی آنرا نفهمد . ما باید نسخه واحدی برای جوان بپیچیم . جوانی با مادر پیرش به حرم می رود . مادر انواع زیارت ها را میخواهد بخواند ولی این جوان اگر ده دقیقه بماند برای او کافی است
.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:49  توسط داود حمیدی  | 

الف) مراقبت و مواظبت
بدان که اوّل شرط از برای مجاهد که می تواند منشأ غلبه بر شیطان و جنودش شود، حفظ پرنده خیال است؛ چون که این خیال، مرغی است بس پرواز کن که در هر آنی به شاخی خود را می آویزد، و این، موجب بسی از بدبختی هاست. و خیال، یکی از دستاویزهای شیطان است که انسان را به واسطة آن، بیچاره کرده به شقاوت دعوت می کند.
انسان مجاهد که در صدد اصلاح خود برآمده و می خواهد باطن را صفایی دهد و از جنود ابلیس آن را خالی کند، باید زمام خیال را در دست گیرد و نگذارد هر جا می خواهد پرواز کند، و مانع شود از این که خیال های فاسد باطل برای او پیش آید؛ از قبیل خیال معاصی و شیطنت. همیشه خیال خود را متوجه امور شریفه کند.


و این اگر چه در اوّل امر قدری مشکل به نظر می رسد و شیطان و جنودش آن را به نظر بزرگ جلوه می دهند؛ ولی با قدری مراقبت و مواظبت، امر سهل می شود. ممکن است برای تجربه، تو نیز چندی در صدد جمع خیال باشی و مواظبت کامل از آن کنی؛ هر وقت می خواهد متوجه امر پستی و خسیسی شود، آن را منصرف کنی و متوجه کنی به امور دیگر؛ از قبیل مباحات یا امور راجحه شریفه. اگر دیدی نتیجه گرفتی، شکر خدای تعالی کن بر این توفیق، و این مطلب را تعقیب کن؛ شاید خدای تو- به رحمت خود- راهی برای تو باز کند از ملکوت که هدایت شوی به صراط مستقیم انسانیت و کار سلوک الی اللّه تعالی برای تو آسان شود.

ب) التفات
و ملتفت باش که خیالات فاسده قبیحه و تصورات باطله، از القائات شیطان است که می خواهد جنود خود را در مملکت باطن تو برقرار کند، و تو که مجاهدی با شیطان و جنودش و می خواهی صفحه نفس را مملکت الهی [و] رحمانی کنی، باید مواظب کید آن لعین باشی و این اوهام بر خلاف رضای حق تعالی را از خود دور نمایی تا- إن شاء اللّه- در این جنگ داخلی، این سنگر را که خیلی مهم است از دست شیطان و جنودش بگیری که این سنگر، به منزله سر حدّ است؛ اگر اینجا غالب شدی، امیدوار باش.

ج) استعانت
و ای عزیز! از خدای تبارک و تعالی در هر آن، استعانت بجوی و استغاثه کن در درگاه معبود خود، و با عجز و الحاح عرض کن:
بار الها! شیطان، دشمن بزرگی است که طمع بر انبیا و اولیای بزرگ تو داشته و دارد؛ تو خودت با این بندة ضعیفِ گرفتارِ امانی و اوهام باطله و خیالات و خرافات عاطله همراهی کن که بتواند از عهده این دشمن قوی برآید، و در این میدان جنگ با این دشمن قوی که سعادت و انسانیت مرا تهدید می کند، تو خودت با من همراهی فرما که بتوانم جنود او را از مملکت خاص تو خارج کنم و دست این غاصب را از خانه مختص به تو کوتاه نمایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 13:40  توسط داود حمیدی  | 

مسئله بازگشت امام خمینى به ایران، از ابتداى اقامت او در پاریس مورد بحث محافل سیاسى و مطبوعات بود، ولى پس از رفتن شاه این سئوال در بیشتر مصاحبه‏ها عنوان مى‏شد، و پاسخ امام به همه مصاحبه كنندگان این بود: «در اولین فرصت‏» .

در روزهاى آخر دى 1357 خبر بازگشت قریب الوقوع امام خمینى در رسانه‏هاى خبرى انتشار یافت.روز 2 بهمن یگانهاى گارد شاهنشاهى، براى نمایش قدرت خود، در حضور خبرنگاران خارجى رژه رفتند.فرداى آن روز دولت و ارتش فرودگاههاى كشور را بستند و پرواز تمامى هواپیماها به ایران و از ایران به خارج متوقف شد.از همین موقع تظاهرات مردم تهران و شهرستانها در اعتراض به بسته شدن فرودگاهها شدت یافت و روز 4 بهمن جمعیت كثیرى به سوى فرودگاه مهرآباد روى آوردند و خواهان بازگشت امام خمینى به وطن شدند.

به رغم بسته شدن فرودگاهها و متوقف ماندن پرواز هواپیماها، چند تن از خلبانان شركت هواپیمایى ملى ایران اعلام كردند كه به پاریس خواهند رفت و امام خمینى را با هواپیماى 707 به تهران خواهند آورد.

در همین اوان، سران ارتش در گردهمایى روز 3 بهمن، با حضور ژنرال هایزر، مسئله جلوگیرى از بازگشت امام خمینى را مورد بحث قرار مى‏دهند:

«...ژنرال ربیعى طرفدار اقداماتى به منظور جلوگیرى از فرود هواپیماها در تهران بود او، سه راه پیشنهاد كرد: جلوگیرى از پرواز هواپیما در هوا و منحرف ساختن آن، سعى كنیم كشور دیگرى راه را بر هواپیما ببندد و آن را نابود كند، راه سوم مسدود كردن باند فرودگاه [....] به نظر من (هایزر) مسدود كردن باند فرودگاه راه عاقلانه‏ترى بود، زیرا نشان مى‏داد كه دولت‏بر فرودگاه كنترل دارد و مى‏تواند قدرت و حاكمیت‏خود را نشان دهد...» علاوه بر اخبار و اطلاعات مربوط به تغییر مسیر هواپیماى امام خمینى، گزارشاتى‏درباره سوء قصد علیه جان او، انتشار یافت.هایزر نیز در مذاكراتش با سران ارتش به این موضوع اشاره كرده و مى‏گوید:

«مطبوعات خبر مى‏دادند كه پس از تهدیدهاى جدید علیه جان [امام] خمینى، تعداد محافظان اقامتگاهش در پاریس دو برابر شده است.فرانسویها گله مى‏كردند كه این كار براى آنها بسیار گران تمام مى‏شود.من ژنرالها را زیر فشار گذاشتم تا بدانم آیا اقداماتى علیه جان خمینى شروع كرده‏اند، كنایاتى دریافت كردم، ولى پاسخ روشنى نشنیدم.آنها گفتند گروهى در سوئیس وجود دارد كه این نوع اعمال را انجام مى‏دهد، اما من نمى‏توانم قضاوت كنم كه آن گروه با افسران تماس داشتند» . (1)

یادداشتهاى برژینسكى مشاور امنیتى پرزیدنت كارتر نیز موضوع توطئه علیه امام خمینى را تایید مى‏كند.وى در این مورد مى‏گوید:

«...در 22 ژانویه براون گزارش كرد، هایزر به او اطلاع داده كه بختیار آماده مقابله با خمینى، هنگام بازگشت وى مى‏باشد، هواپیماى او، از مسیر پرواز منحرف و پس از فرود اجبارى، بازداشت‏خواهد شد.سئوال ما این بود كه آیا ما، آمادگى داریم كه بختیار را در انجام این عمل تشویق كنیم و تصمیم او را قوت بخشیم.این موضوع طى دو روز بعد، میان ونس، براون و من مورد بحث و بررسى قرار گرفت...

روز 23 ژانویه پیامى از سوى هایزر و سولیوان دریافت كردیم.در این پیام خواسته شده بود دستور العملهاى قبلى را تغییر دهیم و به آنها اجازه دهیم براى امكان برقرارى ائتلاف میان نظامیان و عناصر مذهبى اقدام كنند.این پیشنهاد كارمان را پیچیده‏تر كرد. ونس، قویا موافق این كار بود و من سخت مخالف بودم.ما، حتى بین خودمان در زمینه چگونگى پاسخ به تصمیم بختیار در مورد جلوگیرى از بازگشت [آیت الله] خمینى، اختلاف نظر جدى داشتیم.ونس عقیده داشت‏باید به بختیار و خمینى توصیه كنیم آیت الله به ایران مراجعت نكند، زیرا برخورد و درگیرى براى هر دو طرف، فاجعه به بار خواهد آورد.من و براون بر این عقیده بودیم حالا كه بختیار تصمیم به ایستادگى دارد، باید از او حمایت كنیم.

روزهاى 23 و 24 ژانویه (3 و 4 بهمن 1357) جلسات متعددى براى بحث و گفتگو در این مورد، بین خودمان و نیز با حضور رئیس جمهورى داشتیم.هنگامى كه‏من پرزیدنت را از طرح بختیار آگاه ساختم، واكنش اولیه‏اش بسیار مثبت‏بود و گفت «عالى‏» است.اما ونس به شدت مخالفت كرد و گفت نتایج این امر منجر به اختلال و بى‏نظمى وسیعى خواهد شد و حتى محتمل است [امام] خمینى به قتل برسد، و حوادث غیر قابل انتظارى پیش آمد كند.

ما تمام آن روز به گفتگو ادامه دادیم.براون و من گفتیم اگر بختیار قصد دارد خمینى را توقیف كند، باید بدین كار تشویق شود و افزودم: هرگونه اشاره مخالفى علیه آن از سوى ما، اشتباه بزرگى خواهد بود.سرانجام به دلیل عدم توافق درباره این موضوع، نتوانستیم پیش‏نویس دستور العمل مشخصى را تهیه كنیم و من ناگزیر، چند راه حل مختلف به رئیس جمهورى پیشنهاد كردم. رئیس جمهور با پیش نویس پیشنهاد ونس مبنى بر اجرا نكردن طرح بختیار موافقت نكرد و طرح پیش‏نویس من و براون را با مختصر تغییراتى انتخاب نمود، در حقیقت‏به بختیار، براى اجراى پیشنهادش، چراغ سبز داده شد.

متاسفانه، خمینى بازگشت‏خود را به تاخیر نینداخت، هر چند بختیار در كشمكشهاى اولیه به پیروزى روانى محدودى دست‏یافت، اما موضوع همچنان لا ینحل باقى ماند» . (2)

در حالى كه واشینگتن و تهران درباره نحوه جلوگیرى از ورود آیت الله خمینى به ایران بحث و مذاكره مى‏كردند، امام خمینى، آماده بازگشت‏به ایران بود و با تصمیم گیرى متهورانه و سرعت عمل، قصد داشت‏حریف را «مات‏» كند.به گفته ژنرال هایزر «حركات و اقدامات جناح خمینى به حدى هوشمندانه انجام مى‏گرفت كه من متحیر بودم چه كسى برنامه‏ریزى آنها را انجام مى‏دهد و هنوز هم پاسخ این سئوال را پیدا نكرده‏ام‏» . (3)

به رغم بسته بودن فرودگاهها و پخش خبرهاى مربوط به سوء قصد به جان امام خمینى و نیز منحرف ساختن هواپیماى حامل وى، امام اعلام كرد، هر زمان بخواهد به ایران مراجعت مى‏كند.كمیته استقبال، برنامه مفصلى براى استقبال از او تهیه دیده بود.

روز 9 بهمن ناگهان بختیار اعلام كرد كه فرودگاه براى ورود آیت الله خمینى باز است.بختیار در توجیه تغییر تصمیم خود مى‏گوید: «...من قضیه را به این شكل مى‏دیدم، این ملا، كه در ایرانى بودنش شكى نیست، مى‏تواند به ایران بازگردد، ولى اگر خلافى از او سر بزند، توسط دادگاههاى صالح و طبعا با تمام تضمینهایى كه قانون پیش‏بینى كرده است‏به محاكمه كشانده خواهد شد [...] به من ایراد گرفته‏اند كه چرا گذاشتم او به ایران بازگردد.آیا مى‏توانستم نگذارم؟ [....] به علاوه از قدیم و ندیم گفته بودم كه تمام ایرانیان بدون اجازه دولت‏حق ورود به ایران را دارند.به این اصل اعتقاد داشتم و امروز هم به آن معتقدم كه جزو حقوق طبیعى هر شهروندى است..» . (4)

واقعیت این است كه بختیار نمى‏توانست‏به طور نامحدود فرودگاهها را بسته نگه دارد.بستن فرودگاهها، كنجكاوى ده‏ها تن خبرنگاران خارجى را كه در اطراف اقامتگاه امام، در انتظار دریافت‏خبر بودند، بیشتر كرده بود.به گفته بختیار، او نمى‏توانست مانع بازگشت‏یك تبعه ایرانى به كشورش شود.مسئله بستن فرودگاهها یك وسیله تبلیغاتى به نفع امام خمینى و به ضرر بختیار بود، از سوى دیگر اعلام آمادگى براى بازگشت‏به میهن و ممانعت دولت‏بختیار، مردم ایران را به هیجان درآورد و ابعاد ناآرامیها را وسیعتر ساخت.

سرانجام مبارزه تبلیغاتى، با عقب نشینى بختیار و باز شدن فرودگاهها پایان یافت و برنامه بازگشت امام خمینى براى روز 12 بهمن اعلام شد.

بازگشت پیروزمندانه

روز 12 بهمن 1357 (1 فوریه 1979) امام خمینى پس از 14 سال و چند ماه تبعید با هواپیماى 747 شركت هواپیمایى فرانسه (ایرفرانس) عازم ایران گردید.150 تن خبرنگار خارجى كه عمده‏ترین شبكه خبرى دنیا را تشكیل مى‏دادند، همراه امام در «پرواز انقلاب‏» حضور داشتند.در فرودگاه پاریس، امام ضمن پیامى به ملت فرانسه، از میهمان نوازى مردم و دولت و اهالى نوفل لوشاتو، تشكر كرد، سپس به چند سئوال خبرنگاران پاسخ داد.در مورد دولت‏بختیار، مواضع قبلى خود را تكرار كرد و گفت «ملاقات را نمى‏پذیرم، مگر آنكه استعفا بدهد و كنار برود» در مورد ارتش، ضمن تایید تماسهایى كه در تهران با ارتش بوده است گفت «اگر مقتضى بدانیم، باز هم تماس حاصل خواهیم كرد» و افزود:

«ما از ارتش مى‏خواهیم كه هر چه زودتر به ما متصل شود.ما مى‏خواهیم ارتش مستقل باشد، و از قید اجانب خارج شود، آزاد شود. آنها فرزندان ما هستند، ما به آنها محبت داریم باید به دامن ملت‏بیایند و ارتش و ملت از همدیگر هستند.ارتش باید از دولت غاصب كنار برود، تا مردم تكلیفشان را با او معین كنند...»

شانزده روز پیش، محمد رضا شاه، در حالى كه یگانهاى گارد شاهنشاهى، فرودگاه مهرآباد را محاصره كرده بودند، طى مراسم غیر رسمى، با شتاب ایران را براى همیشه ترك كرد و اكنون، امام خمینى با حضور و محتملا تهدید ارتش نیم میلیون نفرى رژیم، همراه با پنجاه تن همراهانش، به ایران باز مى‏گشت.كمیته استقبال مسئولیت امور انتظامى را به عهده داشت. (5)

استقبال از امام، در تاریخ معاصر ایران بى‏سابقه بود.مراسم ورود آیت الله، به طور زنده از رادیو و تلویزیون پخش شد.

هواپیماى ایرفرانس حامل آیت الله و همراهان در ساعت 30/9 صبح در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست.امام خمینى، پس از ابراز تشكر از مستقبلین، طى سخنان كوتاهى، با تكرار برنامه سیاسى خود، دولت‏بختیار را غیر قانونى و غاصب دانست و گفت:

«...ما این دولت را نمى‏توانیم بپذیریم.ملت ایران راى بر سقوط سلطنت داده است.بنابراین، ما نه مجلس را قبول داریم و نه حكومت را قانونى مى‏دانیم.باید دولت كنار برود.شوراى انقلاب حكومت را تعیین خواهد كرد.حكومت موقت موظف خواهد بود كه مقدمات رفراندوم را تهیه كند.قانون اساسى كه تدوین شد، به آراء عمومى گذاشته مى‏شود، كه اگر مردم قبول كنند، رژیم جمهورى و قانون جمهورى خواهد بود...

من، اعلام مى‏كنم كه دولت فعلى غاصب است و غیر قانونى است و اگر زیادتر از این لجاجت كند مسئول خواهد بود....» (6)

در بهشت زهرا، امام خمینى، با تاكید بر حاكمیت ملى و نقش مردم در تعیین سرنوشت‏خود، غیر قانونى بودن مجلسین را مطرح كرد و گفت: چنانچه حكومت و سلطنت دولتى و فردى، در یك مرحله با راى مردم بوده باشد و آن حكومت و دولت مشروعیت قانونى داشته باشد، این امر، حق آن مردم و نسلهاى بعدى را از بین نمى‏برد كه هر زمان آن تصمیم را نادرست دیدند، آن را لغو كنند.

امام خمینى، در توجیه این نظریه اظهار داشت:

«...ما فرض مى‏كنیم كه یك ملتى تمامشان راى دادند كه یك نفرى سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینكه مسلط بر سرنوشت‏خودشان هستند، راى آنها براى آنها قابل عمل است.لكن اگر چنانچه ملتى راى دادند، ولو تمامشان، به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، به چه حقى ملت پنجاه سال پیش از این سرنوشت ملت‏بعد را معین مى‏كند؟ سرنوشت هر ملتى به ست‏خودش است [....] مگر پدرهاى ما، ولى ما هستند، مگر آن اشخاصى كه در صد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، مى‏توانند سرنوشت‏یك ملتى را كه بعدها وجود پیدا مى‏كنند، آنها تعیین بكنند؟»

در مورد راى مجلسین در تایید دولت‏بختیار گفت:

«...این ملت‏حرفى را كه داشتند گفتند، حالا هم مى‏گویند ما این وكلا را غیر قانونى مى‏دانیم، این مجلس سنا را غیر قانونى مى‏دانیم.این دولت را غیر قانونى مى‏دانیم.آیا كسى كه خودش از ناحیه مجلس، از ناحیه مجلس سنا، و از ناحیه شاه منصوب است و همه اینها غیر قانونى هستند، مى‏شود كه قانونى باشد؟ ما مى‏گوییم شما غیر قانونى هستید و باید بروید...»

امام خمینى درباره تعیین دولت آینده به جاى دولت‏بختیار گفت:

«من توى دهن این دولت مى‏زنم، من، به پشتیبانى این ملت، دولت تعیین مى‏كنم.من به واسطه اینكه این ملت مرا قبول دارد [...] این آقا، كه خودش هم خودش را قبول ندارد، رفقایش هم قبول ندارند.ملت هم قبولش ندارند.ارتش هم قبولش ندارند.فقط آمریكا از او پشتیبانى كرده و فرستاده و به ارتش دستور داده كه از او پشتیبانى بكنند، انگلیس هم از این پشتیبانى كرده و گفته كه باید از او پشتیبانى بكنید.»

امام در برابر این سخن بختیار كه گفته بود كه در مملكت دو تا دولت نمى‏شود، اظهار داشت:

«مى‏گوید كه در یك مملكت كه دو تا دولت نمى‏شود، خوب، این واضح است، این یك مملكت دو تا دولت ندارد.لكن دولت غیر قانونى باید برود.تو، غیر قانونى هستى، دولتى كه ما مى‏گوییم دولتى است كه متكى به آراء ملت است، متكى به حكم خداست.تو باید یا خدا را انكار كنى، یا ملت را.» (7)

آنگاه امام خمینى خطاب به ارتش و افسران آن گفت:

«مى‏خواهیم كه ارتش ما مستقل باشد.آقاى ارتشبد! شما نمى‏خواهید؟ شما نمى‏خواهید كه مستقل باشید؟ آقاى سرلشكر، شما نمى‏خواهید مستقل باشید؟ شما مى‏خواهید نوكر باشید؟

من به شما نصیحت مى‏كنم كه بیایید در آغوش ملت، همان كه ملت مى‏گوید، بگویید ما باید مستقل باشیم [...] اسلام براى شما بهتر از كفر است.ملت‏براى شما بهتر از اجنبى است.ما براى شما مى‏گوییم این مطلب را، شما هم براى خودتان این كار را بكنید، رها بكنید این را.خیال نكنید كه اگر رها كردید، ما مى‏آییم شما را به دار مى‏زنیم.این چیزهایى است كه دیگران درست كرده‏اند...» (8)

موضع واشینگتن پس از بازگشت امام

یك روز پیش از بازگشت آیت الله خمینى به ایران، ژنرال هایزر، با ارتشبد قره‏باغى رئیس ستاد مشترك ملاقات كرد.قره‏باغى به فرستاده رئیس جمهورى آمریكا گفت: «ارتش از دكتر بختیار حمایت مى‏كند و دستورات او را اجرا خواهد نمود و افزود: اگر بختیار در مذاكراتش با [امام] خمینى به سازش برسند، ارتش براى پایان یافتن بن بست موجود و تامین صلح و آرامش، از بختیار پشتیبانى مى‏كند ولى اگر خمینى از مذاكره براى رسیدن به تفاهم امتناع كند و در صدد تعیین یك دولت رقیب برآید، ارتش به منظور حمایت از دولت و جلوگیرى از سقوط آن، موضع دفاعى خواهد گرفت.» (9)

سفیر آمریكا در تهران درباره موضع دولت آمریكا نسبت‏به جناحهاى سیاسى ازوزارت خارجه، كسب تكلیف كرد.پاسخ واشینگتن پشتیبانى از روند قانون اساسى و مشاوره نزدیك با دولت‏بختیار بود «اگر بختیار از او (سفیر) خواست‏با خمینى ملاقات و مذاكره كند، او باید این كار را انجام دهد.اگر خمینى خواستار دیدار با او (سفیر) شد، باید ابتدا با بختیار مشورت كند. به سولیوان دستور داده شد، نباید با شوراى انقلاب مذاكره نماید، زیرا این امر به نشانه شناسایى شورا به عنوان یك سازمان و یا یك دولت تلقى خواهد شد، با این حال سفیر باید تماس خود را با عناصر اپوزیسیون، كه قبل از بازگشت‏خمینى با آنها تماس داشت همچنان حفظ كند.» (10)

این دستور العمل جدید، در دوم فوریه - روز بعد از بازگشت امام خمینى به تهران - به سولیوان ابلاغ شد.روز بعد، جان استمپل (11)مقام سیاسى سفارت آمریكا، با یكى از اعضاى نهضت آزادى ایران تماس گرفت.این شخص به استمپل گفت كه اعضاى نهضت‏شب پیش با بختیار ملاقات و مدت دو ساعت مذاكره كرده‏اند در نتیجه بختیار با دو شرط، حاضر براى مصالحه شده است:

1) بختیار به عنوان نخست وزیر باقى بماند و هر چه زودتر ترتیب یك همه‏پرسى را فراهم كند.در این همه‏پرسى مردم رژیم سلطنت‏یا جمهورى اسلامى را انتخاب خواهند كرد.

2) بختیار از نخست وزیرى استعفا كند ولى تا پایان همه‏پرسى عهده‏دار اداره امور كشور باشد.به گفته گارى سیك، آیت الله خمینى به رغم اصرار و توصیه فراوان مشاورانش، هر دو شرط پیشنهادى را رد كرد و گفت

«بختیار باید برود، زیرا فرمان نخست وزیرى او را شاه صادر كرده است.شوراى سلطنت نیز غیر قانونى است.تنها راه حل، تعیین یك نخست وزیر موقت‏براى نظارت بر اجراى رفراندوم است.ارتش نیز باید خود را كنار بكشد.» (12)1

آیت الله خمینى، حتى در دورانى كه در پاریس اقامت داشت، پیشنهاد و توصیه «مذاكرات با دولت را براى حصول توافق‏» از سوى یارانى، كه در ایران بودند و انقلاب را اداره مى‏كردند قویا رد كرد و تنها كناره‏گیرى شاه را راه حل بحران مى‏دانست.بدیهى است كه پس از بازگشت پیروزمندانه‏اش به ایران، هیچ‏گونه راه حلى را جز تعیین دولت‏از سوى خود، نمى‏پذیرفت و حتى، مقابله با ارتش را، با اعتقاد به عدم موفقیت نیروهاى مسلح و پیروزى انقلاب، قطعى مى‏دانست و این پیش‏بینى واقع بینانه، ده روز بعد (22 بهمن) به ثبوت رسید.

بازرگان در مسند نخست وزیرى

آیت الله خمینى چهار روز پس از ورود به تهران (15 بهمن 1357) مهندس مهدى بازرگان را به نخست وزیرى منصوب كرد.امام خمینى هنگام معرفى نخست وزیر دولت موقت انقلاب گفت:

«براى اینكه خاتمه بدهیم به این وضع هر چه زودتر، به اتكاء آراء عمومى كه بر ماست و ما، به احتساب آراء عمومى، و شما مى‏بینید كه آراء عمومى كه با ماست و ما را به عنوان وكالت و یا به عنوان رهبرى قبول دارند، یك دولتى را معرفى مى‏كنم.رئیس دولتى را معرفى مى‏كنم، موقتا دولتى را تشكیل بدهید كه هم به آشفتگیها خاتمه بدهد و هم این مسائل كنونى كه مجلس مؤسسان است، یعنى ترتیب انتخابات مجلس مؤسسان را بدهد و مقدمات آن را درست كند و مجلس مؤسسان تاسیس بشود و انتخابات مجلس هم انجام بشود و آنها دولت قانونى را انتخاب بكنند و مجلس مؤسسان كه تشكیل شد، جمهورى اسلامى را به رفراندوم بگذارد [...] لهذا، دولت موقت را تعیین كردیم.» (13)

سپس امام خمینى درباره شخصیت مهندس بازرگان و سوابق سیاسى او، و دلایل انتصابش به نخست وزیرى گفت:

«و چون جناب آقاى مهندس بازرگان را سالهاى طولانى است كه از نزدیك مى‏شناسم، مردى است فاضل، متدین از لحاظ ریاست و امین به ملت و ملى و بدون گرایش به چیزى كه خلاف مقررات شرع است.من ایشان را معرفى مى‏كنم كه ایشان رئیس ولت‏باشد.ایشان واجب الاتباع است، ملت‏باید از او اتباع كند، یك حكومت عادى نیست، یك حكومت‏شرعى است، باید از او اتباع كند، مخالفت‏با این حكومت مخالفت‏با شرع است....» (14)

معرفى مهندس بازرگان به نخست وزیرى دولت موقت، با استقبال وسیع مردم و راهپیماییهاى عظیم روبه‏رو شد.دكتر بختیار، در واكنش نسبت‏به تشكیل دولت موقت گفت:

«هرگونه تغییر حكومت‏باید از طریق انتخابات آزاد صورت گیرد، نه توسط گروهى مردم هیجان زده كه در خیابانها به راه مى‏افتند [....] اگر او (آیت الله خمینى) مى‏خواهد چنین دولتى در شهر مقدس قم تشكیل دهد اجازه خواهم داد.این جذاب خواهد بود.ما، واتیكان كوچك خود را خواهیم داشت، اما به طور جدى بگویم كه به آیت الله خمینى اجازه تشكیل یك دولت واقعى نخواهم داد و او نیز، این را مى‏داند. [....] آیت الله خمینى باید درك كند كه من قانون هستم و دولت من تنها دولت ایران است.من در تمام عمر در راه دموكراسى مبارزه كرده‏ام و در اصول و عقایدم، نه با آیت الله خمینى سازش خواهم كرد و نه با كسى دیگرى...» (15)

متن فرمان نخست وزیر مهندس بازرگان بدین شرح بود:

14/6/1399

15/11/1357

بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقاى مهندس بازرگان بنا به پیشنهاد شوراى انقلاب بر حسب حق شرعى قانونى ناشى از آراء اكثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران كه طى اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت‏به رهبرى جنبش ابراز شده است و به موجب اعتمادى كه به ایمان راسخ شما به مكتب مقدس اسلام و اطلاعاتى كه از سوابقتان در مبارزات اسلامى و ملى دارم، جنابعالى را بدون در نظر گرفتن روابط حزبى و بستگى به گروهى خاص مامور تشكیل دولت موقت مى‏نمایم تا به ترتیب اداره امور مملكت و خصوصا انجام رفراندوم و رجوع به آراء عمومى ملت درباره تغییر نظام سیاسى كشور به جمهورى اسلامى و تشكیل مجلس مؤسسان از منتخبین مردم جهت تصویب قانون اساسى نظام جدید و انتخاب مجلس نمایندگان ملت‏بر طبق قانون اساسى جدید را بدهید.مقتضى است كه اعضاى دولت موقت را هر چه زودتر با توجه به شرایطى كه مشخص نموده‏ام تعیین و معرفى نمایید.كارمندان دولت، ارتش و افراد ملت‏با دولت موقت‏شما همكارى كامل نموده و رعایت انضباط را براى وصول به اهداف مقدس انقلاب و سازمان یافتن امور كشور خواهند نمود.موفقیت‏شما و دولت موقت را در این مرحله حساس تاریخى از خداوند متعال مسئلت مى‏نمایم.

روح الله الموسوى الخمینى

روز بعد بختیار، ماهیت جمهورى اسلامى عنوان شده از سوى امام خمینى را زیر سئوال كشید و گفت:

«هیچ كس نمى‏داند كه جمهورى اسلامى او چیست؟ او، نه كثرت گرایى سیاسى و نه دموكراسى را مى‏پذیرد.او مى‏خواهد روحانیون، قانون الهى را اجرا كنند و همه حرف آنها همین است.مى‏گویند شما فرمانتان را از ایشان (شاه) گرفته‏اید.بنده مى‏توانم بگویم كه دكتر مصدق‏ها، مستوفى الممالك‏ها، و خیلى اشخاص كه از ما بزرگتر بوده‏اند، همین كار را كرده‏اند و تمام این وزراى جبهه ملى و تمامى این قضات پاك دامن هم، همین فرامین را داشته‏اند.بنده نمى‏توانم ببینم چرا این فرمان وقتى به دست من رسید، این قدر ارزشش كاسته شده، یا منفور تلقى مى‏شود.» (16)1

دكتر بختیار، در توجیه مشروعیت نخست‏وزیرى خود، نخواست‏یا نتوانسته بود، اختلاف شرایط و اوضاعى را كه منجر به نخست‏وزیرى دكتر محمد مصدق، در اردیبهشت 1330 گردید، با شرایط دى‏ماه 1357 كه او فرمان نخست وزیرى گرفت درك كند، دكتر مصدق به عنوان رهبر نهضت ضد استعمارى ملت ایران، براى ملى كردن صنعت نفت‏به میدان آمده بود، و نیروى عظیم مردمى از او پشتیبانى مى‏كرد.به اعتراف محمد رضا شاه هیچ قدرتى در داخل ایران، توان مقابله با او را نداشت (17)و پس از كسب راى تمایل مجلس، شاه ناگزیر به زمامدارى او، تن در داد، در صورتى كه دى ماه 1357، رژیم ایران، در برابر طوفان عظیم انقلاب، در شرف فروپاشى بود، شاه سفر خود را به خارج از كشور تدارك مى‏دید، و بختیار ابتدا فرمان نخست‏وزیرى را گرفت و بعد مجلس به او راى اعتماد داد.

بختیار در مجلس شوراى ملى، لزوم احترام به قانون اساسى و دفاع از دیگر قوانین مملكت را تاكید كرد و یادآور شد كه به حكم قانون در مقام نخست وزیرى خواهد ماند:

«من با داد و فریاد و هو و جنجال حكومتهایى كه در تخیل مردم به وجود آید، تسلیم نمى‏شوم.باید حكومتى با قانون بیاید و با قانون برود.آن كه با راى نمایندگان مجلس آمده، فقط با راى نمایندگان مجلس خواهد رفت.شما نمایندگان نیز آزاد هستید كه یا از نمایندگى صرفنظر كنید و استعفا دهید و یا در سنگر پارلمان‏بمانید.ولى من در مقام نخست وزیر قانونى مملكت مى‏مانم تا انتخابات آزاد آینده را انجام بدهم.» (18)

طى هفت روز، بین انتصاب مهندس بازرگان و پیروزى انقلاب، بختیار همچنان از مشروعیت و قانونى بودن نخست وزیرى خود دفاع مى‏كرد و بازرگان را تهدید مى‏نمود، وى روز 18 بهمن گفت:

«تا زمانى كه این شوخیها ادامه دارد.با آنها كارى ندارم، اما اگر پا را از این فراتر نهند، به قدرت قانون پاسخ آنها داده خواهد شد.» (19)

وى در جاى دیگر مدعى شد كه:

«آیت الله خمینى حق تعیین نخست وزیر را ندارند [...] آنها در جستجوى هیاهوى خیابانى و شعارهاى بى‏معنى، كه با فریادهاى گوش خراش تكرار مى‏شود، هستند.آنها به این ترتیب مى‏خواهند بگویند ما اكثریت داریم، در حالى كه اكثریت‏باید متین، آرام و خاموش باشد.» (20)

مهندس بازرگان در روز 20 بهمن 1357 طى نطقى در حضور دهها هزار تن از مردم تهران كه در دانشگاه تهران اجتماع كرده بودند، پیرامون نظریات بختیار و ادعاى قانونى بودند نخست وزیرى او به تفصیل پاسخ داد و گفت:

«...آنچه مورد اشكال و ایراد و اختلاف است، ایراد قانونى بودن دولت ایشان و نشستنشان و گفتنشان سر جاى همان غاصبین و دشمنان ملت و تمكین كامل نكردن به خواسته ملت و انقلاب است.خودش را دولت قانونى مى‏داند، به دلیل اینكه او را شاه به این مقام برگزیده است و ثانیا مجلس راى اعتماد به ایشان داده‏اند.تعجب از این است كه آقاى دكتر بختیار، كه تا همین اواخر اعتراف و اعتراض به پایمال شدن قانون اساسى مى‏كرد، حزب رستاخیز و مجلس سنا و مجلس شوراى ملى را تحمیلى و فرمایشى و ساواكى مى‏دانست، حالا دو دستى به آنها مى‏چسبد.اختلاف اینجاست، اشكال اینجاست...» (21)

روز بعد، از ساعت چهار بعد از ظهر حكومت نظامى اعلام شد.امام خمینى از مردم خواست‏به دستور دولت اعتنا نكنند.به دنبال این اخطار و اعلامیه دولت موقت، مردم به خیابانها ریختند.همان شب درگیرى همافران، با افراد گارد سلطنتى در پادگان دوشان تپه شروع شد.فرداى آن روز (22 بهمن) ارتش اعلام بى‏طرفى كرد، چند ساعت‏بعد، بسیارى از پاسگاههاى پلیس و چند پادگان و پایگاه نظامى به دست مردم افتاد، و بدین ترتیب، دولت 37 روزه بختیار سقوط كرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:13  توسط داود حمیدی  | 

مسئله اربعین سید الشهداء(علیه السلام) و این که آیا خاندان آن حضرت پس از رهایی از اسارت یزید قصد عزیمت به کربلا را داشته و نیز آیا توانسته اند در آن روز به زیارت آن مضجع شریف نایل آیند و مرقد مطهرش را زیارت کنند، از جمله مسائلی است که از دیرباز صاحب نظران در باره آن اختلاف نظر داشته و هریک با استشهاد به ادله تاریخی برای اثبات یا نفی آن تلاش کرده اند. در این مقاله با توجه به متون تاریخی معتبر احتمالات ممکن را تبیین کرده و ضمن بیان نظر مدافعان این واقعه، دیدگاه خود را مبنی بر نبود دلیل کافی و قابل اعتماد بر مسئله اربعین سید الشهداء(علیه السلام)تبیین خواهیم نمود. هم چنین امکان رسیدن کاروان اسرا را نیز به کربلا در اربعین اول تقریبا ناممکن دانسته و در پایان، دلیل الحاق سر مطهر امام حسین(علیه السلام) را به جسم شریفش مورد خدشه قرار داده و وجود حدیث شریفی که زیارت اربعین را از علائم مؤمنان می شمارد برای استحباب و فضیلت آن زیارت کافی دانسته ایم. کلید واژگان: اربعین، کربلا، حسین(علیه السلام)، شهادت، اهل بیت، اسارت، کوفه، شام.

مقدمه ورود خاندان مکرّم سیدالشهداء به کربلا در راه بازگشت از شام به مدینه در روز اربعین و الحاق سر مقدس اباعبدالله الحسین(علیه السلام) به پیکر مطهّرش در آن روز، یکی دیگر از وقایع مبهم واقعه عاشورا و حوادث پس از آن است. به راستی اگرچه حادثه عاشورا دل خراش ترین و غمبارترین حادثه ای است که در طول تاریخ، قلب شیعیان و دوست داران خاندان عصمت و طهارت را جریحه دار ساخته و جا داشت تمامی وقایع آن بدون هیچ کم و کاستی در کتاب های تاریخ نقل شود، امّا مع الاسف از آن جا که هم در زمان وقوع حادثه عاشورا و هم پس از آن شیعیان علی بن ابی طالب و فرزندان معصومش تحت بیشترین فشارها و آزارها بوده، سخت ترین شکنجه ها و تحریم ها را متحمّل شده و عملا در حاشیه قرار گرفته بودند ، هیچ گاه امکان ضبط و نقل وقایع غم بار عاشورا و آن چه بر خاندان مکرم سید الشهداء گذشت پدید نیامد.

به راستی وقتی تاکنون به طور قطع و یقین سرنوشت سر مقدس اباعبدالله الحسین(علیه السلام)که در واقع یکی مهم ترین اموری است که باید مورد توجه قرار می گرفت روشن نشده است و اقوال در باره دفن سر مطهر آن حضرت مختلف و متشتت است چگونه می توان انتظار داشت وقایع ریز و درشت دیگری همچون مدّت حبس خاندان سید الشهداء در کوفه ، روز حرکت از کوفه و مسیر حرکت آنان از کوفه تا شام، میزان اقامت آنان در شام و بالأخره مسیر بازگشت آنان به درستی و روشنی ، و بدون هیچ گونه اختلافی ثبت و ضبط شده باشد؟! می دانیم که بخش اعظم وقایع عاشورا و حوادث پس از آن، توسط مورخان اهل سنت که بعضاً تلاش می کردند دامن یزید و خاندان بنی امیّه را از این لکه ننگ ابدی، پاک سازند نقل شده است، پس نباید انتظار داشت تمام وقایع و حوادث بدون کمترین تحریفی نقل شده باشد.

از آن گذشته اگر مورخان نیز قصد نگارش حوادث را به صورت صحیح و بدون تحریف داشتند، حکّام وقت ممانعت به عمل آورده و معلوم نبود که چه سرنوشتی در انتظار نویسنده و نوشته او بود. تلاش نگارنده این سطور بر آن است که مسئله بازگشت کاروان اسرای بنی هاشم (علیهما السلام)را از شام بررسی کرده و نتیجه گیری نهایی را براساس متون موجود، بازگو نماید. باشد که این تحقیق گامی مثبت در جهت هرچه روشن تر شدن حوادث پس از عاشورا باشد و مرضی پروردگار واقع گردد. مشهور بین عرف شیعه آن است که امام سجاد(علیه السلام) به همراه اهل بیت سیدالشهداء(علیه السلام) در راه بازگشت از شام، به کربلا رفته و روز اربعین موفق به زیارت قبر مطهر حسین بن علی(علیه السلام) و اصحاب باوفایش شدند و پس از سه روز عزاداری و اقامه ماتم به مدینه الرسول(صلی الله علیه وآله)بازگشتند.

و نیز بین شیعیان مشهور است که زین العابدین(علیه السلام)سر مطهر پدر را در آن روز به بدن شریفش ملحق نمود. اما با وجود این از دیرباز در میان محقّقان و صاحب نظران در باره رسیدن کاروان اسرا در اربعین اول به کربلا اختلاف نظر بوده است. برخی آن را تایید کرده، شواهد تاریخی بر آن اقامه می کنند و برخی دیگر، حضور خاندان سید الشهداء(علیه السلام) را در اربعین اول انکار کرده تحقق آن را امکان پذیر ندانسته یا محقق شده نمی دانند. نویسنده این سطور نیز بر این باور است که کاروان اسرا در روز اربعین به کربلا نرسیده و نیز معتقد است «احتمال رسیدن کاروان اسرا به کربلا در روز اربعین» با «تحقق آن» دو امر مستقلند که در این مسئله معلوم نیست که هردو با هم رخ داده باشند. بنابراین، به باور نویسنده هرگز نمی توان گفت که منکران قضیه اربعین به بی راهه رفته اند. ما در این مقاله بر آن شدیم تا وقایعی را که پس از اسارت اهل بیت سیدالشهداء(علیه السلام)اتفاق افتاد و با رسیدن یا نرسیدن کاروان اسرا به کربلا در روز اربعین اوّل ارتباط مستقیم دارد مرور کرده، تحقیقی مختصر درباره آن ارائه نماییم. بررسی وقایع مرتبط با واقعه اربعین به طور کلّی وقایعی را که با رسیدن کاروان اسرا به کربلا رابطه مستقیم دارد می توان در امور ذیل خلاصه نمود:

۱) مدت زندانی بودن اهل بیت سیدالشهداء(علیه السلام) در کوفه و زمان حرکت آنان به سوی شام;

۲) مسیر کاروان اسرا از کوفه تا شام;

۳) زمان صرف شده برای رسیدن به شام;

۴) مدت زمان اقامت اهل بیت امام در شام;

۵) مسیر بازگشت از شام به مدینه و بررسی احتمال عزیمت آن کاروان به کربلا و رسیدن به آن جا در اربعین اول; اکنون هریک از موارد فوق را به طور مستقل بررسی می کنیم.۱ مدت زندانی بودن اهل بیت سیدالشهداء در کوفه و زمان حرکت آنان به سوی شام تقریباً در باره خروج اهل بیت امام حسین(علیه السلام) از کربلا و حرکت به سوی کوفه در کسوت اسارت در روز یازدهم محرم تردیدی نیست و هم چنین بنا بر قول مشهور ، آنان در روز دوازده محرم وارد کوفه شدند، امّا در مورد حرکتشان به سوی شام تاریخ دقیق و یقین آوری در دست نیست، زیرا مدّت اقامت آنان و مدت زندانی بودنشان در کوفه چندان معلوم نیست . البته از مسلمات تاریخ است که اسرا مدتی در کوفه زندانی شدند، چنان که برخی مقاتل معتبر به آن تصریح کرده اند. طبری به نقل از عوانهٔ بن حکم کلبی به این مسئله اشاره کرده۲ و شیخ صدوق نیز در مقتل خود به زندانی شدن اسرا تصریح می کند و می نویسد: ثم امر بعلی بن الحسین فغلّ وحمل مع النسوهٔ والسبایا الی السجن...فامر ابن زیاد بردهم إلی السجن۳; سپس فرمان داد تا علی بن الحسین به غل و زنجیر کشیده شده به همراه زنان و یتیمان به زندان برده شود... پس دستور داد که آن ها را به زندان بازگردانند. امّا اکثر مقاتل در مورد تاریخ خروج کاروان اسرا از کوفه و حرکت به سوی شام یاد نکرده، از زمان دقیق خروج آنان از کوفه خبر دقیقی در دست نیست.یکی از نویسندگان در این باره چنین می گوید: با این که اسرای اهل بیت مدتی که مقدارش تحقیقاً معلوم نیست در کوفه در زندان ابن زیاد مانده اند و ابن زیاد از یزید کسب اطلاع نموده و درباره آن ها کسب تکلیف و دستور خواسته که تمامی آن ها را بکشد یا به شام ره سپار سازد.۴

اما آن دسته از صاحب نظرانی که اربعین اول را پذیرفته و بر این باورند که کاروان اسرا در روز اربعین اول به زیارت قبور مطهر شهدای کربلا موفق شده اند باید به گونه ای وقایع را تبیین کنند که رسیدن آنان به کربلا در اربعین قابل توجیه باشد، چنان که باید زمان محبوس بودن آنان را در کوفه بسیار کوتاه بدانند. از این رو برخی بر این اعتقادند که اسرای آل محمد(صلی الله علیه وآله) به مدت بسیار کوتاهی در کوفه زندانی بوده و در فاصله دو روز کبوتر نامه بر نامه ابن زیاد را نزد یزید برده و پاسخ را مبنی بر فرستادن اسرا به شام باز گردانده است، در نتیجه، اسرا در روز پانزده محرم به سوی شام روانه شده و روز اول ماه صفر وارد شام شده اند. برای اثبات این ادعا شواهدی ذکر شده و از آن، چنین برداشت شده است که در آن زمان از کبوترِ نامه بر استفاده می شده است.

مسیر اول:

همان گونه که گفته شد هیچ دلیل معتبری که بر مسیر حرکت کاروان اسرا از کوفه به سوی شام دلالت کند وجود ندارد، اما در بسیاری از کتاب های ضعیف و غیر معتبر از منازلی که کاروان اسرا از آن منازل عبور کرده اند یاد شده و این اخبار ضعیف، زمینه شهرت مسیر سلطانی را فراهم آورده است. این امر باعث شده است که برخی از نویسندگان و محققان متأخرِ تاریخ عاشورا آن را تأیید کرده و راه سلطانی را که از شهرهایی چون تکریت ، موصل، تل عفر، نصیبین و عین الورد می گذرد به عنوان مسیر حرکت کاروان اسرا به شام بپذیرند . بنابراین، نخستین مسیری که اخبار ضعیف و غیر مستند بر آن دلالت می کند راه سلطانی است. شاید علت این شهرت این باشد که در آن زمان برای رفتن از کوفه به شام اغلب از این مسیر استفاده می شد. اما باید توجه داشت که این مسیر بسیار طولانی بوده و راه های کوتاه تری نیز وجود داشته است.

▪ مسیر دوم:

مسیر دیگری که برخی از محققان از آن نام برده و احتمال انتقال اسرا را از آن مسیر محتمل ساخته است مسیر مستقیم کوفه به شام است. این مسیر از منطقه ای کویری و صحرایی خشک وسوزان به نام بادیهٔ الشام که هیچ شهری در آن وجود ندارد می گذرد. اولین بار در کتاب اعیان الشیعه از آن مسیر نام برده شده و نویسنده برای توجیه آن که پیک ابن زیاد به شام راه کوفه تا شام را می توانسته است در مدت یک هفته بپیماید مسیر مستقیم را معرفی می کند. ایشان ابتدا پیمودن فاصله میان کوفه تا شام را در مدت یک هفته که برخی از مقتل نویسان ذکر کرده اند بعید می شمارد، اما در ادامه، در توجیه آن می گوید: و یمکن دفع الاستبعاد بأنّه یوجه طریق بین الشام والعراق یمکن قطعه فی اسبوع لکونه مستقیماً وکان عرب عقیل یسلکونه فی زماننا. و تدلّ بعض الأخبار علی انّ البرید کان یذهب من الشام للعراق فی الاسبوع وعرب صلیب یذهبون من حوران للنّجف فی نحو ثمانین ایام. فلعلّهم سلکوا هذا الطریق و تزوّدوا ما یکفیهم من الماء واقلّوا المقام فی الکوفهٔ و الشّام، والله اعلم;۱۶ ممکن است این استبعاد به این توجه که پیمودن راه بین شام و عراق در یک هفته ممکن است دفع شود، زیرا آن مسیر، مستقیم است و عرب عقیل در زمان ما دین مسیر را می پیمایند. بعضی از اخبار نیز دلالت دارد که پیک مسیر بین شام تا کوفه را در یک هفته می رفته است و عرب صلیب نیز از حورانِ نجف ـ تا شام را ـ حدود هشت روز می پیموده اند، پس شاید آنها از این مسیر عبور می کردند و با خود آب کافی می بردند و در شام و کوفه به مقدار اندکی اقامت می کردند. خداوند داناست. محمّد امین امینی نیز در کتاب خود این مسیر را ترجیح داده و می نویسد: ونحن ایضاً نرجّح أنّ اعداءالله ورسوله(صلی الله علیه وآله) کانوا قد سلکوا ببقیهٔ الرکب الحسینی فی سفرهم من الکوفهٔ الی الشام اقصر الطرق مسافهٔ، سواء أکان طریق عرب عقیل او غیره ونستبعد أنّهم سلکوا ماسِمّی بالطریق السلطانه الطویل;۱۷ و ما نیز ترجیح می دهیم که دشمنان خدا و پیامبر(صلی الله علیه وآله)برای بُردن بازماندگان کاروان حسینی(علیه السلام) از کوفه به شام کوتاهترین مسیر ممکن گذشته اند. و فرق نمی کند که این مسیر همان راه عرب عقیل باشد یا راه دیگری و اینکه آنها مسیر طولانی معروف به مسیر سلطانی را پیموده باشند را بعید می دانیم. و بالاخره آیهٔ الله شهید قاضی طباطبائی(رحمهم الله) در کتاب خود به وجود راه مستقیم تصریح کرده امّا در این باره که کاروان بازماندگان سیدالشهداء را از آن مسیر به شام منتقل کرده اند یا نه اظهار نظری نکرده است،۱۸ بلکه از کلام ایشان چنین بر می آید که با انتقال از مسیر سلطانی موافق است، زیرا برخی از وقایع بین راه را که مربوط به مسیر سلطانی است بر اساس اخبار ضعیف نقل کرده و ظاهراً تأیید می کند.۱۹ امّا حقیقت این است که گذشتن آنان از راه مستقیم که تنها دو شخصیّت از محققان متأخر آن را تأیید کرده اند نه تنها هیچ شاهد و مدرکی ندارد، بلکه شواهدی برخلاف آن موجود است، زیرا ـ همان گونه که گذشت ـ برخی کتاب های ضعیف و متأخر وقایعی را در مسیر اسرا نقل کرده اند که همگی مربوط به مسیر سلطانی است، نه مسیر بادیهٔ الشام. علاوه بر این، شاهد معتبر دیگری وجود دارد که پیمودن مسیر بادیهٔ الشام را منتفی می سازد و آن شاهد جمله ای از سخنان زینب کبرا(علیها السلام)خطاب به یزید است که فرمود: أمن العدل یابن الطلقاء تخدیرک حرائرک وامائک وسوقک بنات رسول الله(صلی الله علیه وآله)سبایا قد هتکت ستورهن و أبدیت وجوههنّ یحدّوا بهنّ الاعداء من بلد الی بلد;۲۰ ای فرزند آزاد شدگان آیا این از عدالت است که زنان و کنیزکان تو در پناه تو باشند و دختران پیامبر خدا اسیر باشند و خرمتشان دریده شود و صورتهایشان آشکار شود و دشمنان خدا آنها را از شهر به شهر دیگر برند و... . بدیهی است که اگر مسیر کاروان اسرا از صحرای سوزان و کویری بادیهٔ الشام بود، آن حضرت می بایست از سختی های راه، همچون تشنگی و گرسنگی طفلان اباعبدالله(علیه السلام) در راه که عادتاً باید با آن رو به رو می شدند و یا دست کم از سوی مأموران به آن ها که در کسوت اسارت بودند تحمیل می شد شکایت می نمود، امّا زینب(علیها السلام)از گذشتن از شهرها و قرار گرفتن در معرض دید مردمان به عنوان اسیر خارجی شکایت کرده و به چیز دیگری اشاره نمی کند که این خود دلیلی بر حرکت از مسیری همچون مسیر سلطانی می باشد نه مسیر بادیهٔ الشام. مسیر سوم: راه سوّم که به نظر می رسد بیش از هر راه دیگری احتمال دارد مسیر کاروان اسرا از کوفه به شام بوده باشد، مسیر ظاهراً متعارف و مرسوم بین کوفه تا شام است; یعنی مسیری که از ساحل غربی رود فرات و از شهرهایی چون انبار، هیت، قرقیسیا، رقه و منطقه صفین می گذرد. ویژگی های این مسیر آن است که اولا: مسیری متعارف و مرسوم بین کوفه و شام بوده و ثانیاً: نه آن قدر طولانی است که اشکال مسیر سلطانی به آن وارد باشد و نه مسیری کویری و خشک و سوزان است که چون مسیر بادیهٔ الشام متروکه باشد و تنها در مواقع بحرانی و اضطراری آن هم توسط افرادی متبحّر و مجهّز یا بومی که به آن منطقه آشنا هستند پیموده شود. این مسیر همان مسیری است که لشکریان امیرالمؤمنین(علیه السلام) برای جنگ با معاویه آن را پیموده اند۲۱ و در زمان امام حسن مجتبی(علیه السلام) نیز لشکریان معاویه از شام تا مسکن (محل برخورد سپاهش با سپاه امام حسن(علیه السلام)) از آن عبور کرده اند. البته مشاهده نقشه منطقه و هر سه راه موجود بین کوفه و دمشق، برای هر بیننده ای اعتقاد جزمی حاصل می کند که تنها پیمودن این مسیر، منطقی و معقول بوده است ، زیرا انتخاب مسیر سلطانی و رفتن به تکریت، موصل و نصیبین همانند آن است که لقمه ای را از دور گردن چرخانده به دهان برسانیم و انتخاب مسیر کویری و سوزان در حالت عادی برای مردان کار کشته و خبره معمول نبوده است پس چگونه ممکن است یک مشت زن و کودک را از آن مسیر منتقل کنند و هیچ نقلی، وصف آن را پس از پیمودن متذکر نشده باشد.

بنابراین ظاهر این است که انتخاب مسیر جانب غربی فرات که مسیری میانه است از احتمال بیشتری نسبت به دو راه دیگر برخوردار باشد. البته شواهد موجود در خصوص شهرهای حلب، قنسرین، حماهٔ و حمص و دیر راهب از آن جهت که مشترک بین دو مسیر سلطانی و مسیر میانه است نمی تواند شاهدی برای هیچ یک از دو راه به شمار آید، اگر چه در صورت قوت، دلیلی بر عدم پیمودن راه بادیهٔ الشام خواهد بود.

زمان صرف شده برای رسیدن به شام به نظر می رسد رسیدن کاروان اسرا در روز اول صفر به شام پذیرفته نیست. همان گونه که ذکر شد، نویسنده کتاب تحقیق درباره اول اربعین سیدالشهداء(علیه السلام) در کتاب خود به راه مستقیم بین کوفه و شام اشاره کرده و زمان پیمودن آن مسیر را توسط مردمان همان دیار بالغ بر هفت روز می داند. ایشان در کتاب خود می نویسد: راهی میان شام و عراق است و راه راست و مستقیم می باشد و عرب های (عقیل) در زمان ما از آن راه می روند و در مدّت یک هفته به عراق می رسند.۲۲ وی در ادامه همان مطلب نقل می کند: عرب های (صلیب) از (حوران) که محال وسیع از اعمال دمشق و در جهت قبله آن واقع است و مشتمل بر دهات و مزارع زیاد است و مرکز آن محال (بصری) می باشد و در اشعار عرب اسم آن محال زیاد آمده است در ظرف هشت روز از محل خودشان حرکت کرده و در عراق به نجف اشرف می رسند.۲۳ و نیز از حکایت میثم تمار نتیجه می گیرد و می نویسد: از این قضیه، کاملا روشن است که در ظرف یک هفته از شام به عراق و کوفه می آمدند و قاصد در مدت یک هفته به کوفه رسیده و خبر دادن میثم تمار ـ قدس الله روحه ـ صحیح و درست در آمده است .۲۴ و بالاخره باز هم یاد آور می شود: و برخی نقل می کنند که یازده روز بدون توقف از شام راه رفته اند تا به کوفه رسیده اند.۲۵ با توجه به آن چه گذشت و براساس ادله ذیل می توان به این نتیجه رسید که کاروان اسرا در روز اول صفر نمی توانسته اند به کربلا برسند:

۱) استفاده از کبوتر نامه بر هیچ شاهد و مؤیدی ندارد و نامه ابن زیاد توسط پیک یا برید ارسال شده است، پس بازگشت او به همراه فرمان یزید ظاهراً نباید کمتر از دو هفته به طول انجامیده باشد . بنابراین، کاروان اسرا دست کم دو هفته در کوفه در زندان ابن زیاد بسر برده و پس از دو هفته فرمان انتقال آن ها به شام توسط ابن زیاد صادر شده است;

۲) به دلیل سختی مسیر کویری بادیهٔ الشام، اسرا از آن مسیر منتقل نشده اند و البته هیچ شاهدی حتی در کتاب های ضعیفه آن را تأیید نمی کند;

۳) شواهد حاکی از آن است انتقال آنان از کوفه به شام بیش از یک هفته به درازا کشیده است، زیرا وقتی مسیر مستقیم کوفه تا شام را پیک های تندرو یا بومیان محلی در یک هفته می پیمایند، پیمودن مسیر سلطانی که نزدیک به دو برابر مسیر بادیهٔ الشام است یا مسیر میانه که آن نیز از مسیر بادیهٔ الشام بسیار طولانی تر است باید بیشتر از آن زمان به طول انجامیده باشد . این مسئله به چهار دلیل قابل احتجاج است :

الف) نخست آن که کاروان اسرا متشکل از عده ای زن و کودک بوده است و چنین کاروانی هرگز طاقت سرعت سیر، آن گونه که پیک ها بامرکب های آزموده و تندرو طی می کردند نداشته اند;

ب) آن که طبیعت حرکت دسته جمعی مدارا و پیمودن راه به قدم ضعیف ترهاست ، این امر حتی در میان مرکب ها نیز صدق می کند; یعنی اگر دسته ای از مرکب ها را بخواهیم به صورت جمعی حرکت دهیم ناچار باید سرعت حرکت هم پای ضعیف ترین آن مرکب ها باشد، چرا که با سرعت زیاد لاجرم پراکندگی و ازهم پاشیدگی در حرکت اجتناب ناپذیر خواهد بود;

آن که پیمودن مسیر. طولانی تر، خود زمان بیشتری می طلبد; یعنی مسیر بادیهٔ الشام در یک هفته پیموده می شد، اما مسیر سلطانی یا میانه که طولانی تر است یقیناً زمان بیشتری را می طلبد; چهارم ـ آن که وجود شهرهای متعدد آن گونه که در مسیر سلطانی وجود داشته یا شهرهای موجود در مسیر میانه، ناخود آگاه توقف ها را بیشتر کرده و از سرعت حرکت می کاهد. بنابراین، حتی با فرض بسیار خوشبینانه اگر در هر روز خاندان سیدالشهداء و سرهای شهدا را ۱۰۰ کیلومتر برده باشند رسیدن به شام با توجه به این که فاصله کوفه تا شام از مسیر سلطانی حدود ۱۵۰۰ کیلومتر بوده است باید بیش از پانزده روز به طول انجامیده باشد.

اما اگر روشن شود که سر مطهر سید الشهداء را زودتر از اسرا به شام ارسال داشته اند تردیدها به طور کلی در این خصوص مرتفع خواهد شد و ما را گامی به جلو پیش خواهد برد و بر درستی ادعای خود مطمئن تر خواهد ساخت . البته اگر چه نقل هایی وجود دارد که حاکی از همراهی سر امام حسین(علیه السلام) با اسرا بوده، اما نقل های متعددی نیز دلالت می کند که ابن زیاد سر امام(علیه السلام) را زودتر به شام فرستاده است. به هرحال، یکی از دو نقل مطابق با واقع نیست و باید در تحقیق آن نقلی را که در عالم خارج با واقع بیشتر مطابق به نظر می رسد و قراین و شواهد آن را بیشتر تأیید می کند پذیرفت. شاید بتوان گفت ارسال سر مطهر امام(علیه السلام) به شام و کم شدن یک سر از مجموع سرهای شهدا چندان به نظر نیامده است و همین عامل، باعث اشتباه برخی مورخان شده و باعث شده است که آنان سر امام(علیه السلام) را نیز همراه دیگر سرها با کاروان اسرا بدانند. اما شواهدی که به فرستادن سر امام(علیه السلام) پیش از کاروان اسرا و بقیه سرها دلالت می کند عبارت است از:

۱) تمام کتاب هایی که روز اول صفر و وارد کردن سرامام حسین(علیه السلام) را به شام متذکر شده اند، از وارد نمودن اسرا در آن تاریخ به شام هیچ یادی نکرده اند، چنان که در دو گزارش زیر آمده است: وفی اوله ـ ای اول الصفر ـ ادخل رأس الحسین(علیه السلام) الی دمشق وهو عید عند بنی امیّه.۲۶ و قال الکفعمی : و فی اوله (صفر) أدخل رأس الحسین(علیه السلام) الی دمشق وهو عید عند بنی امیّه;۲۷ و در اولین روز ماه صفر سر حسین(علیه السلام) به دمشق داخل شد و آن روز روز عید بنی امیه شد کفعمی می گوید: و در اولین روز ماه صفر سر حسین(علیه السلام) به دمشق داخل شد و آن روز در نزد بنی امیه عید شد. و در بعضی مقاتل آمده است: و قد کان عبیدالله بن زیاد لمّا قتل الحسین(علیه السلام) بعث زجر بن قیس الجعفی الی یزید بن معاویه یخبره بذالک... ;۲۸ عبدالله بن زیاد وقتی حسین(علیه السلام) را به شهادت رساند زجر بن قیس جعفی را به سوی یزید فرستاد تا او را از این امر با خبر سازد.

۲) بر اساس گزارش بسیاری از کتاب های تاریخ، از جمله فتوح ابن اعثم و مقتل خوارزمی، زحربن قیس سر امام را به شام برده است تا خبر پیروزی ابن زیاد را به یزید ابلاغ کند. این منابع، فرستادن سر امام(علیه السلام) را پیش از کاروان اسرا تأیید کرده و می نویسند: و سبق زجر بن قیس الجعفی برأس الحسین إلی دمشق حتی دخل علی یزید مسلّم علیه ودفع الیه کتاب عبیدالله بن زیاد. قال: فأخذ یزید کتاب عبیدالله بن زیاد فوضعه بین یدیه ثم قال: هات ما عندک یا زجر... قال: ثمّ أتی بالرأس حتی وضع بین یدی یزید بن معاویهٔ فی طشت من ذهب... ;۲۹ زجر بن قیس جعفی در حالیکه سر حسین(علیه السلام) را به همراه داشت به سوی دمشق پیشی گرفت تا این که بر یزید داخل شد و نامه ابن زیاد را به او تسلیم کرد. یزید نامه را گرفت و مقابل خود گذاشت و گفت: جلو بیا چه چیزی در نزد توست؟... . گفت: سر مطهر را آورد و در مقابل یزید بن معاویه در طشتی از طلا قرار داد.

۳) نقل دیگری حکایت از فرستادن سر مطهر ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) توسط محضر بن ثعلبه دارد که اگر چه در آن، حامل رأس مطهر شخص دیگری دانسته شده است اما ظاهر آن، فرستادن سر امام را پیش از کاروان اسرا تأیید می کند: و قدم برأس الحسین محقر بن ثعلبهٔ العائذی علی یزید فقال: اتیتک یا امیرالمومنین برأس احمق الناس والأمم، فقال یزید: ما ولدت ام محقر أحمق و الام;۳۰ محقر بن ثعلبهٔ عائذی سر حسین(علیه السلام) را به نزد یزید آورد و گفت این امیرالمؤمنان سر احمق ترین و نادان ترین مردم را برای تو آورده ام. یزید گفت: کسیکه مادر محقر به دنیا آورده است احمق تر و نادان تر است.

۴) و بالأخره یکی دیگر از شواهدی که به همراه نبودن سر مطهر سید الشهداء با کاروان اسرا دلالت می کند حکایت مجلس یزید است . مجلسی که در آن چنین نقل شده است: ثم ادخل نساء الحسین علیه والرأس بین یدیه فجعلت فاطمه و سکینهٔ ابنتا الحسین تتطاولان لتنظرا الی الرأس، و جعل یزید یتطاول لیستر عنهما الرأس، فلمّا رأین الرأس صحن;۳۱ سپس خانواده حسین(علیه السلام) را داخل کردند در حالی که سر مطهر امام مقابل روی یزید بود فاطمه و سکینه دختران حسین(علیه السلام)تلاش می کردند تا سر پدر را ببینند و یزید آن را از آنها می پوشاند. امّا آنگاه که سر پدر را دیدند صیحیه کشیدند. نکته مهمی که از این نقل باید برداشت کرد این است که تلاش دختران ابا عبدالله(علیه السلام)برای دیدن سر بریده پدر و صیحه کشیدن آن ها پس از مشاهده آن، از جدا بودن رأس مطهر سیدالشهداء(علیه السلام) از کاروان اسرا حکایت می کند ، زیرا اگر سر مطهر امام در طول سفر با آن ها بود و آن ها همواره رأس شریف پدر را در مقابل خود مشاهده می کردند.

اولا: برای دیدن آن در مجلس یزید تلاش نمی کردند و ثانیاً: با مشاهده آن تاب و توان خود را از کف نمی داده و صیحه نمی کشیدند. بنابراین، بسیار دشوار است بپذیریم که سرهای شهدا و نیز سر اباعبدالله الحسین(علیه السلام) را به همراه عده ای زن و کودک به سوی شام روانه کنند و با رسیدن به هر شهر و دیاری سرها و اسرا را به نمایش در آورند، اما فرزندان سید الشهداء سر مطهر پدر خود را در طول این مسیر مشاهده نکرده باشند. علاوه بر این ـ همان گونه که گذشت ـ رسم رایج در آن زمان آن بوده است که پس از پیروزی در جنگی، رأس سرکرده مخالفین به همراه قاصدی نزد امیر و فرمانروای قوم پیروز ارسال می شد تا بشارت پیروزی به سرعت و زودتر از هر خبری به اطلاع فرمانروای قوم پیروز رسیده و او بتواند تصمیم لازم و مقتضی را اتخاذ نماید و آخرین فردی نباشد که خبری به این مهمی به او رسیده باشد. نتیجه آن که ظاهراً نمی توان پذیرفت که ورود اسرا به شام در روز اول صفر بوده باشد، زیرا دو هفته در کوفه محبوس بودن و نزدیک به دو هفته پیمودن راه کوفه تا شام احتمال رسیدن آنان را به شام در روز اول صفر منتفی خواهد کرد. ۴. مدت زمان اقامت اهل بیت امام در شام یکی دیگر از اموری که با رسیدن اهل بیت سیدالشهداء در روز اربعین به کربلا ارتباط مستقیم دارد روشن شدن میزان اقامت آنان در شام است . همان گونه که موارد قبلی تا اندازه ای مشکوک و غیر متیقن بود این مسئله نیز به یقین معلوم نیست، حتی تشتت اقوال و اخبار در این خصوص بیش از موارد قبل است .

در میان اقوال مربوط به میزان اقامت اهل بیت سید الشهداء در شام می توان به موارد ذیل اشاره نمود :

۱) توقف کاروان اسرا در شام به مدت ۸ روز;۳۲

۲) قاضی نعمان توقف آنان را در مکان بی سقف به مدت یک ماه و نیم روایت می کند، علاوه بر آن، یاد آور شده که به مدت هفت روز در خانه یزید مانده اند به عزاداری پرداخته اند: وقیل ان ذلک بعد ان أجلسهن فی منزل لا یکنّهنّ من برد ولا حر فأقاموا فیه شهراً ونصف حتّی اقشرّت وجوههنّ من حرّ الشمس ثمّ اطلقهن;۳۳ گفته شده است که این واقعه (عزاداری در خانه یزید به مدت ۷ روز) بعد از آن بود که به مدت یک ماه و نیم در خانه ای که نه از گرما و نه از سرما از آنها محافظت می کرد بود، تا اینکه صورت هایشان از گرمی آفتاب سیاه شد و پوست انداخت، و سپس آزاد شدند. محدث نوری نیز این قول را تأیید کرده و اقامت اهل بیت را در خانه یزید به مدت ده روز جدای از زندانی شدن آن ها در مکان بدون سقف که از گرما و سرما حفاظت نمی کرد، می داند;۳۴

۳) ابن طاووس نیز در اقبال الأعمال مدت اقامت آن ها را یک ماه ذکر کرده است.۳۵ هم چنین مرحوم طبسی نجفی اقامت و حبس اهل بیت را در شام کمتر از یک ماه ندانسته و در کتاب خود می نویسد : أنّ ظاهر عدّهٔ التواریخ أنّ توقّفهم فی الشام لا یقل من شهر.۳۶ ظاهر تعدادی از کتب تاریخ این است که توقف آنها در شام کمتر از یک ماه نبوده است.

۴) قول دیگری اقامت آنان را شش ماه دانسته و سید بن طاووس آن را بدون قائل می داند;۳۷

۵) نقل های دیگری نیز بر اقامت ۱۸ روزه۳۸ یا ۴۵ روزه۳۹ و حتی یک ساله اهل بیت در شام دلالت دارند که عمدتاً اقوال شاذ و نادر می باشند. این مسئله نزد امامیه از ابهام بیشتری برخوردار است، زیرا آنان از یک سو با اقوالی که حاکی از حبس طولانی مدت اهل بیت در مکانی بدون سقف که از سرما و گرما محافظت نمی کرد موافق اند تا آن جا که تصریح می کنند صورت های اهل بیت امام(علیه السلام) سیاه شده و پوست انداخته بود، و از سوی دیگر برای اثبات رسیدن کاروان اسرا به کربلا در اربعین اول با قول توقف کوتاه در شام موافق اند .

این دو امر با هم سازگاری نداشته و همین مسئله کار را بر امامیه مشکل تر ساخته است. البته رجوع به اخبار مربوط به اقامت کاروان سیدالشهداء در شام تقریباً ما را به این امر مطمئن می سازد که اقامت آنان به مدت هشت یا ده روز نبوده است ، زیرا اولا: اقامت در مکانی که از گرما و سرما محافظت نمی کند به اندازه ای که صورت های اهل حرم سیاه شده و پوست آنان بسوزد هرگز نمی توانست مدت کوتاهی باشد، زیرا طبق نقل های معتبر کاروان اسرا با مرکب هایی که بدون کجاوه بود به شام انتقال داده شدند و صورت هایشان نیز باز بوده است ، پس اگر قرار بود صورتهایشان می سوخت و پوست می انداخت باید در راه رخ می داد، نه در مدت کوتاه اقامت و حبس در مکان بی سقف . اما همین که چندین خبر معتبر سوختن پوست های صورت اهل حرم را به زمان حبس در زندان بی سقف نسبت داده اند در واقع یکی از اغراض آنان علاوه بر اشاره به گرمی هوا و بی سقف بودن مکان زندان، یادآوری طولانی بودن مدت حبس در چنین مکانی بوده است، علاوه بر آن که شاید از آن بتوان چنین نتیجه نیز گرفت که اسرا را از مسیر بادیهٔ الشام نیز به شام منتقل نکرده اند، زیرا در آن صورت باید علت سوختگی پوست صورت اهل بیت سیدالشهداء(علیهم السلام) به مسیر بین کوفه تا شام نسبت داده می شد. هم چنین باید اسکان در خانه یزید و برپایی هفت روز عزاداری در آن سرا را به آن حبسِ ظاهراً طولانی مدت اضافه نمود و نیز واگذار نمودن اختیار اقامت در شام یا بازگشت به مدینه را به اهل بیت و انتخاب بازگشت به مدینه از سوی آنان و مدت زمانی را که برای تجهیز کاروان لازم بوده است تا برای انتقال خاندان سیدالشهداء(علیه السلام) از شام به مکانی دورتر از کوفه، یعنی به مدینه منتقل سازد هر یک زمانی می طلبد که باید به مجموع زمان محاسبه شده قبل اضافه کرد. از این رو اعتقاد به اقامت هشت یا ده روزه اسرا در شام با واقعیت مطابقت نخواهد داشت و انتخاب آن چندان محققانه نیست . مرور رفتار یزید با سر مطهر امام(علیه السلام) و خاندان آن حضرت نشانه آن است که باید تغییر رفتار یزید در مدت زمان قابل توجهی رخ داده باشد، زیرا یزید به عنوان خلیفه یا به عبارت دیگر حاکم مطلق سرزمین پهناور اسلام نمی توانست رفتار خشن همراه با طعن و تعریض به بازماندگان سیدالشهداء را به راحتی و در مدت چند روز، کاملا تغییر دهد و از امام سجاد دل جویی کند. توضیح آن که یزید ابتدا با جسارت به سر مطهر سید الشهداء(علیه السلام)در مجالس متعدد و تحقیر بازماندگان امام(علیه السلام)در صدد فرو نشاندن آتش کینه و عداوت خود با آل محمد(صلی الله علیه وآله)برآمد، به آنان بی مهری کرد و آنان را در مکانی نامناسب و بدون سقف زندانی نمود، اما آن گاه که اوضاع را نامناسب و متشنج یافت و اعتراض و ناخرسندی مردم، حتی اطرافیانش را مشاهده کرد برای جلوگیری از تنفر افکار عمومی کم کم تغییر موضع داد، اسرای آل محمد(صلی الله علیه وآله) را در دربار و منزل خود اسکان نمود و امام سجاد(علیه السلام) را بر سر سفره خود نشاند و به آن ها اجازه اقامه عزاداری برای سیدالشهداء و اصحاب با وفایش را داد و در مرحله آخر از امام سجاد(علیه السلام)دل جویی کرد و گناه به شهادت رساندن سیدالشهداء(علیه السلام) را به گردن ابن زیاد انداخته خود را از این جنایت تبرئه نمود . بدیهی است برای این که یزید متوجه اشتباه خود شود باید زمانی سپری می شد و اوضاع جاری را ارزیابی می نمود و هم چنین پس از آن که اشتباه خود را فهمید برای این اندازه تغییر موضع نیز نیاز به زمانی کافی داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:11  توسط داود حمیدی  | 

اعتبار اربعین امام حسین (ع‌) از قدیم الایام میان شیعیان و در تقویم تاریخی‌ وفاداران به امام حسین (ع‌) شناخته شده بوده است‌. کتاب مصباح المتهجد شیخ طوسی که حاصل گزینش دقیق و انتخاب معقول شیخ طوسی از روایات‌ فراوان در باره تقویم مورد نظر شیعه در باره ایام سوگ و شادی و دعا و روزه وعبادت است‌، ذیل ماه «صفر» می‌نویسد: نخستین روز این ماه (از سال 121)،روز کشته شدن زید بن علی بن الحسین است‌.
روز سوم این ماه از سال 64روزی است که مسلم بن عقبه پرده کعبه را آتش زد و به دیوارهای آن سنگ‌پرتاب نمود در حالی که به نمایندگی از یزید با عبدالله بن زبیر در نبرد بود.
روز 20 صفر ـ یعنی اربعین ـ زمانی است که حرم امام حسین (ع‌) یعنی کاروان‌اسرا، از شام به مدینه مراجعت کردند. و روزی است که جابر بن عبدالله بن‌حرام انصاری‌، صحابی رسول خدا (ص‌)، از مدینه به کربلا رسید تا به زیارت‌ قبر امام حسین (ع‌) بشتابد و او نخستین کسی است از مردمان که قبر آن‌حضرت را زیارت کرد.
در این روز زیارت امام حسین (ع‌) مستحب است واین زیارت‌، همانا خواندن زیارت اربعین است که از امام عسکری (ع‌) روایت ‌شده که فرمود: علامات مؤمن پنج تاست‌: خواندن 51 رکعت نماز در شبانه‌روز ـ نمازهای واجب و نافله و نماز و شب ـ به دست کردن انگشتری دردست راست‌، برآمدن پیشانی از سجده‌، و بلند خواندن بسم الله الرحمن‌الرحیم در نماز.
شیخ طوسی سپس متن زیارت اربعین را با سند به نقل از حضرت صادق علیه ‌السلام آورده است‌: السلام علی ولی الله و حبیبه‌، السلام علی خلیل الله ونجیبه‌، السلام علی صفی الله و ابن صفیه‌...
این مطلبی است که شیخ طوسی‌، عالم فرهیخته و معتبر و معقول شیعه در قرن‌پنجم در باره اربعین آورده است‌. طبعا بر اساس اعتباری که این روز میان ‌شیعیان داشته است‌، از همان آغاز که تاریخش معلوم نیست‌، شیعیان به حرمت‌ آن‌، زیارت اربعین می‌خوانده‌اند و اگر می‌توانسته‌اند مانند جابر بر مزار امام ‌حسین (ع‌) گرد آمده و آن امام را زیارت می‌کردند. این سنت تا به امروز درعراق با قوت برپاست‌ و شاهدیم که میلیونها شیعه عراقی و غیر عراقی در این روز بر مزار امام حسین (ع) جمع می شوند.
در اینجا و در ارتباط با اربعین چند نکته را باید توضیح داد.

1. عدد چهل‌
نخستین مسأله‌ای که در ارتباط با «اربعین‌» جلب توجه می‌کند، تعبیر اربعین‌ در متون دینی است‌. ابتدا باید نکته‌ای را به عنوان مقدمه یادآور شویم‌:
اصولا باید توجه داشت که در نگرش صحیح دینی‌، اعداد نقش خاصی به‌ لحاظ عدد بودن‌، در القای معنا و منظوری خاص ندارند؛ به این صورت که‌ کسی نمی‌تواند به صرف این که در فلان مورد یا موارد، عدد هفت یا دوازده یاچهل یا هفتاد به کار رفته‌، استنباط و استنتاج خاصی داشته باشد. این یادآوری‌، از آن روست که برخی از فرقه‌های مذهبی‌، بویژه آنها که تمایلات‌ «باطنی‌گری‌» داشته یا دارند و گاه و بیگاه خود را به شیعه نیز منسوب می‌کرده‌اند، و نیز برخی از شبه فیلسوفان متأثر از اندیشه‌های انحرافی و باطنی‌ و اسماعیلی‌، مروج چنین اندیشه‌ای در باره اعداد یا نوع حروف بوده وهستند.
در واقع‌، بسیاری از اعدادی که در نقلهای دینی آمده‌، می‌تواند بر اساس یک‌ محاسبه الهی باشد، اما این که این عدد در موارد دیگری هم کاربرد دارد و بدون یک مستند دینی می‌توان از آن در سایر موارد استفاده کرد، قابل قبول نیست‌. به‌عنوان نمونه‌، در دهها مورد در کتابهای دعا، عدد صد بکار رفته که فلان ذکر را صد مرتبه بگویید، اما این دلیل بر تقدس عدد صد به عنوان صد نمی‌شود. همینطور سایر عددها. البته ناخواسته برای مردم عادی‌، برخی از این اعداد طی‌ روزگاران‌، صورت تقدس به خود گرفته و گاه سوء استفاده‌هایی هم از آن‌ها می‌شود.
تنها چیزی که در باره برخی از این اعداد می‌شود گفت آن است که آن اعداد معین نشانه کثرت‌است‌. به عنوان مثال‌، در باره هفت چنین اظهار نظری شده است‌. بیش از این‌هرچه گفته شود، نمی‌توان به عنوان یک استدلال به آن نظر کرد.
مرحوم اربلی‌، از علمای بزرگ امامیه‌، در کتاب کشف الغمه فی معرفة الائمة‌ در برابر کسانی که به تقدس عدد دوازده و بروج دوازده‌گانه برای اثبات امامت‌ ائمه اطهار(ع) استناد کرده‌اند، اظهار می‌دارد، این مسأله نمی‌تواند چیزی را ثابت کند؛ چرا که اگر چنین باشد، اسماعیلیان یا هفت امامی‌ها، می‌توانند دهها شاهدـ مثل هفت آسمان ـ ارائه دهند که عدد هفت مقدس است‌، کما این که این کار راکرده‌اند.

عدد «اربعین‌» در متون دینی‌
یکی از تعبیرهای رایج عددی‌، تعبیر اربعین است که در بسیاری از موارد به کار رفته است‌. یک نمونه آن که سن‌ّ رسول خدا(ص‌) در زمان مبعوث شدن‌، چهل بوده است‌. گفته شده که عدد چهل در سن انسانها، نشانه بلوغ و رشد فکری است‌. گفتنی است که برخی از انبیاء در سنین کودکی به نبوّت رسیده‌اند.از ابن عباس (گویا به نقل از پیامبر (ص‌)) نقل شده که اگر کسی چهل ساله شد و خیرش بر شرش غلبه نکرد، آماده رفتن به جهنم باشد. در نقلی آمده است‌ که‌، مردمان طالب دنیایند تا چهل سالشان شود. پس از آن در پی آخرتخواهند رفت‌. (مجموعه ورام‌، ص 35)
در قرآن آمده است «میقات‌» موسی با پروردگارش در طی چهل روز حاصل‌شده است‌. در نقل است که‌، حضرت آدم چهل شبانه روز بر روی کوه صفا درحال سجده بود. (مستدرک وسائل ج 9، ص 329) در باره بنی اسرائیل هم آمده که‌ برای استجابت دعای خود چهل شبانه روز ناله و ضجّه می‌کردند. (مستدرک ج 5،ص 239) در نقلی آمده است که اگر کسی چهل روز خالص برای خدا باشد، خداوند او را در دنیا زاهد کرده و راه و چاه زندگی را به او می‌آموزد و حکمت ‌را در قلب و زبانش جاری می‌کند. بدین مضمون روایات فراوانی وجود دارد. چله نشینی صوفیان هم درست یا غلط‌، از همین بابت بوده است‌. علامه مجلسی در کتاب بحار الانوار در این باره که برگرفتن چهل نشینی از حدیث مزبور نادرست است‌، به تفصیل سخن گفته است‌.
اعتبار حفظ چهل حدیث که در روایات ‌فراوان دیگر آمده‌، سبب تألیف صدها اثر با عنوان اربعین در انتخاب چهل ‌حدیث و شرح و بسط آنها شده است‌. در این نقلها آمده است که اگر کسی ازامّت من‌، چهل حدیث حفظ کند که در امر دینش از آنها بهره برد، خداوند درروز قیامت او را فقیه و عالم محشور خواهد کرد. در نقل دیگری آمده است که ‌امیرمؤمنان (ع‌) فرمودند: اگر چهل مرد با من بیعت می‌کردند، در برابردشمنانم می‌ایستادم‌. (الاحتجاج‌، ص 84).
مرحوم کفعمی نوشته است‌: زمین از یک‌ قطب‌، چهار نفر از اوتاد و چهل نفر از ابدال و هفتاد نفر نجیب‌، هیچگاه خالی‌نمی‌شود. (بحار ج 53، ص 200)
در باره نطفه هم تصور براین بوده که بعد از چهل‌ روز عَلَقه می‌شود. همین عدد در تحولات بعدی علقه به مُضْغه تا تولد درنقلهای کهن بکار رفته است‌، گویی که عدد چهل مبدأ یک تحول دانسته شده‌است‌.
در روایت است که کسی که شرابخواری کند، نمازش تا چهل روز قبول‌نمی‌شود. و نیز در روایت است که کسی که چهل روز گوشت نخورد، خلقش‌تند می‌شود. نیز در روایت است که کسی که چهل روز طعام حلال بخورد، خداوند قبلش را نورانی می‌کند. نیز رسول خدا(ص) فرمود: کسی که لقمه حرامی‌ بخورد، تا چهل روز دعایش مستجاب نمی‌شود. (مستدرک وسائل‌، ج 5، ص 217).
اینها نمونه‌ای از نقلهایی بود که عدد اربعین در آنها به کار رفته است‌.

2 . اربعین امام حسین (ع‌)
باید دید در کهن‌ترین متون مذهبی ما، از «اربعین‌» چگونه یاد شده است‌. به عبارت ‌دیگر دلیل برزگداشت اربعین چیست‌؟ چنان که در آغاز گذشت‌، مهمترین نکته درباره اربعین‌، روایت امام عسکری (ع‌) است‌. حضرت در روایتی که در منابع ‌مختلف از ایشان نقل شده فرموده‌اند: نشانه‌های مؤمن پنج چیز است‌: 1 ـخواندن پنجاه و یک رکعت نماز (17 رکعت نماز واجب + 11 نماز شب + 23نوافل‌) 2 ـ زیارت اربعین 3 ـ انگشتری در دست راست 4 ـ وجود آثار سجده ‌بر پیشانی 5 ـ بلند خواندن بسم الله در نماز.
این حدیث تنها مدرک معتبری است که جدای از خود زیارت اربعین که درمنابع دعایی آمده‌، به اربعین امام حسین (ع‌) و بزرگداشت آن روز تصریح کرده ‌است‌.
اما این که منشأ اربعین چیست‌، باید گفت‌، در منابع به این روز به دو اعتبارنگریسته شده است‌.
نخست روزی که اسرای کربلا از شام به مدینه مراجعت کردند.
دوم روزی که جابر بن عبدالله انصاری‌، صحابی پیامبر خدا (ص‌) از مدینه به ‌کربلا وارد شد تا قبر حضرت اباعبدالله الحسین (ع‌) را زیارت کند. شیخ مفید (م 413) در«مسار الشیعه» که در ایام موالید و وفیات ائمه اطهار علیهم السلام است‌، اشاره به روز اربعین‌کرده و نوشته است‌: این روزی است که حرم امام حسین (ع‌)، از شام به سوی مدینه مراجعت کردند. نیز روزی است که جابر بن عبدالله برای زیارت امام ‌حسین (ع‌) وارد کربلا شد.
کهن‌ترین کتاب دعایی مفصل موجود، کتاب «مصباح المتهجّد» شیخ طوسی ازشاگردان شیخ مفید است که ایشان هم همین مطلب را آورده است‌. شیخ ‌طوسی پس از یاد از این که روز نخست ماه صفر روز شهادت زید بن علی بن‌الحسین (ع‌) و روز سوم ماه صفر، روز آتش زدن کعبه توسط سپاه شام در سال‌64 هجری است‌، می‌نویسد: بیستم ماه صفر (چهل روز پس از حادثه کربلا) روزی است که حرم سید ما اباعبدالله الحسین از شام به مدینه مراجعت کرد ونیز روزی است که جابر بن عبدالله انصاری‌، صحابی رسول خدا (ص‌) ازمدینه وارد کربلا شد تا قبر حضرت را زیارت کند. او نخستین کس از مردمان بود که امام حسین (ع‌) را زیارت کرد. در چنین روزی زیارت آن حضرت‌ مستحب است و آن زیارت اربعین است‌. (مصباح المتهجد، ص 787) در همانجا آمده است که وقت خواندن زیارت اربعین‌، هنگامی است که روز بالا آمده‌ است‌.
در کتاب «نزهة الزاهد» هم که در قرن ششم هجری تألیف شده‌، آمده‌: در بیستم‌این ماه بود که حرم محترم حسین از شام به مدینه آمدند. (نزهة‌الزاهد، ص 241) همین طور در ترجمه فارسی فتوح ابن اعثم (الفتوح ابن اعثم‌، تصحیح مجد طباطبائی‌، ص‌916) و کتاب مصباح کفعمی که از متون دعایی بسیار مهم قرن نهم هجری است‌ این مطلب آمده است‌. برخی استظهار کرده‌اند که عبارت شیخ مفید و شیخ‌طوسی‌، بر آن است که روز اربعین‌، روزی است که اسرا از شام به مقصد مدینه ‌خارج شدند نه آن که در آن روز به مدینه رسیدند. (لؤلؤ و مرجان‌، ص 154) به هرروی‌، زیارت اربعین از زیارت‌های مورد وثوق امام حسین (ع‌) است که ازلحاظ معنا و مفهوم قابل توجه است‌.

3 . بازگشت اسیران به مدینه یا کربلا
اشاره کردیم که شیخ طوسی‌، بیستم صفر یا اربعین را، زمان بازگشت اسرای‌ کربلا از شام به مدینه دانسته است‌. باید افزود که نقلی دیگر، اربعین رابازگشت اسرا از شام را به «کربلا» تعیین کرده است‌. تا اینجا، از لحاظ منابع کهن‌، باید گفت اعتبار سخن نخست بیش از سخن دوم است‌. با این حال‌،علامه مجلسی پس از نقل هر دو این‌ها، اظهار می‌دارد: احتمال صحت هردوی اینها (به لحاظ زمانی‌) بعید می‌نماید. (بحار ج 101، ص 334 ـ 335) ایشان این ‌تردید را در کتاب دعایی خود «زاد المعاد» هم عنوان کرده است‌. با این حال‌، درمتون بالنسبه قدیمی‌، مانند «لهوف» و «مثیرالاحزان» آمده است که اربعین‌، مربوط ‌به زمان بازگشت اسرا، از شام به کربلاست‌. اسیران‌، از راهنمایان خواستند تا آنها را از کربلا عبور دهند.
باید توجه داشت که این دو کتاب‌، در عین حال که مطالب مفیدی دارند، ازجهاتی‌، اخبار ضعیف و داستانی هم دارند که برای شناخت آنها باید با متون‌کهن‌تر مقایسه شده و اخبار آنها ارزیابی شود. این نکته را هم باید افزود که ‌منابعی که پس از لهوف‌، به نقل از آن کتاب این خبر را نقل کرده‌اند، نباید به‌عنوان یک منبع مستند و مستقل‌، یاد شوند. کتابهایی مانند «حبیب السیر» که به ‌نقل از آن منابع خبر بازگشت اسرا را به کربلا آورده‌اند، (نفس المهموم ترجمه شعرانی‌، ص 269) نمی‌توانند مورد استناد قرار گیرند.
در اینجا مناسب است دو نقل را در باره تاریخ ورود اسرا به دمشق یاد کنیم‌. نخست نقل ابوریحان بیرونی است که نوشته است‌:
در نخستین روز ماه صفر، أدخل رأس الحسین علیه السلام مدینة دمشق‌، فوضعه یزید لعنه الله بین یدیه‌ و نقر ثنایاه بقضیب کان فی یده و هو یقول‌:
لست من خندف ان لم أنتقم‌
من بنی أحمد، ما کان فَعَل‌
لیْت‌َ أشیاخی ببدرٍ شهدوا
جَزَع الخزرج من وقع الاسل‌
فأهلّوا و استهلّوا فرحا
ثم قالوا: یا یزید لاتشل‌
قد قتلنا القرن من أشیاخهم‌
و عدلناه ببدر، فاعتدل (الاثار الباقیه‌، ص 422)
وی روز اول ماه صفر را روزی می داند که سر امام حسین (ع) علیه السلام را وارد دمشق کرده و یزید هم در حالی که اشعار ابن زبعری را می خواند و بیتی هم بر آن افزوده بود، با چوبی که در دست داشت بر لبان امام حسین (ع) می زد.
دوم سخن عماد الدین طبری (م حوالی 700) در «کامل بهائی» است که رسیدن اسرا به دمشق را در16 ربیع الاول دانسته ـ یعنی 66 روز پس از عاشورا ـ م یداند که طبیعی‌تر می‌نماید.

4. میرزا حسین نوری و اربعین‌
علامه میرزا حسین نوری از علمای برجسته شیعه‌، و صاحب کتاب «مستدرک الوسائل» در کتاب «لؤلؤ و مرجان در آداب اهل منبر» به نقد و ارزیابی برخی ازروضه‌ها و نقلهایی پرداخته که به مرور در جامعه شیعه رواج یافته و به نظر وی‌از اساس‌، نادرست بوده است‌. ظاهرا وی در دوره اخیر نخستین کسی است که به نقد این روایت پرداخته و دلایل متعددی در نادرستی آن اقامه کرده است.
ایشان این عبارت سید بن طاوس در لهوف را نقل کرده‌است که اسرا در بازگشت از شام‌، از راهنمای خود خواستند تا آنها را به کربلا ببرد؛ و سپس به نقد آن پرداخته است‌. (لؤلؤ و مرجان‌، ص 152)
داستان از این قرار است که سید بن طاوس در «لهوف» خبر بازگشت اسراء را به‌کربلا در اربعین نقل کرده است‌. در آنجا منبع این خبر نقل نشده و گفته می‌شود که وی در این کتاب مشهورات میان شیعه را که در مجالس سوگواری بوده‌، درآن مطرح کرده است‌.
اما همین سید بن طاوس در «اقبال الاعمال» با اشاره به این که شیخ طوسی در مصباح‌می‌گوید اسرار روز اربعین از شام به سوی مدینه حرکت کردند و خبر نقل شده ‌در غیر آن که بازگشت آنان را در اربعین به کربلا دانسته‌اند، در هر دو موردتردید می‌کند. تردید او از این ناحیه است که ابن زیاد مدتی اسراء را در کوفه ‌نگه داشت. با توجه به این مطلب و زمانی که در این نگه داشته صرف شده و زمانی که در مسیر رفت به شام و اقامت یک ماهه در آنجا و بازگشت مورد نیاز است‌، بعید است که آنان در اربعین به ‌مدینه یا کربلا رسیده باشند. ابن طاوس می‌گوید: این که اجازه بازگشت به کربلا به آنها داده باشد، ممکن است‌، اما نمی‌توانسته در اربعین باشد. در خبر مربوط به‌ بازگشت آنان به کربلا گفته شده است که همزمان با ورود جابر به کربلا بوده و با او برخورد کرده اند . ابن طاوس در این که جابر هم روز اربعین به کربلا رسیده باشد، تردید می‌کند. (اقبال الاعمال‌، ج 3، ص 101).
این ممکن است که ابن طاوس لهوف را در جوانی و اقبال را در دوران بلوغ فکری تألیف کرده باشد. در عین حال ممکن است دلیل آن این باشد که آن کتاب را برای محافل روضه خوانی و این اثر را به عنوان یک اثر علمی نوشته باشد. دلیلی ندارد که ما تردید های او را در آمدن جابر به کربلا در روز اربعین بپذیریم. به نظر می رسد منطقی ترین چیزی که برای اعتبار اربعین در دست است همین زیارت جابر در نخستین اربعین به عنوان اولین زایر است.
اما در باره اعتبار اربعین به بازگشت اسرا به کربلا توجه به این نکته هم اهمیت دارد که شیخ مفید در کتاب مهم خود در باب زندگی امامان و در بخش خاص به امام حسین (ع) از کتاب «ارشاد» در خبر بازگشت اسرا، اصلا اشاره‌ای به این که‌ اسرا به عراق بازگشتند ندارد. همین طور ابومخنف راوی مهم شیعه هم‌اشاره‌ای در مقتل الحسین خود به این مطلب ندارد. در منابع کهن تاریخ کربلاهم مانند انساب الاشراف‌، اخبارالطوال‌، و طبقات الکبری اثری از این خبردیده نمی‌شود.
روشن است که حذف عمدی آن معنا ندارد؛ زیرا برای چنین‌حذف و تحریفی‌، دلیلی وجود ندارد.
خبر زیارت جابر، درکتاب بشارة المصطفی آمده‌، اما به ملاقات وی با اسرا اشاره نشده است‌.
مرحوم حاج شیخ عباس قمی هم‌، به تبع استاد خود نوری‌، داستان آمدن‌اسرای کربلا را در اربعین از شام به کربلا نادرست دانسته است‌. (منتهی الامال‌، ج 1،صص 817 ـ 818) در دهه‌های اخیر مرحوم محمد ابراهیم آیتی هم در کتاب‌بررسی تاریخ عاشورا بازگشت اسرا را به کربلا انکار کرده است‌. (بررسی تاریخ‌عاشورا، صص 148 ـ 149) همین طور آقای مطهری که متأثر از مرحوم آیتی است. اما این جماعت یک مخالف جدی دارند که شهید قاضی طباطبائی است.

5. شهید قاضی طباطبائی و اربعین‌
شهید محراب مرحوم حاج سید محمدعلی قاضی طباطبائی رحمة الله علیه‌، کتاب‌ مفصلی با نام «تحقیق در باره اولین اربعین حضرت سید الشهداء» در باره اربعین ‌نوشت‌ که اخیرا هم به شکل تازه و زیبایی چاپ شده است.
هدف ایشان از نگارش این اثر آن بود تا ثابت کند، آمدن اسرای از شام‌ به کربلا در نخستین اربعین‌، بعید نیست‌. این کتاب که ضمن نهصد صفحه‌ چاپ شده‌، مشتمل بر تحقیقات حاشیه‌ای فراوانی در باره کربلاست که بسیارمفید و جالب است‌. اما به نظر می‌رسد در اثبات نکته مورد نظر با همه زحمتی که مؤلف محترم کشیده ، چندان موفّق‌ نبوده است‌.
ایشان در باره این اشکال که امکان ندارد اسرا ظرف چهل روز از کربلا به کوفه‌،از آنجا به شام و سپس از شام به کربلا بازگشته باشند، هفده نمونه از مسافرتها ومسیرها و زمانهایی که برای این راه در تاریخ آمده را به تفصیل نقل کرده‌اند. دراین نمونه‌ها آمده است که مسیر کوفه تا شام و به عکس از یک هفته تا ده دوازده ‌روز طی می‌شده و بنابر این‌، ممکن است که در یک چهل روز، چنین مسیررفت و برگشتی طی شده باشد. اگر این سخن بیرونی هم درست باشد که سر امام حسین (ع‌) روز اول صفر وارد دمشق شده‌، می‌توان اظهار کرد که بیست ‌روز بعد، اسرا می‌توانستند در کربلا باشند.
باید به اجمال گفت‌: بر فرض که طی این مسیر برای یک کاروان‌، در چنین زمان ‌کوتاهی‌، با آن همه زن و بچه ممکن باشد، باید توجه داشت که آیا اصل این ‌خبر در کتابهای معتبر تاریخ آمده است یانه‌. تا آنجا که می‌دانیم‌، نقل این خبر در منابع ‌تاریخی‌، از قرن هفتم به آن سوی تجاوز نمی‌کند. به علاوه‌، علمای بزرگ شیعه‌، مانند شیخ مفید و شیخ طوسی‌، نه تنها به آن اشاره نکرده‌اند، بلکه به عکس‌ِ آن تصریح کرده و نوشته‌اند: روز اربعین روزی است که حرم امام حسین (ع‌) وارد مدینه شده یا از شام به سوی مدینه خارج شده است‌.
آنچه می‌ماند این است که نخستین زیارت امام حسین (ع‌) در نخستین اربعین، توسط جابر بن عبدالله انصاری صورت گرفته است و از آن پس ائمه اطهار علیهم السلام که از هر فرصتی برای رواج زیارت امام حسین (ع‌) بهره می‌گرفتند، آن‌روز را که نخستین زیارت در آن انجام شده‌، به عنوان روزی که زیارت امام‌حسین (ع‌) در آن مستحب است‌، اعلام فرمودند.
متن زیارت اربعین هم ازسوی حضرت صادق علیه السلام انشاء شده و با داشتن آن مضامین عالی‌، شیعیان را از زیارت‌آن حضرت در این روز برخوردار می‌کند.
اهمیت خواندن زیارت اربعین تاجایی است که از علائم شیعه دانسته شده است‌، درست آن گونه که بلند خواندن بسم الله در نماز و خواندن پنجاه و یک رکعت نماز در شبانه روز درروایات بیشماری‌، از علائم شیعه بودن عنوان شده است‌.
زیارت اربعین در «مصباح المتهجد» شیخ طوسی و نیز «تهذیب الاحکام» وی به نقل ازصفوان بن مهران جمال آمده است‌. وی گفت که مولایم صادق (ع‌) فرمود: زیارت اربعین که باید وقت برآمدن روز خوانده شود چنین است..... (مصباح المتهجد، ص 788، تهذیب الاحکام‌، ج 6،ص 113، اقبال الاعمال‌، ج 3، ص 101، مزار مشهدی‌، ص 514 (تحقیق قیومی‌)، مزار شهید اول (تحقیق‌مدرسة الامام المهدی‌، قم 1410)، ص 185 ـ 186).
این زیارت‌، به جهاتی مشابه برخی از زیارات دیگر است‌، اما از آن روی که‌مشتمل بر برخی از تعابیر جالب در زمینه هدف امام حسین از این قیام است‌، دارای اهمیت ویژه می‌باشد. در بخشی از این زیارت در باره هدف امام حسین‌(ع‌) از این نهضت آمده است‌: «... و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة ‌و حیرة الضلالة‌... و قد توازر علیه من غرّته الدنیا و باع حظّه بالارذل الادنی‌».
خدایا، امام حسین (ع‌) همه چیزش را برای نجات بندگانت از نابخردی وسرگشتگی و ضلالت در راه تو داده در حالی که مشتی فریب خورده که انسانیت‌ خود را به دنیای پست فروخته‌اند بر ضد وی شوریده آن حضرت را به‌شهادت رساندند.

دو نکته کوتاه:
نخست آن که برخی از روایاتی که در باب زیارت امام حسین (ع‌) در کتاب کامل الزیارات‌ ابن قولویه آمده‌، گریه چهل روزه آسمان و زمین و خورشید و ملائکه را بر امام‌حسین (ع‌) یادآور شده است‌. (اربعین شهید قاضی‌، ص 386)
دوم این که ابن طاوس یک اشکال تاریخی هم نسبت به اربعین بودن روز بیستم صفرمطرح کرده و آن این که اگر امام حسین (ع‌) روز دهم محرم به شهادت رسیده‌باشد، اربعین آن حضرت نوزدهم صفر می‌شود نه بیستم‌. در پاسخ گفته شده ‌است، به احتمال ماه محرمی که در دهم آن امام حسین (ع‌) به شهادت رسیده‌، بیست و نه روز بوده است‌. اگر ماه کامل بوده‌، باید گفت که روز شهادت را به ‌شمارش نیاورده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:6  توسط داود حمیدی  | 

اشاره :

اگر چه در تمامی ادیان و مکاتب اعم از الهی و غیر الهی در زمینه ظهور مصلح و منجی جهان کم و بیش مطالبی به چشم می خورد؛ ولی براساس دلیلهای متقن و معیارهای درستی که وجود دارد این حقیقت به اثبات رسیده است که کامل ترین و قابل اعتمادترین اطلاعات در مورد شخصیت و ابعاد گوناگون زندگی موعود جهانی نظیر: تولد، غیبت، ظهور، حکومت و... در مجموعه روایات اهل بیت(ع) ارائه شده است. با توجه به این حقیقت در مقاله حاضر تلاش می شود تا مسئله غیبت منجی عالم بشریت و علل و آثارش با توجه به مجموعه کلمات و رهنمودهای حضرت علی(ع) به اختصار مورد بررسی قرار گیرد.

1. غیبت امام مهدی(ع)

امام علی بن ابی طالب(ع) مسئله غیبت حضرت مهدی(ع) را با زمینه سازی حساب شده و منسجمی در چند مرحله مطرح می کنند و کاملاً روشن است که این کار به صورت تصادفی انجام نگرفته است بلکه با توجه به ظرفیت و کشش فکری افراد و شیوه های صحیح آموزشی و همینطور با در نظر گرفتن سیر طبیعی و خارجی وقایعی که در آینده پیش خواهد آمد به تبیین و تشریح امور پرداخته اند. در یک مرحله پس از تصریح به ضرورت وجود حجت الهی در روی زمین و بلکه کل نظام عالم هستی می فرمایند:

هرگز زمین از حجت الهی که با دلیل و برهان برای حاکمیت بخشیدن به احکام و ارزشهای دینی قیام می نماید خالی نخواهد بود و حجت خداوند عالم یا به صورت شناخته شده و آشکار [مثل یازده امام(ع)، در میان مردم زندگی می کند[ یا [در اثر فراهم نبودن شرایط مناسب] به طور پنهان و ناشناخته به سر می برد.1

در روایت دیگری امام علی(ع)، پس از اشاره به ضرورت وجود امام معصوم در روی زمین و تبیین مسؤولیتهای او می فرمایند:

حجت خدا، گاهی به صورت علنی به طوری که همه او را می شناسند در میان مردم حضور دارد؛ امّا زمام امور را به جهت فراهم نبودن شرایط در دست ندارد. گاهی نیز حجت الهی روی مصالحی به اراده خداوند متعال از دیده مردم غایب است. در چنین مواقعی آنها در انتظار حجج الهی به سر می برند. توجه به این نکته ضروری است که در دوران غیبت گرچه جسم امام(ع) به علت وجود خطرات و یا مصالح دیگری از دیده مردم نهان است ولی دانش او برای مردم مخفی نیست (همه از آن اطلاع دارند) و آداب و احکام و تعالیمش در قلب و جان انسانهای مؤمن استوار و پابرجاست و مردم بر اساس تعالیم و رهنمودهای او زندگی می کنند.2

در مرحله بعد، امیرالمؤمنین(ع) ضمن معرفی آخرین حجت الهی اصل مسئله غیبت آن حضرت را بیان می کنند. از «اصبغ بن نباته» نقل شده است که می گوید:

روزی به حضور علی بن ابی طالب(ع) رسیدم آن حضرت را غرق در اندیشه دیدم در حالی که از این وضع بسیار متعجب بودم [چون حضرت را هرگز در آن حال ندیده بودم] عرض کردم: یا امیرالمؤمنین مگر اتفاقی افتاده است که اینگونه نگران و غرق در دریای تفکّر به نظر می رسید؟

حضرت علی(ع)، در پاسخ فرمودند: درباره فرزندی که بعدها از نسل من به دنیا خواهد آمد فکر می کنم. او یازدهمین فرزند من است. او مهدی ما اهل بیت است که زمین را پس از پر گشتن از ظلم و ستم و تباهی با عدل و داد پر خواهد ساخت. امّا پیش از آن برای او یک دوره غیبتی هست که عده زیادی از مردم در این دوره از حق و صراط مستقیم منحرف می شوند.3

در گام بعدی علی(ع) به طولانی بودن دوره غیبت امام عصر(ع) و مشکلات و گرفتاریهای آن می پردازند. به عنوان نمونه در یک مورد می فرمایند:

در دوره غیبت امام غایب مردم از حدود و چارچوب احکام شرع خارج خواهند شد و بسیاری از آنها گمان خواهند کرد که حجت الهی از دنیا رفته و امامت پایان پذیرفته است ولی سوگند به خدا در چنین دوره ای حجت خدا در بین مردم و در کوچه و بازار آنها در حال رفت و آمد خواهد بود و وی حرفهای مردم را خواهد شنید... او مردم را خواهد دید ولی آنها تا زمان معینی که خداوند مقرر کرده است قادر به دیدن آن حضرت نخواهند بود.4

همینطور در این باره به مناسبت دیگری می فرمایند:

دوره غیبت امام مهدی(ع) به قدری طولانی خواهد بود که انسانهای بی خبر از مصالح و حکمتهای الهی از ظهور آن حضرت مأیوس خواهند شد و در اثر ناامیدی از ظهور منجی عالم بشریت حتی این جمله را به زبان خواهند آورد که: خداوند عالم نیازی به آل محمد(ص) ندارد؛ یعنی اگر از آل محمد(ص) کسی در روی زمین بود تا کنون باید قیام می کرد و به این نابسامانیها و بی عدالتیها پایان می داد.5

2. علل و حکمتهای غیبت امام زمان

از آنجا که عالم براساس یک نظام علّی و معلولی اداره می شود لذا همه وقایعی که در آن به وقوع می پیوندند دارای علت و حکمت به خصوصی هستند. در این راستا وقتی به منظور معلوم شدن علت غیبت امام عصر(عج) به بررسی روایات می پردازیم به روایات زیادی برمی خوریم که در ضمن آنها تصریح شده است که فلسفه واقعی غیبت آن حضرت برای بشر معلوم نیست. امّا در عین حال در تعدادی از روایات از حکمتهای غیبت سخن به میان آمده است. به عنوان مثال در بعضی از آنها (از اموری چون امتحان و آزمایش مردم، حفظ جان امام(ع) در امان ماندن از بیعت با ستمگران، فراهم شدن زمینه انجام وظایف و... به عنوان عوامل غیبت امام مهدی(ع) یاد می شود.

در مجموعه روایتهایی که از حضرت علی(ع)، نقل شده است به برخی از حکمتهای غیبت اشاره شده است که از جمله آنهاست:

1ـ2. در امان ماندن از بیعت با ستمگران

بر طبق یک روایت، علی بن ابی طالب(ع) می فرمایند:

موقعی که قائم [حضرت مهدی(ع)]، قیام کند بیعت کسی در گردن (ذمه) او نخواهد بود و به همین جهت است که تولد او به صورت مخفی صورت خواهد گرفت و بعد نیز وجود مبارکشان غایب خواهد شد.6

2ـ2. مشخص شدن گمراهان

یکی از راههای تشخیص قوت ایمان و میزان پایبندی افراد به تعالیم اولیای الهی، عملکرد آنها در دوره غیبت رهبران الهی است. به عنوان مثال وقتی حضرت موسی(ع) به امر الهی حدود چهل روز برای مناجات در کوه طور اقامت کرد اغلب مردم به خاطر نداشتن ایمان و یقین کافی فریب سامری را خوردند و از آیین الهی دست کشیدند. در اشاره به این سنت الهی امام علی بن ابی طالب(ع) در روایتی پس از اشاره به وجود مبارک امام مهدی(ع) اضافه می کنند:

آن حضرت از چشم مردم نهان خواهد شد تا مردمان گمراه از غیر گمراهان مشخص شوند.7

3ـ2. ستم و ظلم مردم به خودشان

علی(ع) آنجا که از لزوم وجود حجت الهی در نظام هستی سخن می گویند به مسئله غیبت حجت الهی و علت آن با این تعابیر اشاره دارد:

ای مردم! بدانید که زمین هرگز از حجت الهی خالی نمی ماند. امّا پروردگار عالم مردم را به خاطر ظلم و ستمی که مرتکب می شوند و همینطور به جهت زیاده رویهایی که در حق خود انجام می دهند به زودی از دیدن حجت خودش [امام مهدی(ع)]، محروم خواهد ساخت.8

4ـ2. به جهت ستم به فرزندان علی(ع)

حضرت علی بن ابی طالب(ع)، در روایتی به مناسبتی از وقایع غیبت و پیشامدهای آن سخن می گویند و وقایع مربوط به آن دوران را به حوادثی که برای قوم حضرت موسی(ع) رخ داده است تشبیه و تصریح می کنند که سرگردانی و تحیر مسلمانان در زمان غیبت حضرت مهدی(ع) چندین برابر سخت تر و بیشتر از دوران سرگردانی و تحیر قوم حضرت موسی(ع) خواهد بود. آنگاه در اشاره به علت این پیشامد می فرمایند:

شما به خاطر ظلم و ستمهایی که بر فرزندان من خواهید کرد به این مسئله و سختیهای آن دچار خواهید شد.9

قابل ذکر است با وجود تصریح امام(ع) به این موضوع، مردم در اثر غرق شدن در دنیا و زخارف آن چند سال بعد از شهادت علی(ع)، امام حسن(ع)، و امام حسین(ع)، را به آن وضع رقّت بار به شهادت می رسانند و ائمه بعدی را نیز مسموم می کنند و در نتیجه اینکار وقتی نوبت به آخرین حجت الهی می رسد خداوند، ایشان را به خاطر لطفی که بر بندگان خود دارد (علی رغم ناسپاسی آنها) در پس پرده غیبت جهت هدایت مردم و حفظ نظام هستی ذخیره می نماید... .

5ـ2. حفظ علامتهای هدایت

همانطور که در حکمت قبلی اشاره شد خداوند متعال به منظور تداوم هدایت مردم در برهه ای از زمان وقتی آنها قدر نعمت بی نظیر الهی؛ یعنی امام معصوم(ع)، را فراموش می کنند بنابر مصالحی وجود مبارک او را در پس پرده غیبت قرار می دهد تا علاوه بر حفظ نظام عالم، نزول فیض و رحمت الهی از طریق وی به بندگان خدا تداوم پیدا کند و باب هدایت مردم به سوی خداوند همچنان باز باشد. امام علی بن ابی طالب(ع)، در این باره می فرماید:

... خداوند حجتهای خود را به صورت آشکار یا پنهان یا حتی در حالی که خطر آنان را تهدید می کند (در حال ترس و نگرانی) در میان مردم حفظ خواهد کرد تا حجت و دلیلهای روشن و واضح (هدایت و رستگاری) از بین نروند.10

3. آثار و نتایج غیبت امام زمان(ع)

همانطور که در ضمن بعضی از روایات قبلی هم بیان شده بود دوره غیبت امام(ع) دارای مشکلات و گرفتاریهای فکری و اعتقادی بسیار خطرناکی است که امروزه حداقل بخشی از آنها را بعینه مشاهده می کنیم. حضرات معصومین(ع) سالها پیش از تولد امام عصر(ع) به این پیشامدها و اثرات منفی آنها اشاره کرده اند و ارائه هشدارها این واقعیت را تأیید می کند که مردم اگر برنامه ریزی و عملکرد مناسبی را در پیش بگیرند از همه این گرفتاریها می توانند در امان باشند والاّ دلیلی ندارد که در دهها روایت از وقایع و فجایع آخرالزمان سخن به میان آید. این مسایل مطرح شده است تا مردم پیشاپیش آمادگیهای لازم را در خود ایجاد کنند تا گرفتار تبعات منفی این امور نشوند. در لابلای مجموعه رهنمودهای حضرت علی(ع)، به برخی از گرفتاریها و معضلات مهم دوره غیبت اشاره شده است که در اینجا چند مورد از آنها به عنوان نمونه ذکر می شود:

1ـ3. سرگردان شدن مردم

امام علی بن ابی طالب(ع) در چندین روایت به این گرفتاری اشاره دارند. در یک مورد می فرمایند:

برای قائم ما دوره غیبتی هست که مدت زمان زیادی طول خواهد کشید. گویی شیعیان را هم اکنون با چشم خود می بینم که در آن دوره همانند گله ای بی سرپرست در دشت و صحرا پراکنده شده اند و دنبال سرپناه و محل امن و راحتی می گردند امّا آن را پیدا نمی کنند. ای مردم! آگاه باشید در چنان شرایطی اگر کسی در دین خود ثابت قدم باشد و در نتیجه طولانی شدن دوره غیبت قلب او قساوت پیدا نکند در روز قیامت با من خواهد بود.11

یا در سخن دیگر می فرمایند:

در غیبت امام زمان(ع)، مردم آن چنان دچار حیرت و سرگردانی می شوند که عده زیادی از آنان گمراه می گردند. تنها کسانی که به دامن عترت پیامبر اکرم(ص) چنگ بزنند نجات پیدا می کنند و در مسیر هدایت باقی می مانند.12

در جای دیگر علی(ع)، ضمن ارائه تصویری از دوره غیبت امام مهدی(ع)، می فرمایند:

فتنه ها و مشکلات گوناگونی در این دوره به وجود خواهد آمد. به عنوان مثال دشمنان شیعیان از آنها بدگویی کرده، افراد فاسق و شرور به شرارت و گمراه سازی مردم از مسیر صحیح خواهند پرداخت و اوضاع به اندازه ای آشفته و پریشان خواهد شد که بعضی مردم دچار حیرت و سرگردانی خواهند شد.13

به عبارت دیگر مردم از تشخیص راه درست عاجز خواهند بود. بدیهی است که وقتی امکان تشخیص راه صحیح مشکل بشود اغلب مردم خود به خود یا در اثر تبلیغات گوناگون دشمنان و بدخواهان به مسیرهای انحرافی سوق داده می شوند.

2ـ3. مشکل شدن دینداری

پایبندی به احکام و مقررات دینی، فضا و بستر مناسبی لازم دارد. به دلالت روایتهای فراوان، یکی از گرفتاریهای دوران غیبت آن است که پایبندی به ارزشهای دینی بسیار کم خواهد شد و این مسئله ناشی از عواملی است که کم و بیش به آنها هم در لابلای سخنان معصومین(ع) اشاره شده است. علی(ع) در روایتی می فرمایند:

سوگند به خدایی که حضرت محمد(ص) را به حق برای پیامبری برگزیده و او را به همه مخلوقات فضیلت و برتری داده است مسئله ظهور امام عصر(عج) واقع نخواهد شد مگر پس از یک دوران سخت حیرانی و سرگردانی که در آن شرایط کسی جز افراد خالص و پاکیزه که یقین را با تمام وجود خود لمس کرده باشند، در پایبندی به دین استوار و پابرجا نخواهند ماند. پروردگار عالم از چنین کسانی که با وجود آن همه نابسامانیها در دین ثابت قدم اند برای ولایت ما پیمان گرفته و در دلهای آنها ایمان را تثبیت کرده است وبا عنایات خاصی که به آنها دارد مورد تأئیدشان قرار داده است.14

در روایت دیگر آن حضرت با تشبیه محسوسی، سختی دینداری را در دوران غیبت به تصویر کشیده، می فرمایند:

برای صاحب الامر(ع) دوره غیبتی هست که در آن زمان هر کس که به دین خود چنگ بزند و در آن استوار باشد همانند کسی است که با دست خود بخواهد بوته های خار را بکند. به راستی چه کسی می تواند با دست خود بوته های خار را لمس کند؟15

در یکی از روایتها، امام علی بن ابی طالب(ع)، پس از اشاره به سختیهای دوره غیبت از نظر پایبندی به احکام دینی در ضمن تصریح می کنند که همه این پیشامدها به منظور امتحان و آزمایش انسانهاست تا میزان تقوی و ایمان آنها معلوم گردد؛ چرا که به یک تعبیر هدف از خلقت جهان، امتحان انسان است. آن حضرت می فرمایند:

برای صاحب این امر دوره غیبتی هست که باید انسانها (افراد) در چنان شرایطی تقوای الهی را در پیش گیرند و به دین و احکام و مقررات آن پایبند باشند.16

امام علی(ع)، آنگاه آیه زیر را تلاوت کرده و بدینوسیله تذکر دادند که سنت دائمی خداوند؛ یعنی امتحان بشر در همه زمانها جریان دارد و تمام پیشامدهای دوران غیبت نیز در این راستاست:

آیا گمان کردید بی آن که حوادث و وقایعی که برای گذشتگان پیش آمد برای شما پیش آید داخل بهشت می شوید؟! همان گذشتگانی که آنچنان دچار گرفتاریها و مشکلات شدند که حتی پیامبر و افرادی که به او ایمان آورده بودند با خود می گفتند: پس نصرت و یاری خداوند چه زمانی فرا خواهد رسید؟ آنگاه به آنها گفته شد یاری خداوند نزدیک است.17

3ـ3. تردید در وجود امام زمان(ع)

یکی از وقایع بسیار تلخ عصر غیبت آن است که در نتیجه نابسامانیها و شیوع فساد و بی عدالتی، مردم آن چنان دچار یأس و ناامیدی خواهند شد که در این که امام معصومی در چنین شرایطی در روی زمین باشد شک خواهند کرد و با خود خواهند گفت: اگر در روی زمین حجتی از حجتهای الهی وجود داشت در مقابل این همه ظلم و ستم که انجام می گیرد ایستادگی می کرد و نسبت به برطرف ساختن آن اقدام لازم به عمل می آورد. حضرت علی(ع)، به این مسئله اینگونه اشاره می نمایند:

موقعی که امام غایب از فرزندان من در پس پرده غیبت قرار گیرند... اکثر مردم دچار این توهم خواهند شد که حجت خدا از بین رفته و امامت به پایان رسیده است امّا سوگند به خدایی که علی را آفریده است در چنین روزی حجت خدا در میان آنها حضور دارد.18

در روایت دیگر می فرمایند:

صاحب الامر از فرزندان من است. مردم در دوره غیبت او خواهند گفت: وی [صاحب الامر و امام عصر(ع)]، از دنیا رفته است والاّ اگر زنده است پس کجاست؟19

علاوه بر موارد مذکور آثار دیگری نیز برای غیبت امام عصر(ع)، ذکر شده که در اینجا فقط به ذکر عناوین آنها اکتفا می گردد.

ـ مردم از یکدیگر در این دوره برائت خواهند جست.20

ـ مردم بی پناه خواهند شد و جای امنی پیدا نخواهند کرد...21

ـ مردم به نزاع با یکدیگر و آب دهان انداختن به صورت همدیگر خواهند پرداخت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:17  توسط داود حمیدی  | 

 

الف:بیعت خواستن یزید از امام حسین

 در حادثه كربلا ما به مسائل زیادی بر می خوریم در یك جا سخن از بیعت خواستن یزید از امام حسین و امتناع امام از بیعت، در یكجا دعوت مردم كوفه از امام حسین و پذیرفتن امام ولی در جایی بدون توجه به مسئله بیعت و بدون توجه به درخواست دعوت كوفیان حضرت حسین (ع) از اوضاع حكومت انتقاد می كند. از فساد و حرام خواریها و ظلم و ستم انتقاد می كند و اینجا  امر به معروف و نهی از منكر را لازم می بیند.

البته حقیقتاً باید گفت همه این سه مورد تاثیر داشته است چون پاره ای از عكس العملهای امام بر اساس امتناع از بیعت پاره ای بر اساس دعوت مردم كوفه و پاره ای بر اساس مبارزه با منكرات و فسادهای آن برهه از زمان صورت گرفته است. حال باید دید دو عامل اصلی قیام چه بوده است. و باید دید كدام عامل تاثیری به سزایی داشته است.

توضیح عكس العمل اول را همه شنیده ایم كه معاویه با چه وضعی به حكومت رسید وقتی اصحاب امام حسن مجتبی (ع)، آنقدر سستی كردند امام یك قرارداد موقت با معاویه امضاء كردند در مفاد این صلحنامه آمده بود كه بعد از مرگ معاویه مقام خلیفه مسلمین به امام حسن برسد و اگر ایشان به شهادت رسیده بودند به برادرش امام حسین منتقل شود برای همین معاویه امام حسن مجتبی را مسموم نمودند تا مدعایی نماند و خود معاویه می خواست حكومت را به شكل سلطنت و موروثی در بیاورد. تا زمان معاویه ، مسئله خلافت و حكومت یك مسئله موروثی نبود و فقط دو طرز تفكر بود:

الف: یك طرز تفكر كه خلافت، فقط شایسته كسی است كه پیغمبر او را منصوب كرده باشد.

ب: یك طرز تفكر دیگر این بود كه مردم حق دارند خلیفه ای برای خودشان انتخاب كنند و این مسئله در میان نبود كه یك خلیفه برای خود جانشین معین كند اما تصمیم معاویه از همان روزهای اول این بود كه نگذارد خلافت از خانه اش خارج شود ولی خود معاویه احساس می كرد این كار فعلا زمینه مساعدی ندارد و كسیكه او را به این كار تشویق و تشجیع نمود مغیره بن شعبه (لعنه ا…) بود چون مغیره خودش طمع حكومت كوفه را داشت مغیره همان شخصی بود كه با غلاف شمشیر به پهلوی خانم زهرا (س) زد و همان مغیره ای كه قبلا هم حاكم كوفه بوده است و از اینكه معاویه او را عزل نموده بود ناراحت بود. برای همین مغیره به شام رفت و به یزیدبن معاویه گفت نمی دانم چرا معاویه درباره تو كوتاهی می كند دیگر معطل چیست؟ چرا تو را جانشین خودش نمی كند یزید گفت پدر فكر می كند این قضیه عملی نیست مغیره گفت عملی است چون هر چه معاویه بگوید مردم شام اطاعت می كنند و مردم مدینه را مروان حكم و از همه جا مهمتر و خطرناكتر كوفه (عراق كنونی) است این هم بعهده من.

یزید به نزد معاویه رفت و مطالب مغیره را گفت وقتی معاویه ، مغیره را احضار نمود مغیره با تملق گویی و منطق قویی كه داشت معاویه را قانع می سازد معاویه هم برای بار دوم به او ابلاغ حكومت كوفه را می دهد (البته این جریان بعد از شهادت امام حسن مجتبی یعنی سالهای آخر عمر معاویه بوده است) مردم كوفه و مدینه با پیشنهاد مغیره و مروان مخالفت كردند لذا معاویه مجبور شد خودش به مدینه برود . معاویه پس از تسلط كامل بر محیط داخلی و پهناور اسلام كه از افریقای شمالی تا حدود چین توسعه یافته بود اولین و بزرگترین اشتباه خودش راجع به سیاست خارجی را مرتكب شد چون وقتی تصمیم گرفت پسر جوان و نالایقش را ولیعهد كند ولی مردم نپذیرفتند و او شكست خورد برای رسیدن به این قصد شومش مرتكب جنایت بزرگی شد و آن این بود كه با امپراطور روم كه نیرومندترین دشمن خونین اسلام و مسلمانان بود به نفع قصد شومش صلح كرد و با این عمل جلوی پیشروی اسلام را در اروپا متوقف ساخت و برای تهدید یك طرفردار نیرومند كه تاج و تخت یزید را پشتیبانی كند حاضر شد باجی هم به دولت روم بدهد.

معاویه زمانیكه كه خودش به مدینه رفت سه نفر كه مورد احترام مردم بودند را خواست (امام حسین –(ع) عبدالله بن عمر فرزند خلیفه دوم ، عبدالله بن زییر، همان شخصی كه به امام علی خیانت كرد و مسبب جنگ جمل شد) معاویه سعی كرد با چرب زبانی به آنها برساند كه صلاح اسلام ایجاب می كند حكومت ظاهری در دست یزید باشد ولی كار در دست شما تا اختلافی میان مردم رخ ندهد حتی به آنها گفت شما فعلا بیعت كنید ولی آنها قبول نكردند. معاویه هنگام مردن، سخت نگران وضع پسرش یزید بود و به او نصایحی كرد كه اگر یزید جامه عمل می پوشاند یقیناً بیشتر می توانست حكومت كند نصایح این بود (ای پسر جان، من رنج بار بستن را از تو بر داشتم، كارها را برایت هموار كردم و دشمنانت را راحت نمودم و رقیبان عرب را زیر فرمانت آوردم مردم حجاز را منظور دار كه اصل تو هستند هر كس از آنها به نزد تو آمد گرامیش دار و هر كدامشان را هم غایب بود احوالش را بپرس اهالی عراق را منظور دار. و اگر خواستند حاكمی را از آنها عزل كنی دریغ نكن چون عزل یك حاكم، آسانتر از برابری با صد هزار شمشیر است اهل شام را هم منظور دار كه اطرافیان نزدیك و ذخیره تو هستند و اگر از دشمنی در هراس یودی از آنها یاری بجو و چون موفق شدی آنها را به وطن خودشان برگردان زیرا  اگر در سرزمین دیگر بمانند اخلاقشان بر می گردد. سپس معاویه می نویسد پسرم من نمی ترسم كه كسی در حكومت با تو نزاع كند مگر 3 نفر حسین بن علی – عبدالله بن زییر- عبدالله بن عمر ]چون هر سه خلیفه زاده بودند.

حسین بن علی شخصی است كه اهل عراق او را رها نكنند و او را وادار به خروج می كنند اگر خروج كرد و برابر او پیروز شدی از او درگذر كه با تو خویشی نزدیك دارد و احترام و خلق او بسیار است و او نوه پیامبر است. اما عبدالله بن عمر اهل عبات است و اگر تنها بماند با تو بیعت می كند. ولی عبدالله بن زبیر اگر بر تو خروج كرد و بر او پیروز شدی بند از بندش جدا كن و تا بتوانی خون دیگران قوم خود را حفظ كن.

معاویه می دانست این سه نفر یقیناً اعتراض خواهند كرد چون اعتراض آنها به نظر معاویه بدین دلیل بود كه اگر خلافت به ارث برده می شود ما هم باید وارث باشیم و اگر خلافت به سابقه و لیاقت است هزاران مسلمان با سابقه و لیاقت است هزاران مسلمان سابقه دار تر از یزید هم وجود داشت و این اعتراضات واقعاً در ذهن اكثر مسلمان بود معاویه در این نصایح كاملا پیش بینی كرده بود كه اگر یزید با امام حسین (ع) به خشونت رفتار كند و دست خود را به خون آغشته كند دیگر نمی تواند خلافت خود را ادامه دهد بقول بنی امیه متأسفانه یزید نتوانست سیاست مرموزانه پدرش را اعمال كند و سیاستی غلط را اعمال نمود و زحمات 50 ساله امیر را رشته كرد . معاویه فردی زیرك بود و خوب می دانست و می توانست پیش بینی كند بر عكس یزید كه اولا جوان بود ثانیا مردی بود كه اشراف زاده و با لهو و لعب مانوس شده بود و كاری كرد كه در درجه اول به زبان خاندان بنی امیه و ابوسفیان تمام شد.

بعد از اینكه معاویه در نیمه رجب سال 60 هـ . ق به درك رسید یزید به حاكم مدینه ولید بن عقبه ابوسفیان (نوه ابوسفیان) نامه ای می نویسد و مرگ معاویه را اطلاع می دهد و طی نامه ای خصوصی دستور داد از حسین بن علی (ع) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر بیعت بیگرد و اگر بیعت نكردند سرشان را برای من بفرست وقتی ولید بن عقبه نامه یزید را دریافت كرد امام بعد از سه روز حركت كرد. (علتش را انشاءالله در تاریخ واقعه كربلا تا شهادت خواهیم گفت) و به مكه هجرت نمود و شاید فكر شود كه هجرت  بدین جهت بوده است كه مكه حرم امن الهی است و خون حضرت را نمی ریزند خیر بلكه اولا اعلام مخالفت خودش را اعلام كرد ثانیا اگر در مدینه می ماند صدایش آنقدر به عالم اسلام نمی رسید و اگر شهید هم می شد خونش تاثیر زیادی نداشت برای همین صدایش در اطراف پیچید كه امام حاضر به بیعت نشده است ثالثاً و از همه مهمتر امام حسین سوم شعبان وارد مكه شد و ماههای شعبان ، رمضان، شوال، ذی القعده و تا هشت ذی الحجه در مكه ماند ماههایی مهم كه مردم جهت حج عمره آنجا می آمدند تا اینكه 8 ذی الحجه رسید و مردم كه برای حج تمتع لباس احرام می پوشیدند و می خواهند به سوی منی و عرفات بروند همان لحظه ناگهان امام حسین (ع) اعلام می كند من می خواهم به طرف عراق و به سوی كوفه بروم یعنی پشت به حج و كعبه می كند و اعتراض و عدم رضایت خودش را به این شكل اعلام می كند. البته مسئله بیعت مسئله اصلی قیام نیست فقط تأثیرش این بود كه جرقه این حادثه عظیم كربلازده شود.
 

ب: دعوت مردم کوفه

در آن روز جهان اسلام سه مركز بزرگ و موثر داشت مدینه كه دارالهجره بود. شام كه دارالخلافه و كوفه كه قبلا دارالخلیفه بود و امیرالمومین علی (ع) در آنجا مركز حكومت خود قرار داده بود. بعلاوه كوفه شهری جدید التاسیس بود كه بوسیله سربازان اسلام در زمان عمر بن الخطاب (ل) ساخته شد و آنرا سربازخانه اسلامی می دانستند، وقتی مردم كوفه می فهمند كه امام با یزید بیعت نكرده نامه به امام می نویسد كه اگر به كوفه بیائید ما شما را یاری می كنیم و تاریخ قضاوت خواهد كرد كه زمینه مساعد بود ولی امام حسین از این فرصت طلائی استفاده نكرد و اگر پاسخ مثبت دهد می دانست كوفیان غیرت ندارند و ناكس هستند و تجربه داشت كه به پیامبر(ص) و علی (ع) و امام حسن (ع) خیانت كرده بودند. متأسفانه وقتی این تاریخها بدون تحلیل و فكر خوانده شوند عده ای دیگر فكر خواهند كرد كه اگر امام در خانه راحت نشسته و كاری ندارد كه به اسلام چه بلائی دارد وارد می شود و فكر می كنند امام را تنها چیزی كه حركت داد دعوت مردم كوفه بوده است در صورتیكه امام حسین آخر ماه رجب كه اوایل حكومت یزید بود برای امتناع از بیعت از مدینه خارج شد و چون مكه حرم امن الهی است و آنجا امنیت بیشتری وجود دارد لذا امام به مكه شرفیاب شدند ولی نامه كوفیان در 15 رمضان به امام حسین (ع) رسید یعنی یكماه و نیم بعد از اینكه امام نهضت خود را با عدم بیعت شروع نمودند نامه ها به دست امام رسید بنابراین دعوت مردم كوفه موضوع اصلی در این نهضت نبود بلكه در یك امر فرعی دخالت داشت. ماه رجب و شعبان كه ایام انجام حج عمره است مردم از اطراف به مكه می آیند و بهتر می توان آنها ارشاد نمود بعد از این ایام هم كه موسم جمع تمتع می رسد و فرصت مناسبی برای تبلیغ است.

بنابراین حداكثر تاثیر مردم كوفه در این حادثه عظیم كربلا این بود كه امام مكه را مركز قرار نداد به سوی كوفه برود وتاثیر دیگرش این بودكه امام پیشنهاد عباس را نپذیرد چون گفته بود امام كوفیان ناكس هستند یا به یمن برو یا به كوهستانهای آنجا پناه ببر یا اینكه دیگر به مدینه برنگرد.

 امام هم مطلع شدند كه اگر در مكه بمانند ممكن است در همان حال احرام كه قاعدتاً كسی مسلح نیست، مامورین یزید خون حضرت را بریزند و هتك حرمت خانه خداوند شود و حرمت حج و اسلام شكسته شود و هم اینكه فرزند پیامبر را در حالت عبادت در حریم خانه فرا به شهادت برسانند از همه مهمتر، خون حضرت سیدالشهدا هدر می رفت و بعد هم شایع می كردند كه حسین با شخصی اختلافی جزئی داشته و او هم حضرت را كشت و مردم جاهل آن زمان هم قبول می كردند مسئله دیگر اگر كوفه هم صد در صد اتفاق آراء داشتند و خیانت نمی ورزیدند احتمال صدرصد نمی توانستیم بدهیم كه امام پیروز می شدند چون تمام مسلمانان كه مردم كوفه نبودند اگر مردم شام را كه قطعاً و یقیناً به آل ابوسفیان وفادار بودند را به تنهایی در نظر بگیریم كافی بود كه احتمال پیروزی را تنزل دهد چون همین مردم بودند كه در دوران خلافت حضرت علی (ع) توانستند در جنگ صفین با مردم كوفه 18 ماه بجنگند.

ج: احیای امر به معروف و نهی از منکر

امام اگر بیعت می كرد اولا تثبیت خلافت موروثی بود ثانیا شخصیت خود یزید است كه او فردی فاسق و بدتر از همه متظاهر به فسق بود معاویه و بسیاری از خلفای بنی امیه فاسق بودند ولی یك مطلب را كاملا درك می كردند و می دانستند اگر بخواهند ملك و قدرتشان باقی بماند باید تا حدودی زیاد ، مصالح اسلامی را رعایت كنند و می دانستند اگر میلیونها نفر جمعیت از نڟاد های مختلف چه در آسیا، آفریقا و یا اروپا در زیر حكومت واحد در آمده اند فقط به این دلیل است كه فكر می كنند خلفای آنها مسلمانند، به قرآن اعتقاد دارند و الا اولین روزی كه احساس می كنند كه خلیفه خودشان ضد اسلام است ، اعلام استقلال می كردند. معاویه هم شراب می خورد ولی دیده نشده بود در یك مجلس رسمی و علنی شراب خورده یا در حالت مستی وارد شود در حالیكه یزید علناً در مجالس رسمی شراب می خورد و میمون بازی می كرد كه حتی برای میمونش كنیه ای به نام اباقیس بود (خصوصیات یزید را در سه عامل مقدس قیام امام حسین(ع) خواهیم گفت) عكس العمل سوم ارزش بسیار بیشتری از دو عامل قبل دارد و به دلیل همین عامل بود كه این نهضت شایستگی پیدا كرد كه برای همیشه زنده بماند وچون نهضتهای والاتر از نظر تعداد و مسائل دیگر بود مثل همین جنگ ایران و عراق و خود بچه رزمندگان كه در صحنه بودند خون و شهادت و آوارگی و … را دیدند الان بعد از چندین سال بعد از جنگ آن را آهسته به باد فراموشی سپرده اند.

بنابراین اگر از امام بیعت هم نمی خواستند یا از او دعوت نمی كردند باز امام قیام می كردند و ساكت نمی شد چون امام فطرتاً شخصیتی منتقد،  معترض ، انقلابی و قائم نسبت به فسادهای جامعه داشتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 13:10  توسط داود حمیدی  | 

نجمه السادات طباطبایی تعریف می کند : زمانی که علامه طباطبایی از تبریز به قم آمدند من شش ساله بودم. از همان سالها یاد دارم که پدرم بسیار با قرآن مانوس بود . در واقع سخنانش نشست و برخاستش همه و همه قرآنی بود . با قرآن بیدار می شد و با قرآن می خوابید. از اول صبح با صدای قرآن ایشان از خواب بیدار می شدیم .ظهر که از درس و بحث روزانه باز می گشتند اول نمازشان را می خواندند و و تا بر سر سفره ناهار آماده شویم آهسته و از حفظ قرآن می خواندند . شبها هم موقع خواب مقید بودند حتما قرآن خوانده شود .

یکی از بستگان که در خواندن قرآن قدری غلط داشت گفت اگر قرآن بخوانم ممکن است غلط شود .پدرم فرمود :قرآن خواندنش هم خوب است .نگذارید یاد قرآن در دلتان کهنه شود . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:23  توسط داود حمیدی  | 
فرزندان خود را با محبت من و محبت اهل بیت من و محبت قرآن تربیت کنید .

از کسی که خداوند به او ولایت امر داده است حرف شنوی و اطاعت داشته باشید چرا که این اطاعت نظام بخش اسلام است.

محبت من و محبت اهل بیت من در هفت جا که هراس آنها بسیار بزرگ است سودمند است .

۱.هنگام مرگ     ۲. در قبر    ۳. هنگام دریافت برانگیخته شدن        ۴ .هنگام دریافت نامه اعمال

۵ . هنگام حسابرسی       ۶. هنگام سنجش اعمال            ۷. هنگام عبور از صراط

ریاست جز برای اهلش شایسته نیست . پس هر کس مردم را به سوی خود بخواند در حالی که میان مردم داناتر از او هست خداوند در روز قیامت به او نگاه نخواهد کرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 7:54  توسط داود حمیدی  |